۱۳ خرداد ۱۳۸۸

اندر احوالات ارتحالیدی و اعمال خاص شب مبارکه ارتحال جانگوز

از اونجايی که بنده امروز تعطيل تشريف داشتم، از صبح تا حالا همینطور توی مسنجر و فیس بوک و بالاترين و... پلاس بودم، اما نمیدونم چرا همه اش احساس میکردم که انگار اينترنت يه جورايی خلوته و خيلی ها حضور ندارن، تا اینکه بالاخره بعد از کلي تفکر و تعمق یادم اومد که ای دل غافل، فردا در ايران به مناسبت روز ارتحاليدی تعطيله و و شستم خبر دار شد دوستانی که امشب غيبشون زده احتمالا برای برگزاری مراسم ارتحال جانگوز تشريف برده باشن شمال! به هر حال من هم به همين مناسبت قدری در اینترنت سرچیدم و یک سری از اعمال خاص این شب بزرگ رو پیدا کردم تا دوستان از فیوضات این شب بی بدیل محروم نمونن. در ذيل پاره ای از اعمال خاص اين شب مبارکه و ميمونه را به مشروح ذکر ميکنم، اميد است که مقبول افتد. و اما از جمله اهم اين اعمال:

۱-از آنجايی که بنا به فرمايش حضرت جانگوز گشته "عزاداری مال خر است" پس امشب ميتوانيد با دلی مطمئن و قلبی آرام حسابی بخنديد، فقط توصيه شده که حواستون باشه موقع خنديدن يه وقتی تلنگتون در نره و زياد از حد هم نخنديد که سوسک و بلکه هم خر خواهيد شد.

۲- نوشیدن آب شنگولی* در معیت پسته و ژامبون ممتاز میکائیلیان(در مقام مزه) نیز از جمله اعمال سفارش شده این شب خاص میباشد که چون ما احکاممان مطابق روز است، فلذا به علت گرانیِ دو-سه فقره مذکور ميتوان از تخمه و عرق سگی* نيز بهره جست.

* برای آندسته از هموطنانی که از صرف این دو مورد معذور میباشند، صرف پسته و تخمه به تنهایی نیز مورد قبول خواهد بود.

۳- در روايات آمدهاست که درهای بهشت همه ساله به مناسبت این روز بزرگ به مدت ۲۴ ساعت کاملا بسته خواهند بود، بنابراين احوط آنست که اگر میخواهید پس از مرگ به بهشت بروید و حداقل در آن دنیا از همجواری با حضرت جانگوز گشته اش در امان باشيد از مردن در طول این روز اکیدا خودداری فرمایید.

۴- با عنایت به اینکه "تلوزیون هم مال خر است" کليه هموطنانی که ماهواره* ندارند ميتوانند از اين فرصت طلایی به نحو احسن استفاده نموده و به تلوزيونهای خود يک استراحت ۲۴ ساعته بدهند.

*هموطنانی که ماهواره دارند میتوانند این بند را نادیده گرفته و مطابق معمول همیشه به تماشای برنامه کانالهای مورد علاقه شان بنشینند.

۵- همچنین در روایات است که هر هموطن غیوری میبایست در این روز خاص با خوانواده و خاصه کودکان خود به نیکی رفتار کند تا خاطره خوبی از روز ارتحالیدی و رحلت جانگوز ايشان در ذهن اطرافیانش باقی بماند.

۶- در خاتمه لازم به ذکر است که برای برگزاری مراسم فوق بسيار توصيه شده که به همراه زید* و سایر دوستان اهل حال از راه جاده چالوس به شمال کشور و مناطق خوش آب و هوا رجعت کرد اما از آنجايی که به طور معمول جاده فوق الذکر در روز مربوطه -به مناسبت هجوم خيل عظيم برگزار کنندگان این مراسم جانگوز- بسته ميباشد، فلذا هموطنان گرامی ميتوانند برای برگزاری مراسم مذکور به باغات اطراف تهران رفته و يا حتی در منازل خود دور هم جمع** شوند.

*(زید=دوست دختر یا دوست پسر فابریک) همانطور که در بند ۲ نيز اشاره گرديد تمامی احکام ما به روز میباشند، الا ایها الحال چنانچه شما شخصا به روز نمیباشید و یا امکان سفر در جوار زید مربوطه برایتان امکان پذیر نمیباشد، میتوانید در معیت دوستان و یا خوانواده عازم اين سفر پربار بگرديد شويد.

**طبق تفاسير موجود يکی از دلايل اصلی توصیه های موجود به جهت حضور پيدا کردن در يک جمع باحال در روز فوق الذکر اين میباشد که اين روزخاص در تاريخ ما از معدود روزهايی است که همه اخلاقشان خوب است و دليل مشترکی برای خنده دارند.

در خاتمه یکبار دیگر ارتحالیدی و ارتحال جانگوز را به همه دوستان تبریک و تسلیت گفته و از کلیه دوستانی که از شدت ناراحتی و تاثر و تالم ناشی از فرا رسیدن این ارتحال جانگوزسر به کوه و جنگل گذاشته اند خیلی خیلی التماس دعای مخصوص دارم.

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

چند وقته که اصلا حال و حوصله وب گردی و وب نویسی ندارم. هر چند روز یکبار به زور به وبلاگم یه سری میزنم و اغلب بدون سر زدن به وبلاگ دوستان، شروع میکنم یه چیزایی نوشتن که بعدا دوباره پاکشون میکنم.
خلاصه با اینکه حال عمومیم کاملا خوبه و مشکل خاصی هم ندارم اما اصلا خوندن و نوشتنم نمیاد، نمیدونم چرا...
به قول يکی از دوستان احتمالا "پريود مغزی" شده باشم!
پ.ن۱: در مورد اون شبی که یه چیزی اومده بود توی اتاقم: اون شب تا نزدیکی صبح بیدار بودم، نه اینکه خودم بخوام، بلکه احساس ترس باعث شده بود هشیار بشم و به کوچکترین صدایی واکنش نشون بدم. فردای اون روز گیج و منگ رفتم دنبال کارام، ظهر که از بیرون برگشتم با هزار ترس و لرز رفتم سراغ کارتن کتاب کذایی و جلوی در ساختمان همه محتویاتش رو خالی کردم، اما توی کارتن هیچ چی نبود. بعدش هم رفتم سراغ اتاقم و تا دل و دین اتاقم رو ریختم بیرون، اما باز هم خبری نبود که نبود. به هر حال من مطمئنم که اون شب یه جونوری توی اتاقم بوده و فکر میکنم که توی همون کارتن کتابها قایم شده بوده. عصر اون روز رفتم و برای پنچره هام توری خریدم. چه میشه کرد، برای من اتاق بدون پنجره باز یعنی قفس، یعنی زندان.
پ.ن۲: قبلا يه داستان کوتاهی نوشتم که الان دارم دوباره روش کار ميکنم. احتمالا همين روزها همینجا منتشرش کنم. اين اولين داستانیه که نوشتم، اميدوارم که جالب از آب دربياد.
پ.ن۳: ترس هم موضوع جالبيه، بايد بعدا در موردش يه پست جداگانه بنويسم.

۲۰ فروردین ۱۳۸۸

اندر فواید همسایه فضول مهربان!!!

بعد از یه زمستون پربرف و بوران، بالاخره یکی دو هفته ایه که هوا خوب شده و من هم از فرصت استفاده کرده و امروز عصری بین ساعت شیش و نیم تا هشت و خورده ای که هوا بخواد تاريک بشه پنجره اتاقم رو باز گذاشته بودم تا هوای خونه کمی عوض بشه.

ساعت از نه گذشته بود که دیدم از توی اتاقم یه صدای چلیک چلیکی میاد. اولش فکر کردم صدا از بیرونه، کمی که گذشت دیدم نه، صدا از توی اتاقه. احتمال دادم که هوا توی فلاسک چای روی میزم جمع شده و صدا میده، بنابر این در فلاسک رو کاملا باز کردم و گذاشتم کنار. وقتی که صدای مربوطه با این ترفند هم قطع نشد، دوزاریم افتاد که در طول مدتی که پنجره باز بوده یه جک و جونوری بدون هماهنگی قبلی تشریف اوورده داخل خونه بنده و الان هم با همدیگه هم اتاقی هستیم!

عرضم به حضور انورتون قلبم داشت از جا کنده میشد و جرات تکون خوردن هم نداشتم.تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که لباس بپوشم، گوشی موبایلم و کلید رو بردارم، در اتاقم رو ببندم و از خونه بزنم بیرون.

از آپارتمانم که اومدم بیرون ساعت یک ربع به ده بود. از بیرون نگاهی به ساختمان انداختم اما از اونجایی که آلمانیها مثل مرغ سر ساعت نه شب بوس جیش لالا، به جز طبقه آخر بقیه طبقات تاریک بودن و منم که در طول مدتی که اینجام با هیچکدوم از همسایه ها آشنا نشدم هیچ رقم نتونستم خودمو راضی کنم که برم و در یکی از واحدها رو بزنم.

خلاصه نزدیک بودم بزنم زیر گریه که بی اختیار زنگ زدم به نزدیکترین دوستم و همونطوری که روبروی ساختمان وایستاده بودم شروع کردم برای دوستم شرح ماوقع رو تعریف کردن که دیدم چراغ یکی از اتاقهای طبقه بالای من روشن شد و بعدشم خانم مسن بامزه ای که یکی دوباری توی راه پله ها دیده بودمش در حال سرک کشیدن به دنبال عامل صدا اومد پشت پنجره که مثلا پرده ها رو بکشه و پنجره رو ببنده.

از دیدن یه انسان دیگه به غیر از خودم اینقدر خوشحال شده بودم که نگو. سریعا براش دست تکون دادم و همینکه سرش رو از پنجره اوورد بیرون سلام کردم و گفتم که من یه مشکلی پیدا کردم و اونم اینه که توی اتاقم یه حشره ای اومده و من هم خیلی میترسم نمیدونم باید چیکار کنم، خانمه از همون بالا لبخندی زد و گفت لازمه به شوهرم بگم بیاد پایین؟! معطل نکردم و سریع گفتم که اگر اینکارو بکنه ممنون میشم.

تا من دوباره وارد ساختمان بشم اونها هم با روی خوش و خیلی دوستانه اومدن پشت در من و سه تایی وارد خونه شدیم.در اتاقم رو که باز کردم هنوز صدای چیلیک چیلیک میومد ولی زن و شوهر اینقدر حرف میزدن که نمیشنیدنش. پیرمرده طفلی هی دولا میشد و زیر تخت رو نگاه میکرد و خانمه هم توی آشپزخونه وایستاده بود و چشم از شوهرش بر نمیداشت.

حس میکردم که خودشون هم کمی میترسن.بالاخره پیرمرده تخت رو تکون داد و شروع کرد زیر تخت رو وارسی کردن. صدا هنوز هم میومد. بهم گفت شاید صدای لوله های آبه، اما خانمش گفت که بهتره پشت پرده ها رو هم چک کنه. صدای لامصب خیلی ضعیف بود ولی هنوز هم منقطع شنیده میشد. بهشون گفتم که احتمالا جونوره رفته داخل کارتن کتابی که زیر تختمه.پیرمرده همینطور سرسری در کارتن رو برداشت و یه نگاهی انداخت و گفت که خیالت راحت اینجا هم چیزی نیست. اما من مطمئن بودم چیزی هست، چون صدا دقیقا از توی کارتن میومد.

دست آخر پیرمرده که قیافه زار من رو دید پیشنهاد داد که کارتن رو موقتا بذارم بیرون از اتاقم و خودش هم زحمتش رو کشید و کارتن رو برام گذاشت توی آشپزخونه. بعدشم دوتایی بهم شب به خیر گفتن و تاکید کردن که اگه دوباره مشکلی بود حتما خبرشون کنم. وقتیکه اونها رفتن با هزار تا ترس و لرز کارتن مربوطه رو برداشتم و بردم گذاشتم توی انباری دوچرخه ها و بعدش هم کلی نشستم توی اتاقم تا ببینم صدایی میاد یا نه.

الان هم در اتاق خودم رو بستم و پشتش هم پارچه گذاشتم و نشستم توی اتاق بغلی و با اینکه خیلی خسته ام خواب از سرم پریده! فقط امیدوارم هر جونوری که هست تا فردا صبح خودش گورشو از کارتن کتابای من گم کرده باشه.
پ.ن۱: مادرم همیشه میگفت همسایه از خواهر هم به آدم نزدیکتره، چون اگه اتفاقی برات بیفته اول همه اونه که میتونه به دادت برسه.

پ.ن۲: این خانم همسایه مذکور حتی از من نپرسید مال کجام یا چی کار میکنم یا اسمم چیه و ... البته در نظر داشته باشید که در بین همسایه های من ایشون مثلا فضولترینشونه! مطمئنم اگه ایران بودم احتمالا تا حالا همه همسایه ها من رو میشناختن و این خانمه هم تا شماره شناسنامه پدر جد من رو هم درنمیورد امکان نداشت بزاره بره!

پ.ن۳: آرامش و نظم و ترتیبی که اینجا هست واقعا غیر قابل تصوره. ساعت از نه که میگذره تقریبا توی خیابونا هیچ کس نیست و اکثر خونه ها هم چراغشون خاموشه و حداکثر نور تلوزیون از خونه شون بیرون میاد(یعنی اگر هم بیدارن و دارن تلوزیون میبینن چراغها رو خاموش میکنن)، در عوضش صبح زود همه بیدارن و از خونه که میری بیرون کلی آدم میبینی!

پ.ن۴: از الان غصمه که سفر بعدی که برم تهران با سوسکهای چاق و چله و ایضا بالداری که در سرتاسر تهران به وفور پیدا میشه چطوری کنار بیام! من از حشرات متنفـــــــــــــــــرم!

پ.ن۵: این پست که طولانی شده، چند تا توصیه ایمنی کوچولو هم روش!

دوستان گرامی! سعی کنید پنجره رو هیچوقت بدون توری باز نزارید، سعی کنید خونه زندگیتون همیشه مرتب باشه، یه دست لباس مناسب برای بیرون رفتن رو همیشه دم دست داشته باشید و در انتها اینکه وقتی احساس درموندگی بهتون دست میده سریعا با نزدیکترین دوستی که دارید تماس بگیرید و سعی کنید تنها نمونید.

۱۹ فروردین ۱۳۸۸

در راستای فرمایشات گهر بار جناب آقای موسوی در باب جمع آوری گشت ارشاد به جهت حفظ وجهه نظام

در خبرها خوندم که جناب آقای موسوی فرمایش فرمودند که گشت ارشاد رو جمع خواهند کرد.

من خیلی به راست و دروغ این وعده و شک و یقین مردم و نزدیک بودن انتخابات و شعارهای پوپوليستی و غیره و ذالک کاری ندارم، به انتخاب بین بد و بدتر هم کاری ندارم، اصلا من به هیچی کاری ندارم، فقط نمیدونم چرا احساس میکنم که این حرف درست مثل سیلی خورده توی صورتم...

بی اختیار یاد بچه های پابرهنه و محرومی میفتم که تنها آرزوشون مزه مزه کردن بوی کبابه و حتی با یه آبنبات هم میشه به راحتی خرشون کرد و سرشون رو گول مالید.

خیلی جای تاسف داره که سطح توقعاتمون اینقدر اومده پایین و آرزوهامون تا به این حد کوچیک شده.

بازم جای شکرش باقیه که این آقای از گل بهتر فرمایش فرمودند که این کار رو به خاطر آثار سوء این طرح بر روی وجهه نظام انجام میدن و فرمایش نفرمودند که این کار رو به خاطر احترام به حقوق شهروندی ما انجام میدن، وگرنه احتمالا تا حالا بخش زیادی از کودکان محروم و پابرهنه عزیز ما از فرط خوشی ذوق مرگ شده بودن!

دریغ از ایران که اینقدر ويران شده و ایرانی که تا به این حد بدبخت...



۱۳ فروردین ۱۳۸۸

ترس ها، تردیدها و سبزه ای که برای مام وطن گره خواهم زد...


جدیدا گاهی از نوشتن میترسم، از وبلاگم، از همین حرفهای کوچولویی که میزنم... دیشب موقع خواب به خودم گفتم "آخه دختر خوب، تو رو چه به سیاست؟! الان کلی از همسن و سالهای تو آرزو داشتن جای تو بودن و صفا سیتی، اونوقت تو تا وقت گیر میاری شروع میکنی به خوندن و نوشتن؟! خوشت میاد وقتی میری ایران توی صف پاس کنترل پاهات بلرزه؟! مگه اونایی که گرفتن و بردن و کشتن چی گفته بودن؟! مگه خون تو از خون اونهای دیگه رنگینتره؟! آخه تو تحمل زندون داری؟! تحمل شکنجه داری؟! به مادرت فکر کن که اگه بلایی سرت بیاد چیکار باید بکنه، به خونواده ات فکر کن، به آینده ات..." و تو همین افکار پریشون و درهم برهم بودم که خوابم برد...
دلتنگ و زار توی پارکی روی یه نیمکت نشسته بودم و داشتم به یاد مادرم اشک میریختم که خانم مسنی به طرفم اومد و ازم پرسید "برای چی داری گریه میکنی؟!" گفتم "دلم برای مادرم تنگ شده" گفت "خب برو دیدنش" گفتم "نمیتونم، آخه راهمون از هم خیلی دوره" خانمه گفت "خب چرا اینقدر از مادرت دور شدی؟!" با این حرفش یه چیزی توی دلم به هم تابیده شد و گریه ام شدت گرفت، ناخودآگاه شروع کردم به لعن و نفرین، دستهامو گذاشته بودم روی صورتم و هقه میزدم، یکریز میگفتم "ای لعنت به اونهایی که منو از مامانم دور کردن، خانم باور کن من نمیخواستم از مامانم دور بشم، همش تقصیر اون بی شرفهاست، همش تقصیر اون بی همه چیزهاست..." گلوم درد گرفته بود، چشمام هم همینطور، از خواب که پریدم واقعا داشتم گریه میکردم، تو خودم مچاله شده بودم و زار میزدم، حال بدی داشتم، دلم داشت میترکید، تنهایی، تاریکی، دلتنگی...
آروم نمیشدم، زخم کهنه سرباز کرده بود... من اینجا رو دوست دارم، آرامشش رو و امنیتش رو و از همه مهمتر آزادیش رو، اما واقعیت اینه که اگه شرایط کشور خودم مناسب بود چرا باید کوچ میکردم؟! چرا باید همه وابستگیهای عاطفیم رو رها میکردم و روی دلم پا میذاشتم؟! چرا باید سرزمین مادری رو ترک میکردم و به یک کشور غریبه میومدم؟!
تازه فهمیدم این همه مدت این من نبودم که پا روی دم سیاست میذاشتم، بلکه این سیاست بوده که خودش رو مثل یک وصله ناجور به من چسبونده و خیال جدایی هم نداره، تازه فهمیدم چرا نمیتونم ساکت و بی تفاوت سرم رو به کار خودم گرم کنم، تازه فهمیدم اون چیزی که من رو اینهمه از مادرم دور کرده چی بوده...
دلم گرفته، همیشه اینطور نیست، ولی الان گرفته، دیروز که با مادرم حرف میزدم تنهایی و حسرت توی صداش موج میزد، میگفت حتما برم سیزده بدر، میگفت حتما سبزه گره بزنم... نمیدونم، شاید رفتم، شاید سبزه هم گره زدم، برای خودم که نه، برای مام میهن تا شاید گشایشی بشه و همه ایرانیای دور از وطن بتونن دوباره در آغوش پرمهرش جا خوش کنن...
"روزهای روشن خداحافظ، سرزمین من خداحافظ" از هایده، تقدیم به همه دوستان خوبم، دلتون همیشه شاد و لبتون خندون



۱۱ فروردین ۱۳۸۸

آقای کارگردان! ای کاش دستت میشکست و دوربین دست نمیگرفتی

تصور کنيد يه بابايی اومده با وعده و وعيد شما رو خام خودش کرده و بعد از اينکه جان و مال و ناموس شما رو صاحب شده زده زير همه چی و دیگه خدا رو هم بنده نیست. اين بابا يه پسر ناخلفی هم داره که همیشه خدا وردست باباش بوده و در کنار پدرش تا حالا کم خون به دل شما نکرده.

روزی از روزها ميبينيد این پسره -که حالا واسه خودش بزرگ شده- حسابی معرکه گرفته و داره تو روی باباش لیچار ميبافه و باباهه هم از ترس پسر قلدر گنده لاتی که خودش بار اوورده جرات جیک زدن نداره. شمای نوعی با دیدن پرده دری این پسر از این پدر چه حالی پیدا میکنید؟!

***

حالا تصور کنید شما اومدید با هزار و یک رنج و بدبختی خونه ای رو بنا کردید که همه سرمایه و امید شماست. یه شب خواب نما میشید که این خونه هزار تا عیب و ایراد داره. در این حالت چیکار میکنید؟! آیا حاضرید یه لودر بردارید و ماحصل عمر و جوونیتون رو به یکباره با خاک یکسان کنید؟! آیا عاقلانه میبینید که شیپور دست بگیرید و عیب و ایرادهای خونه و در واقع کار شبانه روزی خودتون رو تو بوق و کرنا کنید؟!

***

راه دوری نمیرم: همه میدونیم سی سال آزگاره که مردم زیر دست و پای این حکومت و فرزندان ناخلفش له شدن و صداشون هم درنیومده. حالا پسر عزیز کرده گنده لات بی چاکُ دهن همین حکومت واسه خودش یال و کوپالی به هم زده و وایستاده تو روی بابای بی همه چیزش و داره اعتبار نداشته باباهه رو مثل آب خوردن به گُه میکشه و باباهه هم هیچ رقم حریف پسر خودش نمیشه. آیا استقبال مردم از این پرده دری جای تعجب داره؟! آیا اینکه مردم واسه دیدن این رسوایی توی صف بایستن و پول بدن شگفت آوره؟! آیا غیر از اینه که هر کس دیگه ای جز همین پسر ناخلف رودر روی حکومت می ایستاد و همچین حرفهایی میزد مورد بازخواست و تنبیه قرار میگرفت؟! آیا غیر از اینه که مردم با دیدن این فیلم از تشبیه شهدایی که بوسیله حکومت مصادره شدن به یک مشت آدم رذل ترسوی بی شرف اون هم بوسیله کسی که خودش رو قیم این جنگ میدونه لذت میبرن؟!


من هم شخصا از حکومت دل پری دارم، از چال کردن جانبازان راه وطن در دانشگاهها بیزارم، اعتقاد دارم مدافعین این آب و خاک هم انسانهایی بودن مثل همه ما که نباید اونها رو اونقدر بالا برد و مقدس کرد تا غیر قابل نقد بشن، اما بیشتر از همه اینها حالم از سواستفاده این حکومت لعنتی از اعتبار این بچه ها به هم میخوره. برای من توهین به مردان جنگ اصلا خنده دار نیست و حکومت هر قدر هم که از لفظ شهید استفاده ابزاری بکنه باز هم نمیتونه چشم من رو بر روی فداکاری این مردان بزرگ ببنده.


برای من آقای کارگردان امروز قبل از هر چیزی همون چماق به دست دیروزیه که خیلیها مثل من اون رو فقط از نشریاتی نظیر یالثارات و شلمچه و ماجرای کوی دانشگاه میشناسن. برای من این فرد گرگیه در لباس گوسفند، نمادیه از تحول یک شبه کفتار به کبوتر، دایی جان ناپلئون مالیخولیاییه که اونقدر با افتخار از خاطرات جنگهای نرفته اش گفته و مورد تشویق قرار گرفته که کم کم خودش هم باورش شده زمانی واقعا کاره ای بوده و در دفاع از این مرز و بوم سهمی داشته. من هر کاری که میکنم نمیتونم اینقدر ساده لوح باشم تا باور کنم فردی که با این شدت بر طبل رسوایی میکوبه و تیشه به ریشه این خونه میزنه خودش واقعا در ساخت و ساز سهمی داشته و تا حالا هم جایی به سوابق جنگی ایشون برنخوردم و برام جالبه که بدونم که ایشون احیانا توی چند تا عملیات فرمانده بودن و چه مدتی از عمر شریفشون رو توی خط مقدم گذروندن.


نمیدونم چی میشه گفت. برای من این پسر ناخلف حتی اگه سر پدره رو بزاره لب جو و گوش تا گوش ببره، باز هم چیزی از مسئولیتش در برابر جنایاتی که انجام داده کم نمیشه. من هرگز برای این فرد دست نمیزنم. من هرگز به توهین های این لات بی سر و پا نمیخندم. فقط میتونم بگم که: "آقای کارگردان! ای کاش دستت میشکست و دوربین دست نمیگرفتی، ای کاش مردم ما دلشون اینقدر از پدرت پر نبود تا به این اراجیفی که سرهم کردی نمیخندیدن. آقای کارگردان! همون چماق بیشتر بهت میومد. درسته که دوربین دستت گرفتی، فیگور عوض کردی، حرفهای قشنگ قشنگ میزنی، اما اون مغز کوچیکت هنوز هم همونیه که بود و دستتهات رو هرقدر هم که بشوری درست مثل قلبت همچنان کثیف باقی میمونه. ننگ بر تو که اینطور آبرو و اعتبار بچه های جنگ رو به بازی گرفتی. اگر انسان نیستی لااقل آزاده باش. "

پ.ن: از روزی که خوندم "اخراجی ها۲" اکران شده درگیر نوشتن این متن هستم. خیلی اصلاحش کردم، خیلی تند و تیزیهاش رو گرفتم، خیلی سعی کردم مستقیما توهین نکنم، اما مگه میشه؟! تو این دوره زمونه یک مرد هم پیدا نمیشه که بگه مرتیکه عوضی، فکر کردی همه مثل خودت اراذل و اوباش بودن؟! فکر کردی که مردم خرن؟! فکر کردی جنگ ارث بابات بوده؟!
نمیدونم چی بگم، ای کاش دل این مردم اینقدر از دست حکومت پر نبود. ای کاش این آدم پست رذل همیشه چماق به دست باقی میموند...

۴ فروردین ۱۳۸۸

بازی وبلاگی: بقال مهربان و مادر نامهربان یا بقال نامهربان و مادر مهربان؟!

در یک روز بهاری حدود ۶-۵ سالی بیشتر نداشتم که مادرم برای اولين و آخرين بار مقداری پول و ليست خريد و زنبيل رو داد دستم تا از بقالی سر کوچه مون خرید کنم. اونروز برای نهار مهمون داشتیم و مادرم دست تنها بود و کلی هم کار ریخته بود سرش. وقتی فهمیدم خرید داره آویزونش شدم که من رو بفرسته واسه خرید. تا دم در شاید بیشتر از ده بار بهم گفت که توی راه با کسی حتی با همسایه ها هم صحبت نکنم و از پیاده رو خارج نشم.
از خونه ما تا بقالی راهی نبود. وارد بقالی که شدم لیست و زنبیل و پول رو با افتخار به طرف آقای دریانی -که يک پيرمرد تپل قدکوتاه مهربون تُرک بود- گرفتم و بهش گفتم که مامانم من رو فرستاده براش خرید کنم و آقای دریانی هم در حالیکه با خوشرویی هی بارِکَ اله بارِکَ اله میکرد از روی لیست خريدها رو دونه دونه برام توی زنبيل جا داد و دست آخر هم زنبیل و مابقی پول رو که بهم میداد يه دونه از اون آبنات چوبی خارجی های روی پیشخون رو به طرفم گرفت و در حالی که لُپم رو ميکشيد گفت "اینم جایزه دختر خانم قشنگ ما که ديگه داره بزرگ ميشه."
توی راه برگشت احساس میکردم که خیلی کار مهمی انجام دادم و سرخوشی عجیبی داشتم. خونه که رسيدم مادرم بر خلاف من خيلی آشفته بود و قبل از اينکه زنبيل رو از دستم بگيره ازم پرسيد خوبم يا نه، انگار که قرار بوده اتفاقی برام بيفته.
به خیال خودم برای بهتر کردن اوضاع دنبالش راه افتادم و شروع کردم به بلبل زبونی. با آب و تاب بهش گفتم که خرید کردن خیلی کیف داره، گفتم که آقای دريانی چقدر بهم بارِکَ اله گفته، آبنباتم رو هم نشونش دادم و گفتم قبل از اينکه بيام بيرون لُپم رو کشيده و بهم گفته "اینم جایزه دختر خانم قشنگ ما که داره بزرگ ميشه" که مادرم به یکباره برافروخته شده و با تغیُّر پرسید: "دیگه چی؟!" و با خشم آبنبات رو از دست منی که این وسط هاج و واج مونده بوده بودم بیرون کشید و ادامه داد: "غلط کرده لُپ تو رو کشیده، بیجا کرده آبنبات میده دست تو، ایندفعه که رفتم خرید بهش حالی میکنم مرتیکه نفهم رو، یکبار بچه رو تنها فرستادم خرید، واسه من لُپشو میکشه، واسه من آبنبات میده دستش..." و در حالی که یکریز به خودش بد و بیراه میگفت که چرا من رو تنهایی فرستاده خرید، آبنباتم رو روونه سطل آشغال کرد و با بدخُلقی به ادامه کارهاشون مشغول شد.
نمیتونم بگم از این رفتار مادرم چقدر یکه خورده بودم. لُپ کشیدن که کار بدی نبود و همه مهمونامون هم همیشه اینکارو با من میکردن، آبنبات هم که خود مادرم هم برام میخرید، پس چرا مادرم که نگران بود مبادا کسی من رو اذیت کرده باشه از شنیدن اینکه آقای دریانی اینقدر با من مهربون بوده ناراحت شده بود؟!
اونروز نتونستم دلیل ناراحتی مادرم رو کشف کنم اما یاد گرفتم که اگه مرد غریبه ای لُپم رو کشید و بهم جایزه داد و منم کیف کردم، اصلا نباید به مادرم چیزی بگم، چون اونچه که من رو خوشحال میکنه میتونه مادرم رو به شدت برآشفته و عصبانی کنه.
این اتفاق و اتفاقهای مشابه دیگه باعث شد تو همون گیر و دار کودکی کم کم متوجه بشم که جنسیت یعنی چی و یک نوع خشم و نفرت عمیق نسبت به جنسیت محدود کننده و آسیب پذیر خودم در وجودم شکل بگیره و تا مدتها همراهم باشه.
***
امروز سالهای سال از اون روزگار میگذره و من به مرور زمان یاد گفتم که دوباره خودم رو بپذیرم و جنسیتم رو دوست داشته باشم، با اینهمه حال هنوز هم وقتی خاطرات کودکی پسرهای وبلاگستان رو میخونم یه بخشی از وجودم عمیقا درد میگیره. احساس میکنم اونها توی سن و سال من اینقدر آزادی داشتن که براشون غیرقابل درک و شاید هم خنده دار باشه که بزرگترین آرزوی یه دختربچه توی اون سن و سال میتونسته خرید رفتن تنهایی یا دوچرخه سواری تو کوچه و بازی کردن با بچه های همسایه بوده باشه و خب دروغ چرا، گاهی هم به شدت حسودیم میشه به اینکه پسرا چقدر بی پرده از جنسیتشون حرف میزنن و چقدر راحت از عضو شریف مردونه شون نام میبرن بدون اینکه متهم به بی اخلاقی و بی حیایی بشن.
با اینهمه حال شدیدا دلم میخواد اگه روزی بچه دار شدم بچه ام دختر باشه، اما هیچ دلم نمیخواد این بچه رو توی کشور خودم به دنیا بیارم و بزرگ کنم. دلم نمیخواد دخترم هم توی جامعه بسته ای رشد کنه که با به رخ کشیدن جنسیتش دائم سعی داره بهش بقبولونه که موجودی ضعیف و آسیب پذیره و همیشه به سایه یک حامی نیاز داره. دلم نمیخواد دخترم هم روزی حسرتها و محدودیتهای مادرش رو تجربه کنه.
من دلم میخواد دخترم رو تحت شرایطی بزرگ کنم که قبل از هر چیز تواناییهای خودش رو به عنوان یک انسان بشناسه و یاد بگیره که چطور به تنهایی از پس خودش بربیاد و به خودش افتخار کنه. دلم میخواد خواننده های این مطلب اگه دختر دارن یکبار دیگه این مطلب رو بخونن و به این فکر کنن که دختر کوچولوشون بالاخره روزی بزرگ میشه و اونروزه که دیگه نمیتونن یکسره مراقبش باشن و این ترسها و تردیدها هم کوچکترین کمکی بهش نمیکنه تا بتونه روی پای خودش بایسته و از حق خودش دفاع کنه.
به امید روزی که همه زنهای خوب و صبور هموطنم به زن بودن خودشون افتخار کنن و با شناسایی قابلیتها و تواناییهای بیشمارشون از اونها برای رشد و تعالی خودشون و جامعه شون استفاده کنن.
***
پ.ن: چند ماه پيش هم يوزی جان يه بازی وبلاگی راه انداخته بود تا بيايم و قشنگترين خاطرات ملی و شخصی بعد از انقلاب خودمون رو تعريف کنيم. باید بگم با اینکه من نسل بعد از انقلابم اما این واژه "بعد از انقلاب" درست مثل بختکی افتاده بود روی ذهن من و وجود من رو از هر گونه خاطره قشنگ و حس خوبی نسبت به گذشته ها تهی میکرد و به این ترتیب هرچه کردم بلکه بتونم فقط یک خاطره خوب فسقلی به یاد بیارم تا در موردش بنویسم فایده ای نداشت که نداشت. اینبار اما تا اسم از خاطرات کودکی بدون پسوند و پیشوند اومد بی اختیار ذهنم پر کشید به گذشته ها و پُر شد از انواع و اقسام تصاویر رنگی و غیر رنگی، طوریکه نمیتونستم تصمیم بگیرم کدوم یکیش رو تعریف کنم.
به هر حال از یوزی عزیز متشکرم که من رو به این بازی دعوت کرد و باعث شد تا خاطرات اون دوران برام دوباره زنده بشن. شاید بعدتر ها دوباره از خاطرات دوران کودکیم نوشتم :)
پ.ن۲: اولش میخواستم خاطره ای رو تعریف کنم که در این ایام نوروز لبخند به لب دوستان بیاره اما در نهایت تصمیم گرفتم این خاطره رو بنویسم. این خاطره خاطره ای بود که تا حالا برای هیچ کس تعریفش نکرده بودم و برام خیلی خاص بود. به هر حال امیدوارم در نوع خودش جالب بوده باشه.
پ.ن۳: کودکی ما دوران مهمیه که امروز ما رو ساخته. خیلی خوشحال میشم مابقی دوستان هم به این بازی بپیوندن و بقیه رو در خاطرات تلخ و شیرین کودکیشون سهیم کنن.