۱ فروردین ۱۳۸۸

در مزرعه حیوانات: بنویسیم خرگوش، بخوانیم خمینی، بنویسیم گاو، بخوانیم الگوی مصرف



یادش به خیر، سال ۱۳۷۷ که آقا برای اولین بار طی یک گلواژه گویی باحال سال خرگوش رو به نام سال خمینی نامگذاری کردند چقدر با بچه ها از کشف این معادله خندیدیم. امسال هم از کشف معادله جدید -به یاد اون دوران- تنهایی کلی خندیدم و توی دلم گفتم امان از مواد خالص و ذغال خوب که چطور مقام عظما رو هم به طنازی میکشونه!
البته ناگفته نماند که از نظر من این اسامی خیلی هم بی مسما و اتفاقی نیستن، مثلا اگه دقت کنیم میبینیم که خرگوش با همون جثه ریزه میزه و چشمای به ظاهر مظلومش یه جنس خرابیه که همیشه دست آخر هم سر سلطان جنگل رو گول میماله و هم دست روباه مکار رو از پشت میبنده، و یا گاو از حیوانات اهلی ایه که واقعا پربازده هستش و بعد از کشتار حتی یک قطره هم دورریز نداره.
خلاصه که مقام عظما، فکر نکن ماها خوابیم و منظورت رو نمیگیریم، منقلت مستدام و جنست همیشه جور!!!

۳۰ اسفند ۱۳۸۷

نوروز فرخنده، بهاران خجسته

سرسبزترين بهار تقديم تو باد

آواز خوش هَزار تقديم تو باد

گويند که لحظه ايست روييدن عشق

آن لحظه هزار بار تقديم تو باد





سال نو مبارک

۷ اسفند ۱۳۸۷

به زودی دوباره برمیگردم!

مدتیه که شبانه روز همش استرس دارم و حالم شديدا خرابه. وقتی به امتحاناتی فکر میکنم که در طول چند هفته آینده باید بدم دلم میخواد زندگی از حرکت وایسه.
از یه طرف دیگه تا امتحانات فرصت زیادی باقی نمونده و از طرف دیگه هم مطالب خیلی زیاد و سنگینه و در این بین امتحانی هم هست که خیلی سرنوشت سازه و اگه بميرم هم بايد اونو قبول بشم.
من عاشق خوندن و نوشتن و وب گردی هستم اما مسئله اینه که اولا وقتم خیلی محدوده و دوما از کنار بعضی از اخبار یا دیدگاهها نمیتونم به راحتی عبور کنم و با خوندنشون ذهنم درگیر میشه و به این ترتیب تمرکزم موقع درس خوندن مياد پايين.
دلم نمیخواد که وب گردی رو تعطیل کنم، اما دلم میخواد در طول فرصت باقی مونده همه تلاشم رو بکنم و از فرصتی که در اختیارمه نهایت استفاده رو ببرم
.متاسفانه روزگار برای سپری شدن از من اجازه نمیگیره، اگه میگرفت حتما ازش فرصت بیشتری طلب میکردم!
امیدوارم که وقتی برمیگردم همه چیز هنوز سرجای خودش باشه.
روی ماه تک تک دوستانی که در طول این مدت نمیتونم به دیدنشون برم رو میبوسم و برای همه آرزوی موفقیت دارم :)

۵ اسفند ۱۳۸۷

بازگشت بالاترين!


با فقط هفت لينک در صفحه اول :)

۴ اسفند ۱۳۸۷

حراج عکس یادگاری با گرهارد شرودر!!!

هموطنان عزیزی که داخل ایران تشریف دارید!
بشتابید، بشتابید! اگر پول قلمبه ای گوشه جیبتان باد کرده و نمیدانید با آن چه کار کنید، اگر طالب اِفه چسکی هستید، اگر میخواهید پوزِ رقبا را بزنید، تا جناب آقای «گرهارد شرودر» صدر اعظم سابق آلمان در ایران تشریف دارند، اقدام به چرب نمودن سبیل ایشان نموده و در جوارشان یک عدد عکس یادگاری بگیرید تا بتوانید بعدا آنرا هی بکنید توی چشم عوام الناس و بگویید که شخص مهمی هستید!
باور کنید که با این کار خود از طرفی موجبات خنده و خوشحالی آقای شرودر و اهل بیت مربوطه گشته و از طرف دیگر هم اسمتان داخل ایران بر سر زبانها می افتد و توی اخبار و روزنامه ها کلی معروف میشوید.
نگران عامه مردم هم نباشید،‌ داخل ایران که کسی چه میداند این آقای شرودر الان مشغول کارهای اقتصادی شده و توی سیاست خارجی آلمان هیچ کاره حسن است!
پ.ن: خیلی مسخره اس! این آقای شرودر واقعا پولکیه و در حال حاضر هم زده توی کار بیزنس. وقتی بدون اینکه توی سیاست خارجی آلمان نقشی داشته باشه بلند میشه میاد ایران و در عين حالی که صد دفعه هم تاکيد ميکنه که حامل هیچ پيام سياسی نيستش با آبدارچی بیت آقا هم ملاقات میکنه، تابلوئه که داستان از چه قراره.
فقط خیلی دلم میخواد بدونم هر کدوم این آقایون واسه یه ملاقات ساده و چندتا عکس مسخره با این بابا چقدر پیاده شدن؟!
در همين راستا:

۲ اسفند ۱۳۸۷

هفت روز گذشت، هفت روزِ لعنتی...

عزادار که شدیم بچه بودم، با اینهمه حال خیلی زود فهمیدم اصلا خوشم نمیاد از اینکه آدما بذارن برن تو آسمون پیش خدا، حتی اگه شهید شده باشن و قرار باشه که هر روز از اون بالا برامون دست تکون بدن و توی بهشت یکریز شیرعسلی بخورن...
توی اون دوران سیاه آدمهای زیادی اومدن خونه وما و رفتن، از بین اون همه آدم چهره یک نفر اما هنوز به روشنی توی ذهنم هست: خانم جوون خوشگل و خوش قد و بالای غریبه ای که از در خونه یکسر به طرف مادرم اومد، روی زمین کنارش ولو شد و در حالی که مادرم رو بغل کرده بود و به آغوش میفشرد هقه میزد و میگفت: «خانم خوش به حالت، خانم خوش به سعادتت،‌ای کاش برای منم فقط یه تیکه استخونش رو میووردن» و هیچ یادم نمیره که مادرم هم درحالی که ضجه میزد فریاد میکشید «آخه ای خدا! ما درمونو به کی بگیم؟!» و من با همه کوچیکیم یه گوشه مچاله شده بودم و نمیفهمیدم که جریان چیه، فقط بعدتر که شنیدم شوهر اون خانم مفثودالاثر بوده، تونستم پیش خودم نتیجه گیری کنم که شهید شدن باید خیلی بهتر از مفقودالاثر شدن بوده باشه...
سالها از پی هم گذشت و بزرگتر شدم. اسرا که برگشتن خیلیها از دیدن دوباره عزیزانشون اشک شوق به دیده اووردن. توی همون ایام بود که آشنایی برای مادرم تعریف میکرد: «نمیدونی، اولش که برگشت همه یه ذوقی داشتن، اما از روزی که اومده یکسره مریضه، حوصله اعصاب نداره، اصلا به کل عوض شده، مادره طفلی داره چی میکشه... به خدا همون بهتر که ازش بی خبر بودن و همیشه چشم به راهش میموندن» و من یاد گرفتم که اگه شهید شدن بهتره از مفقودالاثر شدن، مفقودالاثر شدن هم بهتره از اسیر شدن...
روزگار طولانی ای گذشت و به مرور زمان خاطرات سیاه و دردناک من کمرنگ شدن و دیگه حتی فکرشم نمیکردم که زخم کهنه روزی سر باز کنه و به معادله ای که یاد گرفته بودم بخش جدیدی اضافه بشه، در طول هفت روز گذشته اما اتفاقاتی افتاد: کمی بعد از سالگرد انقلاب و در روز شنبه گذشته -۲۶ بهمن- مردی جانباز به نشانه اعتراض خودش رو روبروی مجلس به آتیش کشید و رییس مجلس اون شخص رو معتاد و دیوانه خطاب کرد و درست کمی بعدتر جانباز دیگری نیز روبروی بنیاد شهید و به نشانه اعتراض دست به کارمشابهی زده و در پی شدت جراحات وارده درگذشت ، به همین سادگی!
برای من اقدام این افراد به خودسوزی چندان عجیب نیست. خیلی دردناکه روزگار مردانی که توی دوران خاصی قید زن و بچه و پدر و مادر و کار و تحصیل رو زدن تا از وطنشون دفاع کنن و امروز روز باید به سختی روزگار بگذرونن... از یک طرف منفور جامعه هستن و تا اسمشون میاد بلافاصله همه تصویر یک آدم ریشوی شیکم گنده خر مذهب نفهم میاد تو ذهنشون که داره مفت مفت میخوره و واسه خودش ول میگرده بدون اینکه کسی حتی برای لحظه ای به این فکر کنه که بخش زیادی از این افراد انسانهایی بودن از جنس خودشون که آرزوهاشون رو پشت سر گذاشتن تا امروزِ روز دوباره از ایران ما یک مستعمره عربی ساخته نشه، و از طرف ديگه حکومت وقت هم فقط از آبرو و اعتبار اين افراد چماقی درست کرده برای سرکوب مخالفين و توده های مردم بدون اينکه به دور از تبعیض و به معنای واقعی ذره ای احترام و ارزش برای این قشر قائل باشه...
روزگار غريبيه و توی این روزگار غریب توی مملکت خودت از همه جا غريبتری!
روزگار غريبيه، شهيد بودن بهتره از مفقودالاثر بودن، مفقودالاثر بودن بهتره از اسير بودن، اسير بودن بهتره از جانباز بودن و در اين بين شايد حيوان بودن کلا بهتره از زنده بودن و انسان بودن...
روزگار غريبيه، آدمها رو ديگه بر اساس انسانيت متر نميکنن، اگه معتاد باشی ديگه انسان نيستی، اگه بهايی باشی ديگه انسان نيستی،‌اگه موهات از زير روسريت بيرون زده باشه ديگه انسان نيستی، اگه دگرانديش باشی ديگه انسان نيستی... و حتی اگه هیچ کدوم از اينها هم نباشی فقط ايرانی بودنت کافيه که از همه حقوق انسانی محروم باشی...
آقايان وزير! آقايان وکيل! آقايان رهبر! من آدم بد دهنی نيستم اما "تف به شرافت نداشته همه شما"
.

۱ اسفند ۱۳۸۷

انتخابات: بد ، بدتر یا هیچکدام؟!

"نه، من قهرمان نمی خواهم. اما می‌گویم همه ما باید به جای اینکه پایمان شل بشود و باز هورمون‌های سیاسی‌مان بزند بالا، کمی خوددار هم باشیم و ببینیم طرف تا چه حدی حاضر است شفاف باشد و به خطاهای گذشته‌اش اعتراف کند؟ و راه‌هایی برای عدم تکرار آن خطاها برشمارد." نقل به مضمون از نیک آهنگ کوثر


به عنوان یک شهروند عادی ایرانی کلا دوبار در انتخابات شرکت کردم که هر دوبار هم به خاتمی رای دادم. بار اول رای اولی بودم و با کمال میل رای دادم، بار دوم سرخورده بودم ولی برای اینکه روی حرف خودم ایستاده باشم رای دادم.انتخابات بعدی دیگه نه ایران بودم و نه برام مهم بود که کی قراره رای بیاره و صد البته که خوابش رو هم نمیدیدم احمدی نژاد بالا بیاد و اینطوریا بود که حتی وقتی کار به دور دوم کشید هر چی با خودم کلنجار رفتم که به رفسنجانی رای بدم نتونستم.

قبل از انتخاب احمدی نژاد مطالبی راجع به تفکر مهدويت و وابستگی فکری این شخص به یک سری جریانات خاص و پیشینیه اش میدونستم و بعد از بالا اومدنش هم طبق عادت پیگیر اخبار داخلی ایران بودم و خبر داشتم که سانسور و سرکوب شدت بیشتری گرفته، سینمای ایران از نظر محتوا تنزل پیدا کرده و بازار کتاب هم خیلی اسفناک و بی مایه شده، با اینهمه حال خیلی درک درست و عينی از وضعيت موجود نداشتم تا زمانیکه شخصا به ايران سفر کردم و باید بگم که اگه این سفر دوباره به ایران نبود شاید هنوزم به انتخابات فکر نمیکردم و مفهوم انتخاب اجباری بین بد و بدتر برام ملموس نشده بود.

به ایران که رفتم از غیبتم مدت زمان خیلی طولانی ای نمیگذشت، با اینهمه حال از تغییراتی که دیدم وحشتزده شدم: جامعه به شدت دلمرده و بی انگیزه شده بود، خرافات در حد جنون آميزی -حتی بين طبقات روشن فکر و تحصيل کرده- ریشه دوونده بود بود، از شنیده ها اینطور برمیومد که فساد و اعتیاد قوت بیشتری گرفته، از گرانی هم که دیگه بهتره چیزی نگم.

من نمیگم که شخص احمدی نژاد به تنهایی مسئول همه این تغییر و تحولاتِ سالهای اخیره. برای من احمدی نژاد یک فرد نیست، بلکه یک تفکره، یک سیستمه، اما اين تفکر خطرناکه و این سيستم داره مردم رو با بی رحمی تمام له ميکنه.

من دستگاه حکومتی فعلی رو قبول ندارم اما انقلاب هم نمیخوام، چون اگه انقلاب خوب و وفادار بود به همون آدمهای سی سال پیش وفا میکرد و وضع امروز ما این نبود. قهرمان هم نمیخوام و حتی اگر هم بخوام خاتمی نمیتونه اون قهرمان باشه، چون هرچند مرد محترمیه اما جیگر لازم رو برای ایفای رل یک قهرمان نداره. من ثبات میخوام، من مجالی برای ابراز عقیده و آزادی بیان میخوام، من عدالت میخوام، من روزی رو میخوام که بتونم دوباره توی ایران خودم زندگی کنم، اما میدونم اینطور نیست که شب بخوابم و صبح که بیدار میشم ببینم که آقای X رفته و آقای Y اومده و به این ترتیب ایران شده گلستان.

خاتمی سالهای ساله که دیگه مرد آرمانهای من نیست اما وقتی که به انتخابات اخیر و شرایط فعلی کشورم فکر میکنم میبینم که اینبار موقع انتخاب بین بد و بدتر دیگه نمیخوام منفعلانه رومو بکنم اون طرف و شونه بالا بندازم و بگم که من زیر بار حرف زور نمیرم و حالا که شرایط شرایط دلخواه من نیست اصلا هرچی میخواد بشه بشه، من فکر میکنم که اینبار شاید آگاهانه "بد" رو انتخاب کنم تا راهم برای رسیدن به "خوب" نزدیکتر بشه و "بدتر" هم مجال کمتری برای عرض اندام پیدا کنه.

من به سالم بودن انتخاباتی که پیش رو هستش اصلا ایمان ندارم، به عوض شدن خاتمی هم همینطور، با اینهمه حال دوست دارم از سهمی که میتونم داشته باشم استفاده کنم و خیلی آرزو دارم که خاتمی بیاد و مرد و مردونه قبل از انتخابات از همه ما بابت بی دل و جیگر بودنش عذر خواهی کنه و خیلی رک و راست بهمون بگه که هنوزم همون آدم سابقه و اگه اینبارم بیاد نمیتونیم ازش انتظار بیشتری داشته باشیم تا آدم بعدا احساس فریب خوردگی نداشته باشه و بیشتر از این مایوس و سرخورده نشه.


به امید روزهایی روشتنر و فردایی بهتر، که اگر این امید نباشه من هم نیستم.