‏نمایش پست‌ها با برچسب شخصی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شخصی. نمایش همه پست‌ها

۶ بهمن ۱۳۸۸

سلام دنیا! خوبی؟!
امروز صبح که بیدار شدم دوباره سفید پوش شده بودی و راستش این مسئله حالمو به طور اساسی ای گرفت.
آخه میدونی دنیا! کفشای من هنوز پائیزیه و واسه همینم هروقت باهاشون روی برف و یخ و شُلآب راه میرم باید مثل یه بندباز شیش دنگ حواسمو جمع کنم که مبادا یه وقت سربخورم بیفتم زمین دست و پام بشکنه، اونهم درست در حالی که رطوبت برف جورابامو کاملا خیس کرده و پاهام از شدت سرما کرخت شده، تازه بعدشم آخرِ شب که خسته و کوفته میرسم خونه و کفشها و جورابهای خیسمو در میارم، ذُق ذُق استخونای پام به خاطر تماس طولانی مدت با رطوبت و سرما، خواب راحتو از چشمام میگیره.
امیدوارم دفعه بعدی که به سرت زد سفید پوش بشی قبل از هر چیز یاد من بیفتی و یه لطفی کنی یه جفت کفش زمسونی گرم و نرم و راحت -ترجیحا بنفش رنگ- بذاری پشت در خونه ام که منم بتونم از یک روز برفی لذت ببرم.
پیشاپیش ممنونم ازت.
پ.ن: دنیا یه وقتی فکر نکنی شوخی کردم باهات، میدونی که همه اینها رو کاملا جدی گفتم.

۲۸ تیر ۱۳۸۸

دلم ميخواد ديگه نباشم، دلم ميخواد همين لحظه دنيا تموم بشه، به آخر برسه، همه با هم ديگه نباشيم...
حالم بی اندازه بده، اينقدر که شايد هرگز نبوده...
هميشه دلم ميخواست يه پرنده باشم، آزاد، رها، بدون مرز...
از اينهمه آدم خسته شدم، از اينهمه دهن، از اينهمه دهنی که همیشه بازه، از اینهمه دهنی که حتی بيشتر از چشم باز ميشه...
وقتی خوردن آدمها رو ميبينم حالم بد ميشه، احساس ميکنم هر کدوم ما ميتونيم به راحتی خون همديگه رو سربکشيم و گوشت همديگه رو بجويم تا چندی بيشتر زنده بمونيم، یا حتی بدتر از اون، به خاطر اینکه به پول بیشتر یا مقام بالاتری برسیم...
حالم بد شده از خودم، از دنیا، از اينهمه چشم بسته و اينهمه دهن باز...
نمیدونم، شاید به خاطر هورمونهای بدنمه، یا همه این فشارهای لعنتی، یا هر کوفت و زهر مار دیگه...
دلم میخواد برم یه جایی که هیچ کس و هیچ چیز نباشه، یه جزیره که فقط من باشم و خاک و آب، یه جایی که راحت بتونم فریاد بکشم، ، بدون اینکه کسی من رو ببینه یا بشنوه...
...
...
...

۱۲ تیر ۱۳۸۸

مادر...

-الو، سلام مامان!
-الو، سلام مادر، تویی؟! خوبی مادر؟!
صداش خسته اس و خالی، سعی میکنم سرحال باشم
-من که خوبم مامان، شما چطوری؟! خوبی؟! چه خبرا؟!
خودم میدونم سئوال مسخر ایه، مادر انگار صداش از ته چاه درمیاد
-خوبم مادر، خوبم، خبری نیست، تو چطوری؟! چیکار میکنی با درسا؟! آب و هوا چطوره؟!
میفهمم که نمیخواد از اوضاع احوال تهران حرفی بزنه
-اینجا که همه چی روبراهه مامان، درسامم اِی، میخونم، میگم دلم براتون خیلی تنگ شده
سکوت میکنه، میتونم تصور کنم که الان به یکی از عکسهای من که به در و دیوار آویزون کرده خیره شده و لبخند محوی هم روی لبهاش نقش بسته، دوباره زمزمه میکنه
-منم همینطور مادر
-میگم مامان، شاید تونستم جور کنم تو این یکی دوهفته یه سری بیام ببینمت...
-نه!
مهلت نمیده حرفم تموم بشه، خشم و تحکمِ توی صداش برام آشنا نیست، قبل از اینکه من فرصتی پیدا کنم که افکارم رو جمع و جور کنم دوباره طغیان میکنه
-ما سهممون رو دادیم، خیلی هم بیشتر از اونی که باید بدیم دادیم، لازم نکرده بیای منو ببینی!
اشک توی چشمهام جمع میشه، بی اختیار چشمهام رو میبندم، هنوز هم همون مادره، از اینهمه فاصله هم به راحتی فکر من رو میخونه، دلم نمیخواد به این زودی کوتاه بیام، چشمهام رو دوباره باز میکنم و به روبرو خیره میشم، باید محکم حرف بزنم
-چرا نه؟! من سهم خودم رو دارم!
عصبانی میشه و صداش رو میبره بالا
-پس من با این پای چلاقم سهم کی رو دارم میدم؟!
یه لحظه نفسم بند میاد و درد توی سینه ام میپیچه، پس حدسم درست بود،بی اختیار ضعف میکنم
-شما چرا؟!
لحنش تدافعی میشه
-من چرا چی؟! نکنه فکر کردی من بچه ام؟! نکنه یادت رفته چند سالمه؟!
حرفی نمیزنیم، هیچ کدوممون، چقدر دلم میخواست الان کنارش بودم، توی بغلش، چقدر دلم برای دستهای مهربونش تنگ شده، الان چی میتونم بهش بگم؟! میتونم بگم نرو؟! میتونم بگم شما با اون پاهای ارتروزیت بشین توی خونه؟! میتونم بگم اگه روزی شما نباشی، دیگه من هم نیستم؟! ...
صورتم و از همه بیشتر چشمهام گر گرفته، نمیتونم حرف بزنم، لال شدم... بالاخره خودش سکوت رو میشکنه، هر چی نباشه سالهاست که عادت کرده بغضش رو قورت بده و اشکهاش رو بریزه توی دلش، توی صداش دیگه بی حوصلگی نیست، خشم نیست، تدافع نیست، فقط و فقط سوز دل و خواهشه
-مادر، من میتونم برم بهشت زهرا بخوابم، ولی نمیتونم برم بهشت زهرا زندگی کنم
چقدر حرف جمع شده توی همین یک جمله، دلم میخواد فریاد بکشم، مشتهام رو بی اختیار گره میکنم، حرفی نمیتونم بزنم، دست روی نقطه ای گذاشته که نباید میگذاشت، منظورش رو میفهمم، دیگه نمیتونم ادامه بدم،چشمهام رو میبندم و بغضم رو قورت میدم
-من فقط گفتم دلم براتون تنگ شده، گفتم بیام همدیگه رو ببینیم
باید الان لحن صدام دلجویانه باشه، عذر خواهانه، معصوم، مثل همون بچه گی هام که شیطنت میکردم...
آهی میکشه، حال من رو میفهمه
-نه مادر، تو الان درس داری، امتحان داری، وقتش نیست، دیگه چطوری مادر؟! خوبی؟! نگفتی آب و هوا اونجا چطوریه؟!...

پ.ن. از اولین عکسی که از درگیریهای تهران دیدم، دیگه ته دلم حتی یه لحظه هم آروم و قرار ندارم. از اینهمه خفقان و بی عدالتی به تنگ اومدم. الان یه هفته اس که دیگه به تهران زنگ نزدم، میدونم که برای اونها زنگ زدن به من خیلی سخت شده اما دیگه از حرف زدن رمزی خسته شدم، از اینکه تلفن بزنم بپرسم امروز رفتید سینما یا نه و اگه رفتید فیلمش اکشن بوده یا نه و جواب سربالا بشنوم خسته شدم، از تصور جای باتوم روی بدن عزیزترین کسانم و بی خبری خودم خسته شدم، از اینکه ساعت تلفنم زدنم رو یه طوری تنظیم کنم که همزمان با الله اکبر گفتن مردم توی تهران باشه تا صداشون بپیچه توی گوشی خسته شدم، از این اینجا نشستن خسته شدم، نمیدونم تا کی میتونم مقاومت کنم، همه اش احساس میکنم یه بخشی از من توی تهران در حال مردنه، در حال جون کندن و عذاب کشیدنه، همه اش احساس میکنم این بخش داره منو به سمت خودش صدا میکنه، احساس میکنم که از من میخواد برگردم و کنارش باشم، صداش یکسره توی گوشمه، حتی توی خواب، حتی توی خواب، حتی توی خواب...

۲۳ خرداد ۱۳۸۸

من مایوس شده ام از پایان این شب سیاه

من ميترسم، من بسیار زیاد میترسم، من از تقلبات گسترده ای که در شمارش آراء صورت گرفت و اراده ای که با تمام توان تلاش کرد تا احمدی نژاد را با دروغ و نیرنگ بر سر قدرت نگه دارد ميترسم، من از اين مجموعه رذلِ کثیف و کشتارها و خشونتهایی که در طی روزهای آتی برای سرکوب اعتراضهای مردمی در پیش خواهد گرفت میترسم، من از انتقام و تسویه حساب این قوم ظالم در ماههای آینده از تمامی مردمی که آزادانه تظاهرات کردند و شعار گفتند و رای دادند میترسم، من از اينکه این موجودات پست ايران را از آنچه که هست ويرانتر کنند و ایرانی را از آنچه که شده خوارتر ميترسم، من از این تفکر خطرناک طالبانی که برای بقای خودش همه اصول انسانی و اخلاقی را زیر پا میگذارد میترسم...

دلم به شدت گرفته و مایوس شده ام، آری، من از مام وطن، از امید به تغییر و اصلاح، از آینده روشن سرزمین کورش و از پایان این شب سیاه مایوس شده ام...من امشب تا سپیده صبح نخواهم خوابید، من لحظه لحظه این شب تیره را با مشتهای گره کرده به یاد وطنی که از من گرفته شد خون خواهم گریست، من اين روز ننگين را فراموش نخواهم کرد و از امروز به بعد بی نام و نشان و بی وطن خواهم زیست... خواهر خوبم، برادر خوبم، ای کاش در اين لحظه در کنار تو بودم تا اينگونه احساس يتيمی نکنم، تا در کنار تو طغيان کنم و فرياد بکشم، تا در راه ميهنم بمیرم... امشب برای اولين بار آرزو خواهم کرد که خورشيد دیگر طلوع نکند، که فردا را نبینم، که تمام نشوم....افسوس از آنهمه شور و اشتياق، افسوس بر آن پيشينه تاريخی و افسوس بر کشوری که از گزند دشمن، دروغ و خشکسالی به دور نماند...

۲۲ خرداد ۱۳۸۸

بالاخره من هم رای دادم!

راستش تا همین امروز صبح هم بنا داشتم صرفا داشتم تماشاچی این بازی باشم اما با دیدن این لینک در وبسایت بالاترین دیگه دلم طاقت نیوورد و با خودم گفتم من هم یک حق رای دارم و از این حق استفاده میکنم.
باید بگم بعد از چند ساعت توی راه بودن وقتی که به محل سابق سفارت ایران رسیدم واقعا شگفت زده شدم. اصلا انتظار نداشتم کسی برای شرکت در انتخابات اومده باشه اما نشون به اون نشون که ناچار شدم چیزی بیشتر از نیم ساعت توی صف بایستم تا نوبتم بشه و البته چند نفری هم که گویا هر دوره در انتخابات شرکت میکردن اذعان داشتن که دوره های قبل شرکت مردم به این شکل گسترده نبوده.
مردمی که برای رای دادن اومده بودن مردم عادی بودن و از همه رده سنی هم توشون دیده میشد و تعداد افرادی که کلا برای اولین بار در انتخابات جمهوری اسلامی شرکت میکردن هم کم نبود.
طی پرس و جوهایی که به عمل اووردم متوجه شدم که اکثریت افراد مثل خودم از راه های دور اومدن و رای کسانی که دور و بر من بودن بیشتر به موسوی بود که حرفهای جالبی هم میزدن، مثلا میگفتن که موسوی گفته حجاب رو آزاد میکنه(؟!) و به کنوانسیون ژنو میپیونده(؟!) و خانمش روزنامه نگاره(؟!) و ...
طبق اطلاعاتی که داشتم داخل صف برای افراد دور و برم قضیه کد ها رو -که خودم هم همین امروز توی بالاترین خونده بودم- شرح دادم و جالب اینکه با اینکه همه قضیه خودکارها رو میدونستن اما کسی از این مطلب اطلاعی نداشت. به هر حال بعد از شرح این مطلب بنا بر اطلاعاتی که داشتم به همه تاکید کردم که اگر کدها در محل اخذ رای نصب نشده بود بهتره که برای جلوگیری از تقلب و یا ابطال آرا در قسمت مربوط به کد فقط خط تیره بذارن که البته وقتی که اين حرفها رو ميزدم يه آقايی که تصميم داشت به احمدی نژاد رای بده خیلی چپ چپ نگاهم ميکرد.
لازم به ذکره که داخل حوزه اثری از آثار کد مربوطه نبود و وقتی هم که من این مطلب رو به مسئولی که اونجا بود بادآوری کردم با ترشرویی گفت کد مال داخی ایرانه و کلا نوشتن اسم نامزد مربوطه به تنهایی کفایت میکنه.
ضمنا یه نکته جالب دیگه هم این بوده که هرچند اکثريت خانمهايی که اومده بودن يه روسری کج و کوله ای هم به سرشون بسته بودن اما بعضی ها هم کاملا بی حجاب بودن که البته کسی به این مسئله کار نداشت.
پ.ن: امروز از خیلی از افراد دور و برم پرسیدم برای چی اینهمه راه اومديد که رای بديد، جواب همه این بود که برای ايران و برای مردم ايران که در حال حاضر در وضعیت بدی به سر میبرن و خب واقعيت هم همينه که هر کسی که داخل ايران بیاد سر کار تاثیری بر روی کیفیت زندگی مردمی که خارج از ايران ميکنن نميذاره واونطوری که من ديدم اينجا فقط و فقط عشق به ايران و احساس همدلی با مردمی در طول سالهای اخير استخونهاشون زير بار حکومت دروغ و تبعيض خورد شده، افراد رو پای صندوقهای رای کشيده بود.
به هر حال اميدورام که اميد اينهمه آدمها به بهبودی با دروغ و تقلب نااميد نشه.





۱۷ خرداد ۱۳۸۸

تصویری از بوسه خورشيد بر باران

توی قطار مشغول مطالعه بودم که يه دفعه ديدم پسر عجیب غریبی که جلوی من نشسته بود برگشت رو به عقب و بهم گفت "رنگين کمون!" به محض اینکه از پنجره بيرون رو نگاه کردم ديدمش، خيلی قشنگ بود. سريع دوربينم رو دراووردم تا ثبتش کنم، پسره چشم ازم برنمیداشت، درست انگار که در تمام طول عمرش آدم ندیده بود. يکی دو تا عکس بيشتر ننداخته بودم که رنگين کمون محو شد. دوربینم رو که دوباره میذاشتم توی کیفم پسره در حالیکه لبخند زیبایی بر لب داشت سرش رو تکون داد و خیلی آروم گفت "تو نميتونی همه اون چیزایی رو که میخوای تو آلبومت داشته باشی!" بدون اینکه چیزی بگم فقط لبخندی زدم و نگاهم رو دزدیدم.
از قطار که پياده ميشدم سنگینی نگاهش روی شونه هام بود، به محض اينکه رو به عقب برگشتم دوباره خنديد و برام دست تکون داد و بعدش هم ادای عکس گرفتن رو دراوورد، من هم لبخند زدم و براش دست تکون دادم. قطار که راه افتاد من هنوز توی ایستگاه ایستاده بودم و با خودم فکر میکردم که راستی چرا به جای رنگين کمون از پسره عکس ننداختم؟!
عکس بالا هم یکی از همون عکسهاست، تقديم به همه دوستان عزيزم، برای اینکه فراموش نکنیم گاهی ممکنه با پر کردن آلبوممون از سوژه های معمولی، سوژه های خاص رو برای همیشه از دست بدیم.

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

چند وقته که اصلا حال و حوصله وب گردی و وب نویسی ندارم. هر چند روز یکبار به زور به وبلاگم یه سری میزنم و اغلب بدون سر زدن به وبلاگ دوستان، شروع میکنم یه چیزایی نوشتن که بعدا دوباره پاکشون میکنم.
خلاصه با اینکه حال عمومیم کاملا خوبه و مشکل خاصی هم ندارم اما اصلا خوندن و نوشتنم نمیاد، نمیدونم چرا...
به قول يکی از دوستان احتمالا "پريود مغزی" شده باشم!
پ.ن۱: در مورد اون شبی که یه چیزی اومده بود توی اتاقم: اون شب تا نزدیکی صبح بیدار بودم، نه اینکه خودم بخوام، بلکه احساس ترس باعث شده بود هشیار بشم و به کوچکترین صدایی واکنش نشون بدم. فردای اون روز گیج و منگ رفتم دنبال کارام، ظهر که از بیرون برگشتم با هزار ترس و لرز رفتم سراغ کارتن کتاب کذایی و جلوی در ساختمان همه محتویاتش رو خالی کردم، اما توی کارتن هیچ چی نبود. بعدش هم رفتم سراغ اتاقم و تا دل و دین اتاقم رو ریختم بیرون، اما باز هم خبری نبود که نبود. به هر حال من مطمئنم که اون شب یه جونوری توی اتاقم بوده و فکر میکنم که توی همون کارتن کتابها قایم شده بوده. عصر اون روز رفتم و برای پنچره هام توری خریدم. چه میشه کرد، برای من اتاق بدون پنجره باز یعنی قفس، یعنی زندان.
پ.ن۲: قبلا يه داستان کوتاهی نوشتم که الان دارم دوباره روش کار ميکنم. احتمالا همين روزها همینجا منتشرش کنم. اين اولين داستانیه که نوشتم، اميدوارم که جالب از آب دربياد.
پ.ن۳: ترس هم موضوع جالبيه، بايد بعدا در موردش يه پست جداگانه بنويسم.

۲۰ فروردین ۱۳۸۸

اندر فواید همسایه فضول مهربان!!!

بعد از یه زمستون پربرف و بوران، بالاخره یکی دو هفته ایه که هوا خوب شده و من هم از فرصت استفاده کرده و امروز عصری بین ساعت شیش و نیم تا هشت و خورده ای که هوا بخواد تاريک بشه پنجره اتاقم رو باز گذاشته بودم تا هوای خونه کمی عوض بشه.

ساعت از نه گذشته بود که دیدم از توی اتاقم یه صدای چلیک چلیکی میاد. اولش فکر کردم صدا از بیرونه، کمی که گذشت دیدم نه، صدا از توی اتاقه. احتمال دادم که هوا توی فلاسک چای روی میزم جمع شده و صدا میده، بنابر این در فلاسک رو کاملا باز کردم و گذاشتم کنار. وقتی که صدای مربوطه با این ترفند هم قطع نشد، دوزاریم افتاد که در طول مدتی که پنجره باز بوده یه جک و جونوری بدون هماهنگی قبلی تشریف اوورده داخل خونه بنده و الان هم با همدیگه هم اتاقی هستیم!

عرضم به حضور انورتون قلبم داشت از جا کنده میشد و جرات تکون خوردن هم نداشتم.تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که لباس بپوشم، گوشی موبایلم و کلید رو بردارم، در اتاقم رو ببندم و از خونه بزنم بیرون.

از آپارتمانم که اومدم بیرون ساعت یک ربع به ده بود. از بیرون نگاهی به ساختمان انداختم اما از اونجایی که آلمانیها مثل مرغ سر ساعت نه شب بوس جیش لالا، به جز طبقه آخر بقیه طبقات تاریک بودن و منم که در طول مدتی که اینجام با هیچکدوم از همسایه ها آشنا نشدم هیچ رقم نتونستم خودمو راضی کنم که برم و در یکی از واحدها رو بزنم.

خلاصه نزدیک بودم بزنم زیر گریه که بی اختیار زنگ زدم به نزدیکترین دوستم و همونطوری که روبروی ساختمان وایستاده بودم شروع کردم برای دوستم شرح ماوقع رو تعریف کردن که دیدم چراغ یکی از اتاقهای طبقه بالای من روشن شد و بعدشم خانم مسن بامزه ای که یکی دوباری توی راه پله ها دیده بودمش در حال سرک کشیدن به دنبال عامل صدا اومد پشت پنجره که مثلا پرده ها رو بکشه و پنجره رو ببنده.

از دیدن یه انسان دیگه به غیر از خودم اینقدر خوشحال شده بودم که نگو. سریعا براش دست تکون دادم و همینکه سرش رو از پنجره اوورد بیرون سلام کردم و گفتم که من یه مشکلی پیدا کردم و اونم اینه که توی اتاقم یه حشره ای اومده و من هم خیلی میترسم نمیدونم باید چیکار کنم، خانمه از همون بالا لبخندی زد و گفت لازمه به شوهرم بگم بیاد پایین؟! معطل نکردم و سریع گفتم که اگر اینکارو بکنه ممنون میشم.

تا من دوباره وارد ساختمان بشم اونها هم با روی خوش و خیلی دوستانه اومدن پشت در من و سه تایی وارد خونه شدیم.در اتاقم رو که باز کردم هنوز صدای چیلیک چیلیک میومد ولی زن و شوهر اینقدر حرف میزدن که نمیشنیدنش. پیرمرده طفلی هی دولا میشد و زیر تخت رو نگاه میکرد و خانمه هم توی آشپزخونه وایستاده بود و چشم از شوهرش بر نمیداشت.

حس میکردم که خودشون هم کمی میترسن.بالاخره پیرمرده تخت رو تکون داد و شروع کرد زیر تخت رو وارسی کردن. صدا هنوز هم میومد. بهم گفت شاید صدای لوله های آبه، اما خانمش گفت که بهتره پشت پرده ها رو هم چک کنه. صدای لامصب خیلی ضعیف بود ولی هنوز هم منقطع شنیده میشد. بهشون گفتم که احتمالا جونوره رفته داخل کارتن کتابی که زیر تختمه.پیرمرده همینطور سرسری در کارتن رو برداشت و یه نگاهی انداخت و گفت که خیالت راحت اینجا هم چیزی نیست. اما من مطمئن بودم چیزی هست، چون صدا دقیقا از توی کارتن میومد.

دست آخر پیرمرده که قیافه زار من رو دید پیشنهاد داد که کارتن رو موقتا بذارم بیرون از اتاقم و خودش هم زحمتش رو کشید و کارتن رو برام گذاشت توی آشپزخونه. بعدشم دوتایی بهم شب به خیر گفتن و تاکید کردن که اگه دوباره مشکلی بود حتما خبرشون کنم. وقتیکه اونها رفتن با هزار تا ترس و لرز کارتن مربوطه رو برداشتم و بردم گذاشتم توی انباری دوچرخه ها و بعدش هم کلی نشستم توی اتاقم تا ببینم صدایی میاد یا نه.

الان هم در اتاق خودم رو بستم و پشتش هم پارچه گذاشتم و نشستم توی اتاق بغلی و با اینکه خیلی خسته ام خواب از سرم پریده! فقط امیدوارم هر جونوری که هست تا فردا صبح خودش گورشو از کارتن کتابای من گم کرده باشه.
پ.ن۱: مادرم همیشه میگفت همسایه از خواهر هم به آدم نزدیکتره، چون اگه اتفاقی برات بیفته اول همه اونه که میتونه به دادت برسه.

پ.ن۲: این خانم همسایه مذکور حتی از من نپرسید مال کجام یا چی کار میکنم یا اسمم چیه و ... البته در نظر داشته باشید که در بین همسایه های من ایشون مثلا فضولترینشونه! مطمئنم اگه ایران بودم احتمالا تا حالا همه همسایه ها من رو میشناختن و این خانمه هم تا شماره شناسنامه پدر جد من رو هم درنمیورد امکان نداشت بزاره بره!

پ.ن۳: آرامش و نظم و ترتیبی که اینجا هست واقعا غیر قابل تصوره. ساعت از نه که میگذره تقریبا توی خیابونا هیچ کس نیست و اکثر خونه ها هم چراغشون خاموشه و حداکثر نور تلوزیون از خونه شون بیرون میاد(یعنی اگر هم بیدارن و دارن تلوزیون میبینن چراغها رو خاموش میکنن)، در عوضش صبح زود همه بیدارن و از خونه که میری بیرون کلی آدم میبینی!

پ.ن۴: از الان غصمه که سفر بعدی که برم تهران با سوسکهای چاق و چله و ایضا بالداری که در سرتاسر تهران به وفور پیدا میشه چطوری کنار بیام! من از حشرات متنفـــــــــــــــــرم!

پ.ن۵: این پست که طولانی شده، چند تا توصیه ایمنی کوچولو هم روش!

دوستان گرامی! سعی کنید پنجره رو هیچوقت بدون توری باز نزارید، سعی کنید خونه زندگیتون همیشه مرتب باشه، یه دست لباس مناسب برای بیرون رفتن رو همیشه دم دست داشته باشید و در انتها اینکه وقتی احساس درموندگی بهتون دست میده سریعا با نزدیکترین دوستی که دارید تماس بگیرید و سعی کنید تنها نمونید.

۳۰ اسفند ۱۳۸۷

نوروز فرخنده، بهاران خجسته

سرسبزترين بهار تقديم تو باد

آواز خوش هَزار تقديم تو باد

گويند که لحظه ايست روييدن عشق

آن لحظه هزار بار تقديم تو باد





سال نو مبارک

۷ اسفند ۱۳۸۷

به زودی دوباره برمیگردم!

مدتیه که شبانه روز همش استرس دارم و حالم شديدا خرابه. وقتی به امتحاناتی فکر میکنم که در طول چند هفته آینده باید بدم دلم میخواد زندگی از حرکت وایسه.
از یه طرف دیگه تا امتحانات فرصت زیادی باقی نمونده و از طرف دیگه هم مطالب خیلی زیاد و سنگینه و در این بین امتحانی هم هست که خیلی سرنوشت سازه و اگه بميرم هم بايد اونو قبول بشم.
من عاشق خوندن و نوشتن و وب گردی هستم اما مسئله اینه که اولا وقتم خیلی محدوده و دوما از کنار بعضی از اخبار یا دیدگاهها نمیتونم به راحتی عبور کنم و با خوندنشون ذهنم درگیر میشه و به این ترتیب تمرکزم موقع درس خوندن مياد پايين.
دلم نمیخواد که وب گردی رو تعطیل کنم، اما دلم میخواد در طول فرصت باقی مونده همه تلاشم رو بکنم و از فرصتی که در اختیارمه نهایت استفاده رو ببرم
.متاسفانه روزگار برای سپری شدن از من اجازه نمیگیره، اگه میگرفت حتما ازش فرصت بیشتری طلب میکردم!
امیدوارم که وقتی برمیگردم همه چیز هنوز سرجای خودش باشه.
روی ماه تک تک دوستانی که در طول این مدت نمیتونم به دیدنشون برم رو میبوسم و برای همه آرزوی موفقیت دارم :)

۱ مهر ۱۳۸۷

کی بود کی بود؟! من نبودم!!

گاهی وقتا اینقدر خسته ميشی که فقط دلت ميخواد بذاری بری یه جای خیلی دور، فکر ميکنی اينطوری همه چی تموم ميشه، فکر ميکنی که اینطوری زندگيت از اين رو به اون رو ميشه، و فکر ميکنی که اين آخرين آرزوته...
تو اولين فرصت آخرین آرزوت رو عملی ميکنی، ميذاری ميری يه جای دور، اونقد دور که نگو، زمان ميگذره، اما هیچي عوض نميشه، هنوز زخمی هستی، هنوز همون دلبستگیها و دلتنگیهای قدیمیت رو داری، هنوز زندگیت اونی که میخوای نیست...
اینطوریه که توی تنهایی واسه اولین بار فرصت پیدا میکنی که بشینی به همه چی فکر کنی، و اونوقته که در کمال تعجب میبینی اون چیزی که میخواستی ازش فرار کنی خود خودت بودی! اون چیزی که احساس میکردی اسیرت کرده بود وبال پروازت رو بسته بود خود خودت بودی! همین خود گهت! همین خودت که تا حالا در سایه دیگران فرصت نشده بود ببینیش، فرصت نشده بود دستش رو رو کنی، فرصت نشده بود مچش رو بگیری!
و بالاخره بعد از مدتها میفمی که همه چی زیر سر خودت بود! بالاخره میفهمی اونچه که تو زندگیت باید عوض میشد نه آدمهاش بودن و نه مکانش، بلکه خودت بودی! خود خودت!
پیوست۱: اینکه در نهایت به خودت میرسی آخر حالگیریه!
پیوست۲: بهترین کار اینه که در این مرحله بگردی دنبال یه مشت آدم جدید تا بتونی دوباره انگشت اتهام رو از طرف خودت برگردونی!
پیوست۳: اینقد که امروز زیر دوش به این راه حل این مسئله مهم فکر کردم(پیوست ۲)، یادم رفت به موهام نرم کننده بزنم واسه همینم الان نوک موهام خیلی خشن شدن! همش تقصیر شماهاست!