۳۰ اکتبر ۲۰۰۹

محمود وحید نیا رهبر من نيست!

برای من محمود وحيد نيا انسان شريفیه که در یک زمان و مکان خاص، آگاه از هزینه ها، در راه اعتقاداتش قدم برداشته و در طی این مسیر تسلیم ترس یا مصلحت اندیشی نشده، اما باید اعتراف کنم این انسان شریف -با همه احترامی که براش قائلم و دقیقا هم به دلیل همه احترامی که براش قائلم- رهبر من نیست و این یعنی اینکه اگر زمانی ازش گفتار یا کرداری دیدم بر خلاف انتظار و عقایدم، به جای اینکه یکه بخورم و قیل و قال راه بندازم و با قمه بذارم دنبالش و شروع کنم به هتک حرمت و توهین و تخریب که ای فلان فلان شده پدر فلان، تو از اولش هم خائن بودی و نقش بازی میکردی و ...، سعی میکنم بدون انکار گذشته اش، محترمانه در همون زمینه خاص نقدش کنم و بپذیرم که الزاما من با این شخص در همه زمینه ها تفاهم فکری ندارم.
مطمئنم اینطوری محمود وحید نیا همیشه برای من محمود وحید نیا باقی میمونه، بدون اینکه روزی روزگاری خودم رو ناگزیر ببینم علاوه بر نادیده گرفتن کرده ها و گفته های سابق خودم، خدمات قبلی این فرد رو هم سانسور کرده و همه نشانهای افتخاری ای رو که زمانی خودم بهش داده بودم ازش باز پس بگيرم.
پ.ن: جای وحید محمود نیا در این متن، هر کس دیگه ای رو هم میشه گذاشت ولی اینکه از ایشون اسم اووردم برای اینه که ایشون در حال حاضر به روز ترین ترین سوژه برای این مورد هستش.
ضمنا دلم نمیخواد کسی با خوندن این متن رنجیده خاطر بشه، منظور من از بیان این مطلب فقط و فقط تکیه روی این مطلبه که از افراد به جای خودش قدردانی کنیم ولی برای اونها تقدسی قائل نشیم که بعدتر دیگه به صورت معمولی قابل انتقاد نباشن و برای نقد اونها مجبور بشیم اول هاله تقدسشون رو بشکنیم.
با آرزوی موفقيت و بهروزی برای همه دوستان

۲۸ اکتبر ۲۰۰۹

هموطن، اتحاد!


هموطـن هموطـن، یادت نره، اتحـاد اتحـاد، تا چشم خ.ر در بیاد، دیکتاتوریش سر بیاد

۲۱ اکتبر ۲۰۰۹

ما، اوباما و هاله نور!


یعنی داستان اوباما و هاله نور از چه قرار میتونه باشه؟!
الف-اوباما هاله نور احمدی نژاد رو کش رفته
ب-اوباما داده از روی هاله نور احمدی نژاد یکی براش بسازن
ج-احمدی نژاد هاله نورش رو به اوباما قرض داده، به شرطی که بودجه حمایت از دموکراسی در ایران قطع بشه
د-توهم هم اصولا چیز قشنگیه واسه خودش، بی خیال این حرفها بذار حالشو ببریم!
.
.
.
.
.
پ.ن: بعد از مدتها وقتی شروع میکنی به نوشتن، احساس میکنی انگشتهات اینقدر سنگین شده که به سختی میتونی تکونشون بدی...

۲ اوت ۲۰۰۹

خامنه ای جنبش ما رهبر نداره، حالا تو برو از خود خدا هم اعتراف بگیر

با دیدن فیلم اعترافات ابطحی و عطریانفر فقط آتش خشمه که در وجودم شعله ور تر شده.

نمیدونم اینها بالاخره کی میخوان از توهین به شعور مردمی که به درستی راه و عمل خودشون ایمان دارن دست بردارن و بپذیرن که ما مردم اگر جونمون رو گرفتیم دستمون و به خیابونها اومدیم، نه از روی تحریکات آقای فلانی و به رهبری آقای بَهمانی، که به خاطر بیزاری از ظلم و فساد و دروغ جاری در دستگاه حاکم و برای احقاق ابتدائی ترین حقوق انسانی و شهروندیمون بوده، و اینکه این وسط یک روز بشیم خس و خاشاک، یک روز اغتشاشگر وابسته به اجنبی، یک روز تعدادی بازنده افسرده و امروز هم یک مشت احمق که افسارشون رو تمام و کمال دادن دست ابطحی یا عطیانفر، فقط اراده ما رو برای مبارزه راسخ تر میکنه و بس.

این تنها چیزیه که بعد از دیدن این فیلم دلم میخواد فریاد کنم:
" آهای پیر خرفت! من رهبر ندارم، من نیـــاز به رهبر ندارم، من خودم رهبر خودم هستم و تا روزی که زنده ام برای بازپس گیری میهن عزیزم ایران با تو مبارزه میکنم، برای بلعیدن این لقمه بزرگتر از دهنت باید صدای من و تک تک دوستان همدل و همصدای من رو رو خفه کنی که نمیتونی، حالا برو از خود خدا هم اعتراف بگیر."


پ.ن: مسخره ترین صحنه این فیلم تصویر بسیار بزرگ خامنه ای بر روی یکی از دیوارهای دادگاه بود و تلاش دوربین برای جا دادنش توی کادر.

۲۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

آغای خامنه ای خر خودتی، بساط خیمه شب بازیت با احمدی نژاد رو هم بردار ببر جای دیگه ای پهن کن

مسخره ترین خبری که در طول مدت اخیر خوندم خبر ابراز مخالفت کتبی خامنه ای با ابقای رحیم‌مشایی در نقش معاون اول احمدی نژاد در دولت دهم و در پی اون پافشاری احمدی نژاد بر موضع خودش و تعبیر این حرکت به تقابل خامنه ای و احمدی نژاده!
راستش احساس میکنم برای قبول این مسئله که احمدی نژاد اینقدر بزرگ شده که در برابر آغا قد علم کرده و علنا تو روی آغا وایستاده و داره قدمی بدون اجازه و برخلاف میل آغا برمیداره، باید کمی بیشتر از خیلی زیاد احمق و ساده لوح بود، اینقدر که نتونست درک کرد که یک عروسک خیمه شب بازی هیچوقت صاحب اختیار نخواهد بود تا بتونه حرکتی خارج از کنترل عروسک گردانش انجام بده.
منحرف کردن ذهن مخالفین و منتقدین از عدم مشروعیت کلی دولت کودتا و یا ارائه تصویری غیر وابسته و نترس از احمدی نژاد (چیزی شبیه موسوی) میتونه از اهداف سناریوی خیمه شب بازی جدید آغا باشه که البته باید گفت در اینصورت معلومه آغا فراموش کردن که ما همه ایرانی هستیم و خوندن دست حریف و پی بردن به ترفندهاش اونقدرها هم که ایشون تصور میکنن برامون کار سختی نیست.
پ.ن.: در خوشبینانه ترين حالت ميشه اينطور تصور کرد که اين سناريوی مسخره قراره بهانه اي باشه برای عدم تنفيذ حکم رياست جمهوری احمدی نژاد، که البته این احتمال با توجه به بدکینه بودن خامنه ای و ميزان توحشی که تا به امروز از خودش نشون داده و همچنين خط و نشونی که بعد از نماز جمعه برای هاشمی رفسنجانی کشیده داده و خوابهاي طلایی ای که برای آينده خودش ديده، خيلی خيلی بعيد به نظر ميرسه.

۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

دلم ميخواد ديگه نباشم، دلم ميخواد همين لحظه دنيا تموم بشه، به آخر برسه، همه با هم ديگه نباشيم...
حالم بی اندازه بده، اينقدر که شايد هرگز نبوده...
هميشه دلم ميخواست يه پرنده باشم، آزاد، رها، بدون مرز...
از اينهمه آدم خسته شدم، از اينهمه دهن، از اينهمه دهنی که همیشه بازه، از اینهمه دهنی که حتی بيشتر از چشم باز ميشه...
وقتی خوردن آدمها رو ميبينم حالم بد ميشه، احساس ميکنم هر کدوم ما ميتونيم به راحتی خون همديگه رو سربکشيم و گوشت همديگه رو بجويم تا چندی بيشتر زنده بمونيم، یا حتی بدتر از اون، به خاطر اینکه به پول بیشتر یا مقام بالاتری برسیم...
حالم بد شده از خودم، از دنیا، از اينهمه چشم بسته و اينهمه دهن باز...
نمیدونم، شاید به خاطر هورمونهای بدنمه، یا همه این فشارهای لعنتی، یا هر کوفت و زهر مار دیگه...
دلم میخواد برم یه جایی که هیچ کس و هیچ چیز نباشه، یه جزیره که فقط من باشم و خاک و آب، یه جایی که راحت بتونم فریاد بکشم، ، بدون اینکه کسی من رو ببینه یا بشنوه...
...
...
...

۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

لالالالا عزیز ترمه پوشم...(در رثای سهراب)


تصاویر که از جلوی چشمات رد میشه نه خون هست، نه تفنگ و نه گلوله، فقط و فقط پیکر ترمه پوش سهراب ۱۹ ساله هست و یک زن، یک مادر که داره فرزندش رو با همه امیدها و آرزوهایی که براش داشت به دل خاک میسپره، یک زن و یک مادر که ضجه مویه هاش مو بر تن آدم راست میکنه و شونه هات رو هر کجای این کره خاکی که باشی به لرزه در میاره...
زن چیز زیادی نمیخواد، فقط میخواد در این واپسین لحظات یکبار دیگه صورت نازنین پسرش رو ببینه، میخواد یکبار دیگه دستی به سر و روی سرو کمانی که ۱۹ سال به پاش نشسته بود بکشه، میخواد با عزیزی که ۲۶ روز تمام به امید در آغوش کشیدن دوباره اش به همه جا سر زده بود وداع کنه...
سرتاپاش یک دقیقه هم طول نمیکشه، زن ایستاده و فریاد میزنه، درست انگار که یک گُله آتیشه این مادر "همه تون بدونید، ناجوونمردونه بچه من رو کشتن، میدونید ۲۶ روز من رو چرخوندن، چرخوندن گفتن تو اوینِ، گفتن تو اوینِ اما کشته بودنش، کشته بودنش، تیر به قلبش زدن، اونا نامردن، نامردن، من باید حرفهام رو بزنم، هیچ کس نمیتونه جلوی من رو بگیره، هیچ نامردی، اونا نامردن..." و تو هم با زن آتیش میگیری و دیگه صداش رو نمیشنوی، اصلا همینقدر کافیه که تو رو درهم بشکنه و بغضت کهنه ات رو باز کنه، و تو تمام طول شب خواب زنی رو میبینی که پسرش رو در آغوش میکشه و میبوسه و نوازش میکنه و به سینه فشار میده و دوباره از نو... صدای خنده های مادر و فرزند اینقدر بلنده که هر از گاهی تو رو از خواب میپرونه، اما هر بار توی همون خواب و بیداری اشکهات رو پاک میکنی و همه تلاشت رو میکنی تا دوباره به خواب فرو بری، تا زن بتونه بازم سر پسرش رو روی زانوهاش بذاره و موهاش رو نوازش کنه و براش لالايی بخونه:
لالالالا عزيز ترمـــــــه پـــوشــم
کجا بردی کليد عقل و هوشــــــــم
لالالالا گل بی شیـــله پیـــــــــــله
گل تنهای بی ایــــــل و قبیــــــــله
لالالالا عزیــــــز و یــــــاور من
غریب از همــــــه تنهـــــــاتر من
بخواب آروم که رویــاهاتو کشتن
بخواب مادر نبینی مــن رو کشتن
بخـواب شایــد خداتو خواب دیدی
بهش گفتی چه زجرایـــی کشیدی
لالالالا نـــمونده هیچ پنـــــــاهی
شب و روزم شده بی تو تبــاهی
لالالالا گل مـــن يـــاور مــــــن
غريب از همه تنهـــا تر مــــــن
....

راستی کسی ميدونه اين شب چرا اينقدر طولانيه؟!