
وارد مغازه که شد بدون کلامی ایستاد به تماشای کارت پستالهای عاشقونه، معلوم بود خیلی عجله داره. طولی نکشید که لب به سخن باز کرد و پرسید: "ببخشید آقا، قیمت اون کارته چنده؟! همونی که روش نوشته «عاشقتم تا آخرِ دنیا»؟!"
پیرمرد در حالی که لبخندی روی لبش نقش بسته بود و نگاهش میگفت که خاطرش به دوردستها رفته، آهی کشید و گفت: "هی جوونــــــــــی! پونصد تومنه پسرم، پونصد تومن!"
پسر سری تکون داد و بعد از اینکه انگشتهای دستش چيزهايی رو حساب و کتاب کرد، کارت دیگه ای رو نشون داد و پرسید "این یکی چی، همینی که روش نوشته «تنها تو در قلب منی»، این چنده آقا؟!"
پیرمرد با تبسمی شیرین گفت "این یکی ۳۰۰ تومنه پسرم! قشنگه نه؟!"
پسر در حالی که راضی به نظر میرسید دست توی جیبش کرد، پولی رو شمرد و روی پيشخوان گذاشت و با لبخند گفت "بله عالیه، بی زحمت از همین يه هفت هشت تا دونه بديد!"
لبخندِ روی لب فروشنده پير لا به لای چروک های صورتش گم شد...
پ.ن: اين يه جوک قديمی بود به مناسبت روز ولنتاين که کمی دست کاریش کردم، ممکنه تلخ شده باشه ولی تصور ذهنی منه از نگاه نسل امروز کشورم نسبت به عشق، دختر و پسرم نداره. البته امیدوارم پسر قصه ما همه کارتها رو واسه يه نفر خواسته باشه يا هدفش صرفا گرفتن حالِ پيرمرد فروشنده يا من و شمای خواننده باشه!



