‏نمایش پست‌ها با برچسب سياسی اجتماعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سياسی اجتماعی. نمایش همه پست‌ها

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

دم خروس دولت کودتا: از دسترس خارج کردن تلوزیون بی بی سی و وبسایت بالاترین

دم خروس دولت کودتا در ادعای گسترده نبودن تجمعات اعتراضی روز 25 بهمن از اونجایی میزنه بیرون که این دولت با در اختیار داشتن اینهمه امکانات خبر رسانی و رسانه های صوتی و تصویری و نوشتاری داخلی و خارجی، نظیر ایستگاه های متعدد رادیویی و تلوزیونی، خبر گزاریهایی نظیر کیهان، فارس نیوز، رجا نیوز، ایرنا، ایسنا، رسا، الف و ... که همه شون هم به حمدالله در داخل ایران بدون پارازیت و فیلترینگ و بدون مواجهه با کوچکترین مانعی قابل دسترسی هستن، بازم عصر روز 25 بهمن که میشه، در اوج ذلت و زبونی میزنه بی بی سی و بالاترین رو میاره پایین!
غافل از اینکه مردم توی کوچه و خیابون از کسی خط نمیگیرن که با قطع شدن کانال ارتباطیشون، اعتراضاتشون هم متوقف بشه و غافل از اینکه همین حرکتش به طور غیر مستقیم مهر تاییدیه بر اینکه حنای رسانه های دولت کودتا دیگه هیچ رنگی نداره و مقبولیت رسانه هایی نظیر بی بی سی و بالاترین در نزد اذهان عمومی مردم ایران خیلی بیشتر از فرمایشات مقام عظمی هستش!
آخه یکی بیاد بگه حقارت و بدبختی تا کجا؟!

۳۰ بهمن ۱۳۸۸

یاد آر زشمع مرده، یاد آر...

نمیدونم هنوز کسی خاطرش هست یا نه... یکسال پیش همین موقع ها بود، دو نفر جانباز زمان جنگ در اعتراضی خاموش به فاصله کمتر از یک هفته اقدام به خودسوزی کردن و تموم شدن... یکیشون روز 26 بهمن جلوی مجلس و دیگری 1 اسفند روبروی ساختمان بنیاد شهید... درست انگار که از اول برای سوختن زاده شده بودن، برای تموم شدن...
من نمیدونم بعد از مرگ اون دو نفر چی به سر خوانواده هاشون اومده و امروز مادر و پدر و زن و بچه شون در چه وضع و حالی روزگار میگذرونن، اما از یک چیز اطمینان خاطر دارم و اونهم اینکه اگر این دو جانباز هنوز زنده بودن، امکان نداشت برای خاطر حفظ تاج و تخت حیوانی به پستی و رذالت خامنه ای، روی هموطنهای خودشون باتوم بکشن و دست به خون ندا ها و سهراب ها آلوده کنن...
ای کاش یه جوغیرت و شرف بچه های سوخته و تمام شده جنگ توی وجود اون مزدورهای خودفروخته بی شرفی بود که این روزها نونشون رو میزنن توی خون هموطنان بی گناهشون و میخورن، خیلی زیاد نه، فقط یه جو...
یادشون گرامی و روانشون شاد.



گوگل و 22 بهمن 1388


تصویر ماهواره ای گوگل از میدان آزادی در تاریخ 22 بهمن 1388 ساعت 11:47 صبح به وقت محلی، خیلی گویاتر از اونیه که نیاز به حاشیه و توضیحات داشته باشه، فقط اینکه گوگل متشکریم و خامنه ای حیا کن.

۱۴ بهمن ۱۳۸۸

جاهای خالی را با کلمات دلخواه پر کنید!(در راستای خوشه بندی کاربران بالاترین)

...: ... از ناحيه و اختيار و راي ... نيست بلكه ... اين منصب را قرار داده و ... نيز چون بنده ... هستند بايد دستورهای ... را اطاعت كنند و ... نيز به ... مربوط نمي‌شود.
عضو مجلس خبرگان رهبري: ولايت پيامبر از ناحيه و اختيار و راي مردم نيست بلكه خدا اين منصب را قرار داده و مردم نيز چون بنده خدا هستند بايد دستورهاي خدا را اطاعت كنند و ولايت ولايت فقيه نيز به مردم مربوط نمي‌شود.
بالاترین: اعطای عناوین خاص از ناحيه و اختيار و راي کاربران نامعتبر نيست بلكه بالاترین اين منصب را قرار داده و کاربران نامعتبر نيز چون عضو بالاترین هستند بايد دستورهاي بالاترین را اطاعت كنند ... و اعطای عنوان کاربر معتبر به خواص نيز به کابران نامعتبر مربوط نمي‌شود.
.
پ.ن: مسلما این خوبه که در پروفایل کاربری افراد حقیقی، ذکر بشه که آیا اونها احراز هویت شدن یا نه(یاد نیروی انتظامی افتادم!)، اما دیگه اینکه بیایم بعد از احراز هویت ملقبشون کنیم به "فلان الدوله" یا "بهمان الممالک" و یه چراغ گردون هم بذاریم بالای سرشون که از شصتاد کیلومتری معلوم باشه این جناب " فلان الدوله" یا "بهمان الممالک" دارن مشرف میفرمایند و میبایستی راه رو براشون باز کرد، دیگه به نوعی تبعیض آمیزه و دست آخر به جاهای قشنگی ختم نمیشه.
از ما گفتن بود.

۲۰ دی ۱۳۸۸

من بسیار شادم، من بسیار شادم، من بسیار شادم!

هموطنان عزیز! در این شرایط سخت و دشوار بیایید شادیهایمان را با یکدیگر قسمت کنیم! من از خودم شروع میکنم:
من بسیار شادم از اینکه رهبری خیلی فرزانه و مهربان و میانه رو دارم که بالاخره بعد از گذشت بیش از ده روز از وقایع روز عاشورا فرمایش میفرمایند که «افرادي که مسئوليت و وظيفه قانوني ندارند نبايد دخالت کنند»، حال هر چند که این رهبر خیلی فرزانه و مهربان و میانه رو قبل از این جمله بیان کرده باشد که «الان باید خیلی با احتیاط و تدبیر و البته در وقت خود با قاطعیت عمل کرد» و بعد آن هم تذکر داده باشد «مسئولان قوای سه گانه دیدند که ملت چه می‌خواهد، بنابراین باید وظایف خود را در مقابل مفسدان و اغتشاشگران به خوبی انجام دهند»!
من بسیار شادم از اینکه از قاضی مرتضوی در حوادث کهریزک به عنوان متهم یاد کرده میشود، حال هر چند که ایشان در حال حاضر در پست بالاتری منصوب شده و با حضور وزیر دادگستری و برخی از مقامات قوه قضاییه، رسما رئیس ستاد مبارزه با قاچاق ارز و کالا گردیده اند!
من بسیار شادم که کمیته تحقیق و تحفص مجلس بالاخره گزارشی درباره وقایع کهریزک مبنی بر اینکه گروهی از بازداشت‌شدگان با آزار‌هایی همچون «زندانی شدن ۱۴۷ نفر در یک مساحت کم، عدم وجود تهویه، فقدان آب و غذای مناسب، شنیدن فحش‌های رکیک، کلاغ‌پر رفتن همراه با ضرب و شتم، ‌همجواری با اراذل و اوباش و تحقیر شدن» روبرو شده‌اند، را منتشر کرد و در این گزارش از مرتضوی هم نام برده، حال هر چند که این کمیته به کل منکر مسئله آزار جنسی در زندان شده و در پایان گزارش بی شرمانه ادعا میکند که «اگر دو کاندیدای ریاست جمهوری، به قانون‌شکنی، تحریک احساسات و عواطف مردم نمی‌پرداختند، امروز شاهد این گونه حوادث تلخ نبودیم» و این افراد «سبب هتک حرمت نظام مقدس جمهوری اسلامی و تضییع فرصت گران‌سنگ حضور ۴۰ میلیونی مردم در پای صندوق‌های رای» شده است و دستگاه قضایی در خصوص این گونه رفتارهای «مجرمانه، نباید بی‌اعتنا» باشد!
من بسیار شادم از اینکه آدم ماهی مثل مطهری می آید و در تلوزیون رسمی ایران حرفهای گنده گنده میزند و میگوید مخالف ولایت فقیه مخالف نظام نیست و دستگیریهای گسترده کار اشتباهی بود و...، حال هر چند که ایشان کلا مسئله تقلب در انتخابات را از بیخ و بن قبول نداشته و از حوادث بعد از انتخابات نیز صرفا به عنوان لج بازی هایی بین دو جناح در درون نظام یاد کند و نمایندگان مجلس نیز بی اعتنا به حرفهای ایشان در تلوزیون همچنان در پی تصویب طرح اعدام محاربین باشند!
من بسیار شادم از اینکه موسوی و کروبی هنوز زنده اند، حال هر چند که خواهرزاده موسوی در روز روشن ترور شده و کروبی نیز در قزوین کتک خورده و ماشینش هدف گلوله قرار گرفته.
من بسیار شادم از اینکه هنوز خبری از تجاوز به زندانیهای پادگان عشرت در دست نیست و پیکر نیمه سوخته هیچ کدوم از بازداشتیهای روز عاشورا هم در اطراف کرج پیدا نشده، حال هر چند که هیچ خبری از بازداشتیهای روزهای اخیر در دست نیست، زهرا جعفری ۲۱ ساله و متهم سیاسی، پس از پنج ماه به طرز مشکوکی در زندان ارومیه فوت کرده، فسیح یاسمنی زندانی سیاسی کرد اعدام شده و در طی حمله ای به پارک لاله، بیش از سی نفر از مادران عزادار و حامیان اونها دستگیر و ضرب و شتم شده اند.
من بسیار شادم، من بسیار شادم، من بسیار شادم! دکتر بهم گفته میتونم این جمله رو روزی صد هزار بار بنویسم تا بلکه باور کنم و میتونم روزی صدهزار بار هم بلند بلند برای دوستانم از رو بخونم تا بلکه اونها هم باور کنند، باشد که از این طریق مشکلاتمان همینطوری کشکی فراموشمان بشود و همه با هم احساس شادی و خوشبختی کنیم!
پ.ن: خودفریبی هم عالمی داره، شایدم به قولی ما همون چیزی رو میشنویم که دوست داریم باور کنیم.

۱۷ دی ۱۳۸۸

تاریخ با خون ما نوشته میشود، پس مرگ آغازیست بر ما و پایانیست بر شما

هوا ۶ درجه زیر صفره و داره برف میاد، انگشتام یخ زده، قلبمم همینطور، و من از همون نصفه های شب که از خواب پریدم و دیدم آسمون قرمزه میدونستم که بازم میباره... با چشمای نیمه باز خودمو از رختخواب میکشم بیرون، هوا هنوز کامل روشن نشده، آبی به دست و صورتم میزنم، کافه ای درست میکنم، چند تا دونه بیسکویت برمیدارم، پتو رو محکم میپیچم دور خودم و میرم دم پنجره. پنجره رو که باز میکنم سوز و سرما میکوبه توی صورتم، یکمرتبه خواب از سرم میپره و هشیار میشم، شهر یکدست سپید پوش شده، خیابون خلوته، دوتا پرنده دارن توی برفا دنبال غذا میگردن، یادم میفته که آخر هفته از اینم سردتر میشه و دلم واسه همه پرنده هایی که قراره توی سرما و برف بی غذا بمونن میلرزه...
همینطور که دارم کافه بیسکویتم رو مزه مزه میکنم و دلم واسه گرسنگی پرنده ها میلرزه یه دفعه یاد ایران میفتم، یاد بچه هاییه که همین ده روز پیش -روز عاشورا- توی خیابونهای شهرم به جرم آزادی خواهی توی خون خودشون پرپر زدن... تصور میکنم که الان پیکر پاک تک تکشون مثل صد دانه یاقوت قرمز زینت بخش دامن سپید این شهر بود و از این تصور دامن سپید شهر در نظرم پر میشه از لکه های سرخ، یه چیزی توی دلم به هم میتابه و به چشمام راه باز میکنه، بیسکویت توی گلوم میشه یه تیکه سنگ، از خودم بدم میاد، از خودم که اینجا وایسادم دارم در امنیتِ کامل کافه ام رو میخورم... میدوم سمت ظرفشویی، هر چی توی گلوم گیر کرده رو بیرون میریزم و همزمان بغضمم میترکه... پاهام سست میشه، یه دستمو میگیرم لبه کابینت که نیفتم و با اون یکی لیوان کافه رو پرتاب میکنم توی سینک... پتو از دورم میفته، تا میشم، مچاله میشم، اما نمیشینم، نمیخوام بشینم، خودمو بالا میکشم و سنگینیم رو میندازم روی کابینت که بتونم با دستهام صورتمو بپوشونم... هق هق کنان یاد تو میفتم، یاد پیکر پاکت که پتو پیچ برامون اوورده بودن، یاد چهره ات که خاکی بود و یاد لبخندی که روی لبت ماسیده بود... یاد وقتی که مردهای غریبه تو رو همونطور پتو پیچ شده توی گور میذاشتن و کسی حواسش به من نبود و من داشتم زیر دست و پا له میشدم و مردهای غریبه تازه وقتی متوجه حضورم بالای سرت شدن که شروع کرده بودم به شیون و زاری، چون داشتن صورت ماهت رو با خاک میپوشوندن... راستی اون روزها خیلی بچه بودم من، اونقدر که بعد از این داستان شب ادراری گرفتم، اونقدر که حتی سواد خوندن و نوشتنم نداشتم و اونقدر که نمیتونستم بفهمم منظور خمینی از اینکه هی میگه "این جنگ یك نعمت بزرگی است" یعنی چی، با اینهمه میدونستم دلم نمیخواد تو پیش خدا باشی، میدونستم دلم میخواد تو پیش خودم باشی، پیش خودِ خودم...
لرز میکنم، همونطور افتان و خیزان خودمو میکشونم کنار پنجره و میبندمش، بعدشم میشینم پای کامپیوتر و برای اولین بار در طول این سالها دنبال یک آهنگ از آهنگران میگردم که به این حال و هوای کوفتی ای که دارم بخوره و توی یوتیوب به این آهنگ میرسم: شب استُ سكوت استُ ماه استُ من، فغانُ غمُ اشكُ آه است و من ::: شبُ خلوتُ بغض نشكفته‌ام ، شبُ مثنوی ‌های ناگفته‌ام ::: بگو بشكفد بغض پنهان من ، كه گل سرزند از گريبان من ::: مرا كشت خاموشی ناله‌ها ، دريغ از فراموشی نامها ::: كجا رفت تأثير سوز دعا؟ ، كجايند مردان بی ادّعا؟ ::: همانان كه از وادی ديگرند ، همانان كه گمنام و نام‌آورند ::: هلا، دين‌فروشان دنيا‌پرست! ، سكوت شما پشت ما را شكست ::: چرا ره نبستيد بر دشنه‌ها؟ ، نداديد آبی به لب تشنه‌ها ::: نرفتيد گامی به فرمان عشق ، نبرديد راهی به ميدان عشق ::: اگر داغ دين بر جبين میزنيد ، چرا دشنه بر پشت دين ميیزنيد؟ ::: خموشيد و آتش به جان ميزنيد ، زبونيد و زخم زبان ميزنيد ::: كنون صبر بايد بر اين داغ‌ها ، كه پر گل شود كوچه‌ها، باغ ‌ها... و من با همه اکراهم از آهنگران هی این آهنگ رو از اول گوش میکنم و باهاش گُله گُله اشک میریزم... تو این برف و سرما دلم داره توی سینه ذوب میشه، آتیش گرفتم، آخه دست خودم که نیست که، دلم برای تو تنگ شده، یه ذره شده، دلم برای همه عزیزانی که دیگه کنارم نیستن یه ذره شده...

***

شروع میکنم باهات حرف زدن، با آخرین تصویری که ازت توی ذهن دارم، با همون صورت خاکیِ لبخند به لب:
میدونم عزیز! میدونم اونروزا شماها رفتید جلوی گلوله دشمن سینه سپر کردید که اینروزا ماها در امنیت زندگی کنیم، اما باور کن بعد از شماها ماها حتی یک روزم که شده در امنیت زندگی نکردیم. اصلا از تو چه پنهون، درست همون روزهایی که شماها توی خون خودتون پرپر میشدید، این کثافتهای نمک به حروم توی خرتوخریِ جنگ توی لونه های تاریکشون نقشه های پلید میکشیدن واسه محکم کردن پایه های حکومتشون و بلافاصله بعد از پایان جنگ و در حالی که هنوز خون شماها روی دستاشون خشک نشده بود، بی سر و صدا جونهای مردوم رو صدتا صدتا گذاشتن سینه دیوار کشتن و مخفیانه توی گورهای دسته جمعی بی نام و نشون دفن کردن تا آخرین کامها رو هم از جنگی که اگر برای ما مصیبت بود ولی برای اونها نعمت بود، گرفته باشن.
میدونم عزیز! میدونم که تو که نمیدونی ، که خبر نداری از حال ما و اونها، که خبر نداری قراره همین روزها دوباره برای حفظ تاج و تخت سلطنتشون چوبه دار به پا کنن و از نو حمام خون به راه بندازن، که به زعم خودشون تا حالا اینهمه خون ناحقی که ریختن کم بوده، که میخوان ماها رو از مرگ بترسونن، که به خیال خامشون این مملکت ارث پدریشونه و ماهام برده های دست به سینه شون... اما میدونی عزیز، اونها یه چیزی رو نمیدونن و اونم اینکه ماها مثل خودشون نیستیم که از مرگ بترسیم، که از محاکمه بترسیم، آخه این اونان که چارچنگولی افتادن روی ثروت ممکلت و دارن شیره جون مردم رو میمکن، ماها که پاکباخته ایم و از دار دنیا چیز آنچنانی ای نداریم که از ترس از دست دادنش بخوایم خون ناحق بریزیم و یا از ریخته شدن خونمون بهراسیم، اصلا هر چی نباشه ماها با جنگ و مرگ بزرگ شدیم، صدای آژیر قرمز برامون لالایی شبانه بوده و شیون و عزاداری واسه گلهای پرپرمون مشغولیت روزانه... خلاصه اینکه عزیز، اینها بد زده به سرشون، فراموش کردن که ماها تو دل ترس به دنیا اومدیم و بزرگ شدیم، فراموش کردن که ماها توی این مملکت با این حکومت کوفتی هیچوقت حتی فرصتشم پیدا نکردیم که بتونیم بفهمیم اصلا امنیت چی چی هست، فراموش کردن که ماها سوسولی بار نیومدیم، تو ناز و نعمت زندگی نکردیم، فراموش کردن که ماها هیچوقت نتونستیم در امنیت حرف بزنیم، در امنیت نفس بکشیدیم و یا حتی در امنیت فکر کنیم و واسه همینم هست که توهم برشون داشته که میشه نسل ما رو ترسوند، اونهم از ناامنی، از مرگ، از اعدام، از خون، از خشونت...

***

حالم خوب نیست و قلبم داره تیر میکشه، دلم میخواد فریاد بزنم، از همینجا و با همین حال خرابم و با همین بغضی که سالهاست توی گلوم گیر کرده، دلم میخواد فریاد بزنم، فریاد بزنم و بگم آهای خامنه ای، آهای مصباح، آهای همه حرومی های نامردی که اون بالا نشستید و از بس خون خوردید هار شدید، آهای مزدورهای بی شرافتی که وبلاگهای ما رو رصد میکنین و فیلتر میکنین، حواستون باشه، اگه قصد اعدام دارید خون من و امثال من از خون پدر و برادرهایی که سینه هاشون پذیرای گلوله های دشمن شد، رنگین تر نیست. اگر سر جنگ دارید من هم یکی از فرزندان جنگم! بکشید و اعدام کنید تا باز هم در تاریخ ثبت بشه که حکومت دینی فقط یعنی آفت، فقط یعنی مصیبت، تا دوباره در تاریخ ثبت بشه که دیکتاتوری دینی بدترین نوع دیکتاتوریه و هر گاه قدرت دست دین فروشان دنیا پرست افتاده، نتیجه اش جز فساد و تباهی، جز خون، جز جنگ، جز مرگ، جز چوبه دار و جز ناله مادران عزادار و ناامنی چیز دیگه ای نتونسته باشه... بکشید و اعدام کنید که زهی خیال باطل که این مرگ نقطه پایانی برحضور ما باشه، که تاریخ رو با خون ما مینویسن و این مرگ تولد ماست و نابودی شما و بدانید و اطمینان داشته باشید که این روزگار تلخ تر از زهر و بالانشینی خاران سر دیوار و عوعوی سگان نیز بگذرد...

.

۸ دی ۱۳۸۸

نماینگان مجلس کفن پوش شدند


نماینگان مجلس کفن پوش شدند، اما نه در اعتراض به کشتار انسانهای بی دفاع در ماه محرم الحرام و روز عاشورا، بلکه برای درخواست اعدام کلیه مخالفین اعم از روزنامه نگاران و فعالان سیاسی و تظاهرکنندگان دستگیر شده در روزهای اخیر.

این روزهای ننگین بدون شک در کارنامه سیاه مجلس ثبت خواهد شد. روزهایی که نماینگان خائن و بی غیرت طبق سناریوی تازه دولت کودتا و سپاه، در خانه ملت بر علیه ملت شوریدند و در کمال وقاحت خواستار اشد مجازات برای فرزندان دلیر و بی باک ایران زمین آن هم به جرم حق طلبی و آزادی خواهی شدند.

ای حرامیان، شرم بر شما باد و بر آن لقمه های کثیفی که به خون ملت آغشته اید و در دهان زن و فرزندانتان میگذارید، شرم بر شما...


۱ دی ۱۳۸۸

جناب آیت الله العظمی سیستانی، پیامتون به نیت قربة الى الله بود یا قربة الی بنده الله؟!

امروز وقتي لابلای اخبار پيام تسليت آيت الله سيستانی رو به مناسبت درگذشت آقای منتظری خوندم خیلی متعجب شدم.
تاريخ پيام تسليت ۳ محرم رو نشون میده، در حالی که تا همين امروز -يعنی ۵ محرم- از اين پيام تسليت و یا هرگونه پیام تسلیت و ابراز تاسف و تاثر دیگه ای از جانب ایشون در هیچ کدوم از خبر گذاریها و حتی در سايت رسمی خودشون هیچ گونه خبری نبود، گذشته از اینکه بین این پیام تسلیت با سایر پیامهای تسلیتی که ایشون تابحال در رابطه با وفات مراجع صادر کردن، تفاوتهای اساسی به چشم میخوره (+).
شاید بشه گفت اولین تفاوتی که این پیام تسلیت رو از سایر پیامهای تسلیت متمایز میکنه اینه که ایشون در سایتشون از سایر مراجع با لفظ "آیت الله العظمی" نام بردن در حالی که در مورد آقای منتظری به لفظ "آیت الله" بسنده کردن.
تفاوت های بعدی برمیگرده به لحن و نحوه نگارش: در حالی که این پیام خیلی مختصر و محقرانه و بیشتر خطاب به شخص احمد منتظری نگارش شده، شاهد هستیم که پیامهای تسلیت قبلی به شکل قابل ملاحظه ای مفصل تر بوده و در همه اونها -بدون استثنا- ایشون ابتدا از وفات مرجع فوق ابراز تالم و تاثر نموده، سپس وفات مرجع مربوطه رو ضایعه ای برای اسلام برشمرده و نهایتا اون رو به "آستان مقدس ولی عصر"، طلاب و خوانواده و در آخر هم به "جمیع مومنان" تسلیت گفتن.
اینها رو که به همراه انتشار دیر هنگام این پیام تسلیت کنار هم قرار میدی، اینطور به نظر میاد که هدف آیت الله سیستانی از انتشار این پیام مختصر و محقرانه اونهم بعد از انجام مراسم خاکسپاری، بیشتر از اینکه به منظور تسلیت درگذشت آیت الله منتظری بوده باشه، نوعی واکنش عوام فریبانه بوده در راستای جلب نظر افکار عمومی.
با توجه به موقعیتی که ایشون دارن نمیدونم چی میشه گفت اما سکوت هم نمیتونم بکنم... جناب سيستانی، آیت الله العظمی سیستانی، مرجع عالیقدر تشیع، شما با این پیام محقرانه و دیرهنگام آقای منتظری رو تحقیر نکردید، بلکه حقارت نفس خودتون رو نشون دادید. جناب آیت الله، جناب مرجع، من به عنوان یک انسان آزاده به شما به عنوان یک مقام مذهبی فقط یک توصیه دوستانه دارم و اونهم اینکه درسته اینطور که پیداست در باطن باور ندارید که یک انسان مومن و معتقد باید همه کارهاش صرفا در راه رضای خدا و به نیت قربة الی الله باشه، اما حداقل در ظاهر یا از آخور (رژيم جمهوری اسلامی) بخورید و يا از توبره (توده مردم و افکار عمومی) و فراموش هم نکنید که همه اینها در تاریخ ثبت خواهد شد و روزی آیندگان اونها رو مورد قضاوت و داوری قرار خواهند داد.

۳۰ آذر ۱۳۸۸

حاکمان کاخ نشین، حکیم خانه نشین و مردم



خبر فوت آيت الله منتظری رو که شنيدم، شخصا متاثر شدم ولی تصورشم نميکردم اين احساس تاثر بين من و خيلی از دوستان همفکر و هم بینش ديگه ام مشترک باشه و باید بگم وقتی که ديدم توی شبکه های اجتماعی، به جرات، همه دوستان خداناباور و غیر مذهبی هم -با توجه به جایگاه مذهبی ای که ایشون داشتن- نسبت به وفاتشون واکنش نشون دادن واقعا شگفت زده شدم.



مقبولیت آقای منتظری -در جایگاه یک آیت الله- بین افراد دگر اندیش، به خوبی نشون ميده که انسانيت و اخلاق فرای مذهبه و انسانها فارغ از نژاد و رنگ و مذهب ميتونن به هم نزديک باشن.



وفات اين انسان آزاده رو به دوستداران ايشون تسليت ميگم و آرزو ميکنم روزی برسه که همه ما بتونيم با عقاید مختلف در کنار هم و در ايرانی آزاد زندگی کنيم.



۲۲ آذر ۱۳۸۸

عذاب ابدی



بیست ساله که مُردی، ولی هنوزم که هنوزه فقط مایه عذاب و دردسری... خودت بگو چی هدیه کنم به اون روحت آخه؟!


پیوست: نماينده ولي فقيه در استان فارس و امام جمعه شيراز اهانت به ساحت مقدس امام راحل(ره) را حرکتي تقريبا شبيه ارتداد خواند

۲۵ آبان ۱۳۸۸

فقط یه مدت دیگه سمبل مظلومیت زن ایرانی باقی بمون، خواهش میکنم...

سلام ندا جان، خوبی عزیز؟! راستی میگم خبر داری نامزدت کاسپین از ایران خارج شده؟! چی؟! اون نامزدت نبوده؟! پس کی بوده؟! دوست پسرت بوده؟! نه عزیزم، تو داری اشتباه میکنی!
اصلا بذار یک کمی بیشتر برات توضیح بدم: ببین گلم، تو که یک آدم معمولی که نیستی که، تو سمبل مظلومیت زن ایرانی هستی، تو سمبل مبارزه ای، تو شهید راه سبزی که همه دنیا میشناستش و دوستش داره، نارحت نشو از دستم، فکر نکن برای ما مرده تو عزیـزتر از زنده اته، نــه، اما مسئله اینه با توجه به جایگاهی که تو داری نمیتونی خودت باشی، نمیتونی دوست پسر داشته باشی، نمیتونی یه دختر معمولی بوده باشی... ببین عزیزم اصلا سنتها به کنار، غیرت ماها به عنوان یک ایرانی قبول نمیکنه این پسره صرفا با تو دوست بوده باشه...
عزیزم، ندا جان! خواهش میکنم گوشهات رو نگیر، روتو از من برنگردون، متاثر نشو... باور کن کسی قصد سانسور کردن تو رو نداره، باور کن ما تو رو همونطوری که بودی دوستت داریم، اما جلوی غریبه ها بده، زشته، اونوقت مردم درباره تو چه فکری میکنن؟! ندا جان خواهش میکنم قهر نکن، فقط یک کمی تحمل داشته باش، جنبش که به ثمر برسه همه چی درست میشه، اونوقت اونقدر درک پیدا میکنیم که تو رو سانسورت نکنیم... بهم پوزخند نزن، باور کن اگر این دیکتاتورها برن همه چی درست میشه، گریه نکن، اشک نریز، فقط خواهش میکنم یه کم دیگه صبوری کن، فقط یه مدت دیگه سمبل مظلومیت زن ایرانی باقی بمون، آخه ما به مظلومیت تو نیاز داریم، "همه"* ما به مظلومیت تو نیاز داریم...

پ.ن: این حکومت نیست که باید عوض بشه، این من و تو هستیم که باید عوض بشیم... هر وقت من و تو عوض شدیم اونوقت حکومت هم به خودی خودش عوض میشه، پس بیا اصلاحات و تغییرات رو از خودمون شروع کنیم و افراد رو همونطوری که هستن بپذیریم و به واقعیت وجودیشون احترام بذاریم، حتی اگر واقعیت وجودیشون با باورهای ما در تضاده...

*این "همه" شامل پسری هم میشه که با نام ندا از ایران خارج شده و این روزها سعی داره ما رو بیشتر با "ندا" آشنا کنه... ندایی که من میشناسم دختریه که با چشمان باز از دنیا رفت... شخصا اگر روزی بخوام پای صحبت یک نفر بشینم، اون یک نفر فقط زنی میتونه باشه که مثل میلیونها مادر دیگه بی هیچ چشم داشتی این دختر رو به دنیا اوورد، با عشق شیرش داد و صبورانه بزرگش کرد و مسلما تا آخرین لحظه زندگیش بار فراغش رو به دوش خواهد کشید...

۸ آبان ۱۳۸۸

محمود وحید نیا رهبر من نيست!

برای من محمود وحيد نيا انسان شريفیه که در یک زمان و مکان خاص، آگاه از هزینه ها، در راه اعتقاداتش قدم برداشته و در طی این مسیر تسلیم ترس یا مصلحت اندیشی نشده، اما باید اعتراف کنم این انسان شریف -با همه احترامی که براش قائلم و دقیقا هم به دلیل همه احترامی که براش قائلم- رهبر من نیست و این یعنی اینکه اگر زمانی ازش گفتار یا کرداری دیدم بر خلاف انتظار و عقایدم، به جای اینکه یکه بخورم و قیل و قال راه بندازم و با قمه بذارم دنبالش و شروع کنم به هتک حرمت و توهین و تخریب که ای فلان فلان شده پدر فلان، تو از اولش هم خائن بودی و نقش بازی میکردی و ...، سعی میکنم بدون انکار گذشته اش، محترمانه در همون زمینه خاص نقدش کنم و بپذیرم که الزاما من با این شخص در همه زمینه ها تفاهم فکری ندارم.
مطمئنم اینطوری محمود وحید نیا همیشه برای من محمود وحید نیا باقی میمونه، بدون اینکه روزی روزگاری خودم رو ناگزیر ببینم علاوه بر نادیده گرفتن کرده ها و گفته های سابق خودم، خدمات قبلی این فرد رو هم سانسور کرده و همه نشانهای افتخاری ای رو که زمانی خودم بهش داده بودم ازش باز پس بگيرم.
پ.ن: جای وحید محمود نیا در این متن، هر کس دیگه ای رو هم میشه گذاشت ولی اینکه از ایشون اسم اووردم برای اینه که ایشون در حال حاضر به روز ترین ترین سوژه برای این مورد هستش.
ضمنا دلم نمیخواد کسی با خوندن این متن رنجیده خاطر بشه، منظور من از بیان این مطلب فقط و فقط تکیه روی این مطلبه که از افراد به جای خودش قدردانی کنیم ولی برای اونها تقدسی قائل نشیم که بعدتر دیگه به صورت معمولی قابل انتقاد نباشن و برای نقد اونها مجبور بشیم اول هاله تقدسشون رو بشکنیم.
با آرزوی موفقيت و بهروزی برای همه دوستان

۱۱ مرداد ۱۳۸۸

خامنه ای جنبش ما رهبر نداره، حالا تو برو از خود خدا هم اعتراف بگیر

با دیدن فیلم اعترافات ابطحی و عطریانفر فقط آتش خشمه که در وجودم شعله ور تر شده.

نمیدونم اینها بالاخره کی میخوان از توهین به شعور مردمی که به درستی راه و عمل خودشون ایمان دارن دست بردارن و بپذیرن که ما مردم اگر جونمون رو گرفتیم دستمون و به خیابونها اومدیم، نه از روی تحریکات آقای فلانی و به رهبری آقای بَهمانی، که به خاطر بیزاری از ظلم و فساد و دروغ جاری در دستگاه حاکم و برای احقاق ابتدائی ترین حقوق انسانی و شهروندیمون بوده، و اینکه این وسط یک روز بشیم خس و خاشاک، یک روز اغتشاشگر وابسته به اجنبی، یک روز تعدادی بازنده افسرده و امروز هم یک مشت احمق که افسارشون رو تمام و کمال دادن دست ابطحی یا عطیانفر، فقط اراده ما رو برای مبارزه راسخ تر میکنه و بس.

این تنها چیزیه که بعد از دیدن این فیلم دلم میخواد فریاد کنم:
" آهای پیر خرفت! من رهبر ندارم، من نیـــاز به رهبر ندارم، من خودم رهبر خودم هستم و تا روزی که زنده ام برای بازپس گیری میهن عزیزم ایران با تو مبارزه میکنم، برای بلعیدن این لقمه بزرگتر از دهنت باید صدای من و تک تک دوستان همدل و همصدای من رو رو خفه کنی که نمیتونی، حالا برو از خود خدا هم اعتراف بگیر."


پ.ن: مسخره ترین صحنه این فیلم تصویر بسیار بزرگ خامنه ای بر روی یکی از دیوارهای دادگاه بود و تلاش دوربین برای جا دادنش توی کادر.

۳۰ تیر ۱۳۸۸

آغای خامنه ای خر خودتی، بساط خیمه شب بازیت با احمدی نژاد رو هم بردار ببر جای دیگه ای پهن کن

مسخره ترین خبری که در طول مدت اخیر خوندم خبر ابراز مخالفت کتبی خامنه ای با ابقای رحیم‌مشایی در نقش معاون اول احمدی نژاد در دولت دهم و در پی اون پافشاری احمدی نژاد بر موضع خودش و تعبیر این حرکت به تقابل خامنه ای و احمدی نژاده!
راستش احساس میکنم برای قبول این مسئله که احمدی نژاد اینقدر بزرگ شده که در برابر آغا قد علم کرده و علنا تو روی آغا وایستاده و داره قدمی بدون اجازه و برخلاف میل آغا برمیداره، باید کمی بیشتر از خیلی زیاد احمق و ساده لوح بود، اینقدر که نتونست درک کرد که یک عروسک خیمه شب بازی هیچوقت صاحب اختیار نخواهد بود تا بتونه حرکتی خارج از کنترل عروسک گردانش انجام بده.
منحرف کردن ذهن مخالفین و منتقدین از عدم مشروعیت کلی دولت کودتا و یا ارائه تصویری غیر وابسته و نترس از احمدی نژاد (چیزی شبیه موسوی) میتونه از اهداف سناریوی خیمه شب بازی جدید آغا باشه که البته باید گفت در اینصورت معلومه آغا فراموش کردن که ما همه ایرانی هستیم و خوندن دست حریف و پی بردن به ترفندهاش اونقدرها هم که ایشون تصور میکنن برامون کار سختی نیست.
پ.ن.: در خوشبینانه ترين حالت ميشه اينطور تصور کرد که اين سناريوی مسخره قراره بهانه اي باشه برای عدم تنفيذ حکم رياست جمهوری احمدی نژاد، که البته این احتمال با توجه به بدکینه بودن خامنه ای و ميزان توحشی که تا به امروز از خودش نشون داده و همچنين خط و نشونی که بعد از نماز جمعه برای هاشمی رفسنجانی کشیده داده و خوابهاي طلایی ای که برای آينده خودش ديده، خيلی خيلی بعيد به نظر ميرسه.

۲۳ تیر ۱۳۸۸

لالالالا عزیز ترمه پوشم...(در رثای سهراب)


تصاویر که از جلوی چشمات رد میشه نه خون هست، نه تفنگ و نه گلوله، فقط و فقط پیکر ترمه پوش سهراب ۱۹ ساله هست و یک زن، یک مادر که داره فرزندش رو با همه امیدها و آرزوهایی که براش داشت به دل خاک میسپره، یک زن و یک مادر که ضجه مویه هاش مو بر تن آدم راست میکنه و شونه هات رو هر کجای این کره خاکی که باشی به لرزه در میاره...
زن چیز زیادی نمیخواد، فقط میخواد در این واپسین لحظات یکبار دیگه صورت نازنین پسرش رو ببینه، میخواد یکبار دیگه دستی به سر و روی سرو کمانی که ۱۹ سال به پاش نشسته بود بکشه، میخواد با عزیزی که ۲۶ روز تمام به امید در آغوش کشیدن دوباره اش به همه جا سر زده بود وداع کنه...
سرتاپاش یک دقیقه هم طول نمیکشه، زن ایستاده و فریاد میزنه، درست انگار که یک گُله آتیشه این مادر "همه تون بدونید، ناجوونمردونه بچه من رو کشتن، میدونید ۲۶ روز من رو چرخوندن، چرخوندن گفتن تو اوینِ، گفتن تو اوینِ اما کشته بودنش، کشته بودنش، تیر به قلبش زدن، اونا نامردن، نامردن، من باید حرفهام رو بزنم، هیچ کس نمیتونه جلوی من رو بگیره، هیچ نامردی، اونا نامردن..." و تو هم با زن آتیش میگیری و دیگه صداش رو نمیشنوی، اصلا همینقدر کافیه که تو رو درهم بشکنه و بغضت کهنه ات رو باز کنه، و تو تمام طول شب خواب زنی رو میبینی که پسرش رو در آغوش میکشه و میبوسه و نوازش میکنه و به سینه فشار میده و دوباره از نو... صدای خنده های مادر و فرزند اینقدر بلنده که هر از گاهی تو رو از خواب میپرونه، اما هر بار توی همون خواب و بیداری اشکهات رو پاک میکنی و همه تلاشت رو میکنی تا دوباره به خواب فرو بری، تا زن بتونه بازم سر پسرش رو روی زانوهاش بذاره و موهاش رو نوازش کنه و براش لالايی بخونه:
لالالالا عزيز ترمـــــــه پـــوشــم
کجا بردی کليد عقل و هوشــــــــم
لالالالا گل بی شیـــله پیـــــــــــله
گل تنهای بی ایــــــل و قبیــــــــله
لالالالا عزیــــــز و یــــــاور من
غریب از همــــــه تنهـــــــاتر من
بخواب آروم که رویــاهاتو کشتن
بخواب مادر نبینی مــن رو کشتن
بخـواب شایــد خداتو خواب دیدی
بهش گفتی چه زجرایـــی کشیدی
لالالالا نـــمونده هیچ پنـــــــاهی
شب و روزم شده بی تو تبــاهی
لالالالا گل مـــن يـــاور مــــــن
غريب از همه تنهـــا تر مــــــن
....

راستی کسی ميدونه اين شب چرا اينقدر طولانيه؟!

۲۲ تیر ۱۳۸۸

اطلاعيه کمپين بين المللی حقوق بشر در باره کشته شدن سهراب اعرابی



اطلاعيه کمپين بين المللی حقوق بشر در باره کشته شدن سهراب اعرابی
دوشنبه، ۲۲ تير، ۱۳۸۸

کمپين بين المللی حقوق بشر خواستار حقيقت يابی در باره ناپديد شدگانی شد که در هاله ای از نيرنگ و دروغ، سردرگمی، و رعب و وحشت ايجاد شده گم شده است.
۲۱ تيرماه ۱۳۸۸- کمپين بين المللی حقوق بشر در ايران امروز گزارش داد که مقامات ايرانی، خانواده سهراب اعرابی، ۱۹ ساله، را پس از گذشت ۲۶ روز از ناپديد شدنش مطلع کردند که او در اثر تيراندازی به قلبش در جريان راهپيمايی کشته شده است.
پروين فهيمی؛ مادر سهراب که از اعضای مادران صلح است در اين مدت ۲۶ روز تلاش های گسترده ای برای کسب خبر در باره پسرش کرده بود و عکس های او را به همه زندانها، دادگاه ها و هر جايی که امکان داشته برده وخواستار روشن شدن وضعيت او شده بود. سرانجام در شامگاه بيستم تيرماه، پس از برگزاری يادبود دهمين سال جنبش دانشجويی، داگاه انقلاب آنها را احضار کرد تا با مراجعه به اداره آگاهی از ميان عکس های فراوان اجساد، سهراب را شناسايی کنند. به گفته اعضای خانواده سهراب به کمپين بين المللی حقوق بشر در ايران، جسد سهراب در روز ۲۹ خرداد ماه يعنی ۵ روز پس از ناپديد شدنش، به پزشکی قانونی تحويل داده شده است. سهراب اعرابی قرار بود که در تيرماه امسال در کنکور ورودی دانشگاه ها شرکت کند.سهراب اعرابی در اثر تيراندازی به قلبش کشته شده است اما هنوز معلوم نيست که آيا او اول مجروح شده و به بيمارستان منتقل شده و بعد فوت کرده است يا اينکه در همان جريان راهپيمايی و بلافاصله پس از تيراندازی کشته شده است.
هادی قائمی؛ سخنگوی کمپين بين المللی حقوق بشر در ايران در مورد مرگ سهراب گفت:" اگر سهراب در اثر تيراندازی در روز ۲۵ خرداد ماه در خيابان کشته شده است، چرا جسد او در روز ۲۹ خرداد ماه تحويل پزشکی قانونی شده است؟" هادی قائمی با شدت تمام اعلام کرد که "ما خواستار يک تحقيق مستقل و يک پاسخگويی کامل در باره علت مرگ سهراب اعرابی و پيگيری مناسب توسط قوه قضائيه هستيم." قائمی تاکيد کرد که "اين تحقيق بايد روشن کند که مقامات منتظر چه چيزی بودند و چرا اين همه مدت طول کشيد تا به مادرسهراب خبر مرگش را بدهند."
فقدان شفافيت و تاخير محاسبه شده در خبررسانی در باره مرگ بدون هيچ توضيح سهراب، تنها باعث شده است که نگرانی ها در باره سايرکسانی افزايش پيدا کند که ياجزو ناپديد شدگان هستند و يا بازداشت شدگانی که بدون هيچ ارتباطی با خانواده و وکيل در وضعيت بی ارتباط با دنيای خارج به مدت يک ماه در بازداشت هستند. خبری مبنی بر بازداشت حدود ۱۹۰ نفر در جريان تظاهرات در روز ۱۸ تير نيز اين نگرانی ها را شدت داده است.
هادی قائمی در باره اين نگرانی ها گفت:" بسياری از خانواده ها در وحشت هستند که به آنها هم خبر مرگ عزيزانشان را در راهپيمايی ها بدهند در حاليکه حقيقت همچنان مبهم بماند." هادی قائمی تاکيد کرد که " علاوه بر همه اينها، بی خبری از وضعيت ناپديد شدگان، برای خانواده آنها يک شکنجه است."

کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران


۱۹ تیر ۱۳۸۸

ایدئولوژی ناب زوب شدگان در ولایت وقیح و نیروهای سرکوبگر: اول بکش، بعد سئوال کن (نقل به مضمون)

دقایقی قبل به راهنمایی یکی از کاربران وبسایت بالاترین، مطلبی درباره چگونگی سرکوب مردم معترض رو در وبلاگ یکی از بسیجی های ذوب شدگان ولایت وقیح به نام بین الحرمین خوندم که برای آشنایی سایر دوستان با میزان انسانیت و شرافت این برادران ارزشی مخلص، قسمتهاییش رو ذکر میکنم.

البته تاریخ ارسال این پست حدود یک سال قبل هست ولی نویسنده وبلاگ حدود شش ماه قبل در آخرین پست خودش مدعی میشه که" من مسئول انجمن آموزش های نظامی سایت بسیجیان شدم برای همین زیاد اینور را وقت نمیکنم برسم" و خب وقتی که اینها رو کنار هم میذاری به این نتیجه میرسی که حکومت برای سازماندهی این سرکوبها با خشونت هرچه تمام از قبل برنامه ریزی کرده و در حال تهیه و تدارک بوده و البته همونطور که در همین متن هم به چشم میاد، بیشترین هدفشون هم ایجاد ترس و وحشت بین معترضین و متفرق کردن اونها هست.

به هر حال اگر بخواهیم که بر دشمن غلبه کنیم باید اون رو به خوبی بشناسیم و با تاکتیهاش آشنا باشیم.

عملیات تاکتیکی ضد شورش:
فرض ما بر اینه که جمعیت شورشی تونستن از موانع اولیه
عبور کنن و وضعیت به حالت قرمز رسیده. در این حالت
نیروهای ضد شورش باید به
شدیدترین شکل ممکن به سرکوب نیروهای شورشی بپردازن. حالا یه راست میریم رو آرایشات در عملیات ضد شورش.

1- آرایش پیکانی : در این نوع آرایش نیروهای ضد شورش
باید به سرعت و با دستور فرمانده به شکل پیکان در اومده و با تمام قوا به قلب اغتشاشگران حمله کنن. مسلما در صورتی که این نیروها بتونن جمعیت آشوبگر رو از وسط نصف کنن به راحتی میتونن نسبت به دستگیری اونا اقدام کنن...همیشه برای آشوبگران راه فرار بذارین تا بتونن فرار کنن. بعد از آروم شدن اوضاع میشه از روی
اعترافات افراد دستگیر شده و فیلمهایی که نیروهای اطلاعاتی برداشتن و همچنین جاسوسان ما در بین اغتشاشگران اونا رو شناسایی و بازداشت کرد.

2- آرایش پله به راست و پله به چپ : این دو نوع آرایش
برای سرکوب نیست بلکه بر عکس برای اینه که شما
جمعیت ناآرام رو مجبور به فرار کنین. در حالت پله به راست جمعیت وادار میشه به سمت چپ فرار کنه و در حالت پله به چپ جمعیت به سمت راست هدایت میشه. بدین ترتیب شما از دست اونا راحت
میشین!

3- آرایش لوزی: برای حفاظت شخص یا وسیله ای که در بین
آشوبگرا گیر افتاده به کار میره. مشخصه که الزاما منظور من شکل لوزی نیست بلکه میتونه به صورت دایره ، بیضی ، مستطیل یا هر شکل دیگه ای باشه. مهم اینه که بتونین از مرکز محل قرار گیری حفاظت کنین.

چند نکته کوچیک هم توی عملیات ضد اغتشاش وجود داره که عبارتند از:

...

2- قیافه نفرات باید کاملا اخمو و جدی باشه. مسلمه که اگه بخندید
آشوبگرا سرتون سوار میشن!

3- تجهیزات و مخصوصا باتوم رو به شکلی در دست بگیرین
که کاملا مشخص باشه. به این صورت میتونه باعث ایجاد ترس در جمعیت آشوب طلب بشه.

...

5- از وسایل کمی مثل ماشین آبپاش و رنگپاش حتما استفاده
کنین.

8- استفاده از گاز اشک آور تا آخرین لحظه توصیه نمیشه.
ضمنا بهتره قبل از استفاده از اشک آور این مساله رو از
بلندگو اعلام کنین. ممکنه باعث ترس آشوبگران و متفرق
شدن اونا بشه.

9- استفاده از شوکر و باتوم برقی فقط برای افراد دستگیر شده ای پیشنهاد میشه که خیلی اذیت میکنن.

01- هیچ وقت افراد بازداشت شده رو جلوی دید دیگران کتک نزنین. این کار باعث تحریک جمعیت میشه. بهتره اول اونا رو به
ماشینهای مخصوص انتقال بدین و بعد باهاشون به تمرینات بدنی بپردازین!

11- بهتره از دست بند سیمی استفاده کنین. ( منظورم دستبند پلاستیکی نیست). دستبند سیمی این ویژگی رو داره که شخص دستگیر شده نمیتونه خیلی با دستش بازی کنه چون دستبند به راحتی دستش رو می‌بره.

در نهایت اگر تمام اصول گفته شده جواب نداد پیشنهاد
میکنم از تاکتیک جنگ
های چریکی استفاده کنین:

First kill and second the question

یعنی « اول بکش بعد سوال کن »

پ.ن: از روز کودتای ننگین ۲۲ خرداد به بعد هر بار که میخوام اینها رو مورد خطاب قرار بدم، ناخودآگاه کلمه دشمن میاد توی دهنم، تا حالا خیلی سعی کرده بودم ازش استفاده نکنم ولی فکر نمیکنم لزومی داشته که بیشتر از این خودسانسوری کنم.
پ.ن: قسمت های آخر این مطلب واقعا اوج توحش و عقده ای بودن اینها رو به خوبی نمایش میده، خصوصا اون تیکه آخر که میگه "اول بکش بعد سئوال کن"... بعد از خوندن این متن همه اش ناخودآگاه اون جمله ای میفتم که میگفت "همه گناهکارند مگر اینکه خلافش ثابت بشه".

۱۷ تیر ۱۳۸۸

چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟!

امروز بعد از نود و بوقی مشغول جمع و جور کردن کاغذ باطله هام بودم که نامه ها و کاغذهایی که محتوی اسم و آدرس و ... بودن رو روی هم گذاشتم تا طبق عادت قبل از دور انداختن پاره شون کنم، اما از اونجایی که حجم کاغذهای مربوطه زیاد شده بود موفق نشدم این کار رو به یکباره انجام بدم و ناچارا شروع کردم به تقسیم کاغذها در دسته های کوچکتر تا بلکه راحتتر بتونم پاره شون کنم که بی اختیار یاد موقعیت فعلی خودمون و حکایت معروف اون پیرمردی افتادم که در بستر مرگ فرزندانش رو دور هم جمع میکنه و به دست هر کدومشون یک شاخه چوب میده و ازشون میخواد تا شاخه چوب رو بشکنن و بعد از اینکه فرزندانش به راحتی موفق به شکوندن تک شاخه ها میشن، به دست هر کدومشون یک دسته چوب میده و ازشون میخواد که اینبار چوب های دسته شده رو بشکنن و وقتی که هیچ کدوم از فرزندانش موفق به شکستن چوبهایی که در کنار هم دسته بندی شده بودن نمیشن، با مهربانی و شفقت بهشون یادآوری میکنه که اونها هم در واقع هر کدومشون تمثیلی از یک شاخه چوب هستن و همونقدر که میتونن به تنهایی شکننده و آسیب پذیر باشن، وقتی که در کنار هم قرار بگیرن، اتحاد و همدلی قدرتی جادویی بهشون میده که بر اساس همون قدرت دیگه به راحتی قابل شکست و نابودی نیستن.
نمیدونم، شاید بد نباشه که تک تک ما در این روزهای حساس این حکایت آشنا رو بارها و بارها برای خودمون و اطرافیانمون تکرار کنیم تا مبادا که فراموش کنیم که اگرچه هر کدوم ما به تنهایی در برابر این حکومت سفاک و بیرحم شکننده به نظر میرسیم، اما اون چیزی که به ما قدرت داده و باعث شده تا خواب راحت از چشم این جماعت ظالم گرفته بشه و مجبور بشن که برای سرکوب ما مردم معمولی به ظاهر ناتوان و غیر مسلح، همه خبرنگاران خارجی رو اخراج کنن و اینترنت رو بیشتر از همیشه محدود کنن و پیشرفته ترین سیستم شنود و جاسوسی رو بخرن و اینهمه فعال سیاسی و روزنامه نگار و شهروند عادی رو دستگیر و زندانی کنند و سرویس های اس.ام.اس و تلفن همراه رو از کار بندازن و از لبنان برای سرکوب مردم نیرو وارد کنن و برای مشاوره به روسیه نیرو بفرستن و برای کشتار مردم عادی دست به دامان نیروهای تک تیرانداز و لباس شخصی بشن و جنازه دانشجوها و سایر افراد کشته شده رو به طور شبانه و مخفیانه دفن کنن و مجروحان رو در مسیر بیمارستان و یا حتی از داخل بیمارستانها بدزدن و با پخش شایعات دروغین سعی در ایجاد فضای رعب و وحشت داشته باشن و یک شهروند فرانسوی رو به خاطر همراه داشتن چهارتا فیلم از تظاهرات مردمی روی گوشی موبایلش به زندان بندازن و عاقبت هم برای جلوگیری از عملی شدن طرح اعتصاب عمومی و تظاهرات گسترده ۱۸ تیر بیان و کل شهر تهران رو به تعطیلی بکشونن، همین قدرت اتحاد و همدلی ماست. پس نترسیم و برای حفظ زندگی خودمون هم که شده کنار هم باقی بمونیم و بدونیم که فاصله گرفتن از جنبش و حرکت، نه تنها ما رو به عنوان یک تک شاخه در برابر این ظلم و بی عدالتی ایمن نخواهد کرد بلکه به نوعی در دراز مدت ما رو از هر زمان دیگری شکننده تر و آسیب پذیر تر میکنه. باور داشته باشیم که هیچ ظلمی پایدار نیست و تا زمانی که ما خودمون با پای خودمون عقب نشینی نکنیم، هیچ نیرویی قادر به شکست ما نخواهد بود و اینها هم هر قدر زور بزنند و تلاش کنند بدون همکاری خود ما شانسی برای اجرای نقشه های پلید و گامهای بعدی خودشون نخواهند داشت.
به امید پیروزی و رهایی

پ.ن: این روزها در همه حال به فکر ایران و سرنوشتش و سرنوشتم هستم، انتظار ندارم آخر این هفته یا حتی آخر این ماه به پیروزی برسیم و موفق بشیم، اما میدونم آتش این جنبش در دل تک ما روشنه و به خاطر همین هم تا روزی که قلب ما در سینه بتپه، این آتش همچنان روشن باقی خواهد موند.
پ.ن.: یادمه روزهای اول ناآرامیها این ویدئوی زیبا رو که یک خبرنگار ایتالیایی از درگیریهای تهران تهیه کرده بود بارها و بارها تماشا کردم و هر بار از دیدنش بینهایت لذت بردم. در این ویدئو میبینیم که چطور مردم با دست خالی و صرفا با استفاده از تاکتیک مناسب، اول میدون رو برای نیروهای ضد شورش موتورسوار و مسلح خالی میکنن و وقتی که نیروها به میان جمعیت کشیده شدن، همه با هم به سمتشون هجوم برده و بر اونها غلبه میکنن (دقیقه ۱:۰۸). ما هنوزم همون مردمیم، فقط باید به نیروی اتحاد و همدلی خودمون ایمان داشته باشیم و هوشمندانه وارد عمل بشیم.

۹ تیر ۱۳۸۸

حکم مرگ یک دیکتاتور دیگر

دیگه حرفی برای زدن باقی نمونده. حکم مرگ سیاسی خامنه ای با تائید دوباره شورای نگهبان در روز هشتم تیر ماه ۱۳۸۸ مورد امضای نهایی قرار گرفت. جون دادن ایشون بسته به میزان سگ جون بودنشون ممکنه از چندین هفته تا چندین ماه طول بکشه ولی دیگه کوچکترین امیدی به زنده موندن فرد مذکور نیست. این فرد خودکامه بدون درس گرفتن از تاریخ، دقیقا همون راهی رو انتخاب کرد که قبلا هم دیکتاتورهایی نظیر هیتلر و پینوشه و ... برای مرگشون انتخاب کرده بودن.
به هر حال پایان یک دیکتاتور، دور یا نزدیک، سخت یا آسون، قرمز يا سياه، هر چیزی میتونه باشه به جز تأسف بار و غم انگیز!
پ.ن. برای درک عمق شکاف موجود بر سر سیاستهای نادرست خامنه ای و میزان احساس خطر از نابودی کل سیستم در درون نظام، گوش فرا دادن به این سخنرانی خالی از لطف نیست. سخنران مربوطه کسی نیست جز هادی غفاری، یکی از انقلابیون رادیکال و در مضان اتهام تیراندازی به امیر عباس هویدا به حکم صادق خلخالی.
به قول قدیمی تر ها "کسی که باد میکاره، طوفان درو میکنه"

۴ تیر ۱۳۸۸

ندا، خاری در چشم حکام سفاک و خونریز ایران

آقای حکومت اسلامی! بسه دیگه! باور کن پرداختن بیش از حد به داستان ندا برای تو درست مثل دست و پا زدن توی باتلاقی میمونه که خودت برای خودت درست کردی و هر چه که بیشتر در این باتلاق دست و پا میزنی، فقط به سرعت مدفون شدن خودت اضافه میکنی!
آخه مرد ناحسابی، اولش که میای و ادعا میکنی که فیلم کشته شدن ندا ساختگیه و اون خانم هم هنرپیشه و اون خونهای قرمز رنگ هم سس گوجه فرنگی، بعد که میبینی دروغت خیلی ضایع است و اسم و مشخصات و حتی آدرس مزار این دختر در دسترس همه قرار داره و انکار اصل داستان بی فایده هستش، میای دست به دامن سناریوی دست داشتن خبرنگار بی.بی.سی در این ماجرا میشی و ادعا میکنی که اینها اومدن یک عده ضد انقلاب رو اجیر کردن تا بوسیله اسلحه قاچاق براشون آدم بکشه و خوراک تبلیغاتی جور کنه.
وقتی ملت میان و به روت میارن که اگر اینطور بوده، پس چرا در مورد این فرد لفظ شهید رو به کار نبردید و چرا گواهی فوتش رو به علت جراحت وارده در اثر شلیک گلوله صادر نکردید و برای چی از برگزاری مجلس ختمش در مساجد تهران جلوگیری کردید و چرا خوانواده اش رو مجبور به سکوت و ترک محل سکونتشون کردید و ... میبینی که دروغت نگرفته و به جای سکوت، دوباره یک ایده ناب دیگه میزنه به سرت و میای سعی میکنی با استفاده از صحبتهای فردی که نامزد ندا معرفی شده و معلوم نیست اظهاراتش با توجه به خفقان سیاسی موجود تا چه حد میتونه مرجعیت داشته باشه، ثابت کنی که این دختر اصلا معترض نبوده و در راه وطن کشته نشده و سایرین هم دارن با بزرگ نمایی داستان شهادت ندا صرفا در حق بقیه افرادی که کشته شده اند اجحاف میکنند، غافل از اینکه رمز ماندگاری و سمبلیک شدن چهره ندا نه به خاطر مچ بند سبز یا سفید یا معترض بودن و نبودن اون، که به خاطر برطرف کردن شک و شبهات جهانی در رابطه با میزان قانون گریزی و توحش آمران امر و شخص خامنه ای در ایران هست و تو هر قدر هم خودت رو به در و دیوار بکوبی، آخرین نگاه مظلومانه این دختر و خون جاری شده روی صورتش رو نمیتونی از دامن خودت پاک کنی.
خلاصه اینکه آقای حکومت اسلامی! تا حالا هم که مردم رو خر فرض کردی و هی دروغ پشت دروغ بافتی فقط گور خودت رو کندی، این مهم نیست ندا معترض بود یا نه، مهم اینه که روزهایی پیش رو خواهی داشت که در اون روزها خونهای ناحقی که ریختی دامنگیرت خواهند شد.
به امید پیروزی و رهایی