‏نمایش پست‌ها با برچسب بالاترين. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بالاترين. نمایش همه پست‌ها

۱۴ بهمن ۱۳۸۸

جاهای خالی را با کلمات دلخواه پر کنید!(در راستای خوشه بندی کاربران بالاترین)

...: ... از ناحيه و اختيار و راي ... نيست بلكه ... اين منصب را قرار داده و ... نيز چون بنده ... هستند بايد دستورهای ... را اطاعت كنند و ... نيز به ... مربوط نمي‌شود.
عضو مجلس خبرگان رهبري: ولايت پيامبر از ناحيه و اختيار و راي مردم نيست بلكه خدا اين منصب را قرار داده و مردم نيز چون بنده خدا هستند بايد دستورهاي خدا را اطاعت كنند و ولايت ولايت فقيه نيز به مردم مربوط نمي‌شود.
بالاترین: اعطای عناوین خاص از ناحيه و اختيار و راي کاربران نامعتبر نيست بلكه بالاترین اين منصب را قرار داده و کاربران نامعتبر نيز چون عضو بالاترین هستند بايد دستورهاي بالاترین را اطاعت كنند ... و اعطای عنوان کاربر معتبر به خواص نيز به کابران نامعتبر مربوط نمي‌شود.
.
پ.ن: مسلما این خوبه که در پروفایل کاربری افراد حقیقی، ذکر بشه که آیا اونها احراز هویت شدن یا نه(یاد نیروی انتظامی افتادم!)، اما دیگه اینکه بیایم بعد از احراز هویت ملقبشون کنیم به "فلان الدوله" یا "بهمان الممالک" و یه چراغ گردون هم بذاریم بالای سرشون که از شصتاد کیلومتری معلوم باشه این جناب " فلان الدوله" یا "بهمان الممالک" دارن مشرف میفرمایند و میبایستی راه رو براشون باز کرد، دیگه به نوعی تبعیض آمیزه و دست آخر به جاهای قشنگی ختم نمیشه.
از ما گفتن بود.

۲ تیر ۱۳۸۸

پرسش: آقای اوباما، انتخاب شما چیست؟ نفت ایران یا خونهای ریخته شده!

من به عنوان یک ایرانی فقط میخواهم بدانم که اگر قرار باشد آقای اوباما از بین این دو یکی رو انتخاب کنند، آن یکی کدامیک خواهد بود؟! نفت ایران یا خونهای ریخته شده؟!

۵ اسفند ۱۳۸۷

بازگشت بالاترين!


با فقط هفت لينک در صفحه اول :)

۲۳ بهمن ۱۳۸۷

"بالاترین" و کلاه شعبده بازی!


احساس آدمی رو دارم که روبروی یک شعبده باز نشسته و داره دِل دِل میکنه که ببینه بالاخره از توی کلاه شعبده بازه چی درمیاد، فقط امیدوارم چیزی که در میاد خرگوش نباشه یا کفتر یا گل، امیدوارم همون "بالاترین" همیشگی خودم باشه ...




پ.ن: تو اين دوسالی که با بالاترين آشنا شدم و مدت يکسال و اندی که کاربرش بودم، با عزیزان زيادی آشنا شدم که نوشته هاشون رو بی سر و صدا دنبال میکردم و ازشون چیزهای زیادی یاد میگرفتم. بالاترین که برام باز نشد ترسیدم گم بشم و این ترس از گم شدن وسیله ای شد تا بالاخره بعد از مدتها همت کنم و صفحاتی رو که دایما دنبال میکنم همینجا توی بلاگم بزارم. امیدوارم دوستان ناراضی نباشن اما اگر هم دوستی از این مسئله ناراضی بود میتونه بهم میل بزنه تا پیوندش رو از توی صفحه ام بردارم. lotus.ir82@gmail.de

۱۸ بهمن ۱۳۸۷

بالاترین میجنگد، میمیرد، سازِش نمی پذیرد!






نمیتونم احساسم رو از دیدن این صفحه بیان کنم...

تو این چند روزه تازه فرصتی دست داد تا بتونم پی ببرم که همین کلیک های کوچولو و رای های مثبت و منفی «ما» در دنیای مجازی و از اون مهمتر «درکنار هم» بودنمون، چقدر میتونسته پررنگ و بامفهوم بوده باشه...

وقتی میبینم که کاربرها یکصدا و کاملا به دور از اختلاف نظراتی که ممکن بود با همدیگه داشته باشن دور هم گرد اومدن، تازه از پوچی تفکری خنده ام میگیره که خواسته «بالاترين» رو با نادیده گرفتن «بالا باز»ها به خيال خودش به تعطيلی بکشونه! اما زهی خیال باطل! این دندون طمع رو فقط میشه کشید انداخت دور، تا ما هستیم بالاترین هم هست :)


با تشکر از "وحید نیک گو" ی عزیز بابت این کاریکاتور زیباش.

۱۶ بهمن ۱۳۸۷

گیریم که مرا کشتید، با رویش جوانه های امیدم چه میکنید؟! (برای بالاترین)

همین یکی دوهفته پیش بود که موقع تماشای برنامه «صدای شما» شبکه بی.بی.سی فارسی وقتی دیدم مجری برنامه اسم «بالاترین»رو اوورد و از «حمایت کاربران این سایت از حیوانات و محیط زیست» سخن گفت، پشتم یه جورایی لرزید و یه لحظه با خودم گفتم «نکنه یه وقت بلایی سرش بیارن؟!»...
وهمین پست قبلی بود که وقتی تیتر زدم «در سالگرد انقلاب با طناب های اعدام حلقه شده بر گردن «امید» و «استقامت» ایران...» و نوشتم «چیزی که خوشحالم میکنه اینه که الان ایران نیستم تا شاهد برگزاری سالگرد این انقلاب مسخره و دهه زجرش باشم» با خودم گفتم «خیلی هم خوشحال نباش، میدونی که عیدی این «دهه زجر» لامصب اگه اون سر دنیام که باشی بالاخره از یه جایی بهت میرسه»...
***
الان که دارم مینویسم حال خوبی ندارم، بالاترین برای من یه وب سایت معمولی نبوده که توش فقط وقتم رو بگذرونم و از اخبار روز باخبر بشم، بالاترین برای من محلی بوده برای تبادل افکار و اطلاعات، جایی بوده که توش تونستم خیلی چیزا یاد بگیرم و باعث شده هیچ وقت احساس نکنم که از جامعه ایرانی به دورم و همیشه فکر کردم اگه روزی من رو ازش جدا کنن اینقدر ناراحت میشم که بخوام زار زار بزنم زیر گریه، هرچند امروز دلم میخواد بدون اینکه اشکی بریزم، کاملا محکم وایسم و تا کسی نتونه از توی چشمام دردمو بخونه و احساس پیروزی کنه.
توی پست قبلیم گفته بودم «آره، دردناکه ولی واقعیته: امید و باورمون به رهایی چیزیه که مدتهاست ازمون دزدیده شده و استقامتون برای تغییر سرنوشتمون سالهاست که درهم شکسته»، اشتباه گفتم و همینجا اصلاحش میکنم «آره دردناکه، خیلی هم دردناکه، تو تمامی این سالهای تاریک سعی کردن امید و باورمون به رهایی رو ازمون بدزدن و استقامتمون رو درهم بشکنن، ولی واقعیت اینه که هرگز موفق نشدن و با اینهمه کبکبه و دبدبه هنوزم از چهارتا کلیک ماوس تا سر حد مرگ میترسن و دقیقا همین ترس و زبونیشونه که به من و امثال من نیروی دوباره میده و باعث میشه خودمو باور کنم و امید داشته باشم به روزهای روشن»
کلام آخر اینکه بالاترين فقط یه وب سايت نبود که با بسته شدنش کل داستان بسته بشه، بالاترين يک طرز فکر بود و افراد حقير شايد با کشيدن پرده ها بتونن موقتا مانع ورود نور خورشيد بشن، اما خود خورشيد رو هرگز نمیتونن به زنجير بکشن و پرتوهای نور بالاخره روزنه ای برای تابش پيدا ميکنن...
lotus.ir81
پ.ن: تیتر باید شعری باشه از شریعتی -تا جایی که یادمه-، اگه دوستان ایراد و کم و کاستی در شعر دیدن، خوشحال میشم خبرم کنن تا بتونم اصلاحش کنم.