۴ فروردین ۱۳۸۸

بازی وبلاگی: بقال مهربان و مادر نامهربان یا بقال نامهربان و مادر مهربان؟!

در یک روز بهاری حدود ۶-۵ سالی بیشتر نداشتم که مادرم برای اولين و آخرين بار مقداری پول و ليست خريد و زنبيل رو داد دستم تا از بقالی سر کوچه مون خرید کنم. اونروز برای نهار مهمون داشتیم و مادرم دست تنها بود و کلی هم کار ریخته بود سرش. وقتی فهمیدم خرید داره آویزونش شدم که من رو بفرسته واسه خرید. تا دم در شاید بیشتر از ده بار بهم گفت که توی راه با کسی حتی با همسایه ها هم صحبت نکنم و از پیاده رو خارج نشم.
از خونه ما تا بقالی راهی نبود. وارد بقالی که شدم لیست و زنبیل و پول رو با افتخار به طرف آقای دریانی -که يک پيرمرد تپل قدکوتاه مهربون تُرک بود- گرفتم و بهش گفتم که مامانم من رو فرستاده براش خرید کنم و آقای دریانی هم در حالیکه با خوشرویی هی بارِکَ اله بارِکَ اله میکرد از روی لیست خريدها رو دونه دونه برام توی زنبيل جا داد و دست آخر هم زنبیل و مابقی پول رو که بهم میداد يه دونه از اون آبنات چوبی خارجی های روی پیشخون رو به طرفم گرفت و در حالی که لُپم رو ميکشيد گفت "اینم جایزه دختر خانم قشنگ ما که ديگه داره بزرگ ميشه."
توی راه برگشت احساس میکردم که خیلی کار مهمی انجام دادم و سرخوشی عجیبی داشتم. خونه که رسيدم مادرم بر خلاف من خيلی آشفته بود و قبل از اينکه زنبيل رو از دستم بگيره ازم پرسيد خوبم يا نه، انگار که قرار بوده اتفاقی برام بيفته.
به خیال خودم برای بهتر کردن اوضاع دنبالش راه افتادم و شروع کردم به بلبل زبونی. با آب و تاب بهش گفتم که خرید کردن خیلی کیف داره، گفتم که آقای دريانی چقدر بهم بارِکَ اله گفته، آبنباتم رو هم نشونش دادم و گفتم قبل از اينکه بيام بيرون لُپم رو کشيده و بهم گفته "اینم جایزه دختر خانم قشنگ ما که داره بزرگ ميشه" که مادرم به یکباره برافروخته شده و با تغیُّر پرسید: "دیگه چی؟!" و با خشم آبنبات رو از دست منی که این وسط هاج و واج مونده بوده بودم بیرون کشید و ادامه داد: "غلط کرده لُپ تو رو کشیده، بیجا کرده آبنبات میده دست تو، ایندفعه که رفتم خرید بهش حالی میکنم مرتیکه نفهم رو، یکبار بچه رو تنها فرستادم خرید، واسه من لُپشو میکشه، واسه من آبنبات میده دستش..." و در حالی که یکریز به خودش بد و بیراه میگفت که چرا من رو تنهایی فرستاده خرید، آبنباتم رو روونه سطل آشغال کرد و با بدخُلقی به ادامه کارهاشون مشغول شد.
نمیتونم بگم از این رفتار مادرم چقدر یکه خورده بودم. لُپ کشیدن که کار بدی نبود و همه مهمونامون هم همیشه اینکارو با من میکردن، آبنبات هم که خود مادرم هم برام میخرید، پس چرا مادرم که نگران بود مبادا کسی من رو اذیت کرده باشه از شنیدن اینکه آقای دریانی اینقدر با من مهربون بوده ناراحت شده بود؟!
اونروز نتونستم دلیل ناراحتی مادرم رو کشف کنم اما یاد گرفتم که اگه مرد غریبه ای لُپم رو کشید و بهم جایزه داد و منم کیف کردم، اصلا نباید به مادرم چیزی بگم، چون اونچه که من رو خوشحال میکنه میتونه مادرم رو به شدت برآشفته و عصبانی کنه.
این اتفاق و اتفاقهای مشابه دیگه باعث شد تو همون گیر و دار کودکی کم کم متوجه بشم که جنسیت یعنی چی و یک نوع خشم و نفرت عمیق نسبت به جنسیت محدود کننده و آسیب پذیر خودم در وجودم شکل بگیره و تا مدتها همراهم باشه.
***
امروز سالهای سال از اون روزگار میگذره و من به مرور زمان یاد گفتم که دوباره خودم رو بپذیرم و جنسیتم رو دوست داشته باشم، با اینهمه حال هنوز هم وقتی خاطرات کودکی پسرهای وبلاگستان رو میخونم یه بخشی از وجودم عمیقا درد میگیره. احساس میکنم اونها توی سن و سال من اینقدر آزادی داشتن که براشون غیرقابل درک و شاید هم خنده دار باشه که بزرگترین آرزوی یه دختربچه توی اون سن و سال میتونسته خرید رفتن تنهایی یا دوچرخه سواری تو کوچه و بازی کردن با بچه های همسایه بوده باشه و خب دروغ چرا، گاهی هم به شدت حسودیم میشه به اینکه پسرا چقدر بی پرده از جنسیتشون حرف میزنن و چقدر راحت از عضو شریف مردونه شون نام میبرن بدون اینکه متهم به بی اخلاقی و بی حیایی بشن.
با اینهمه حال شدیدا دلم میخواد اگه روزی بچه دار شدم بچه ام دختر باشه، اما هیچ دلم نمیخواد این بچه رو توی کشور خودم به دنیا بیارم و بزرگ کنم. دلم نمیخواد دخترم هم توی جامعه بسته ای رشد کنه که با به رخ کشیدن جنسیتش دائم سعی داره بهش بقبولونه که موجودی ضعیف و آسیب پذیره و همیشه به سایه یک حامی نیاز داره. دلم نمیخواد دخترم هم روزی حسرتها و محدودیتهای مادرش رو تجربه کنه.
من دلم میخواد دخترم رو تحت شرایطی بزرگ کنم که قبل از هر چیز تواناییهای خودش رو به عنوان یک انسان بشناسه و یاد بگیره که چطور به تنهایی از پس خودش بربیاد و به خودش افتخار کنه. دلم میخواد خواننده های این مطلب اگه دختر دارن یکبار دیگه این مطلب رو بخونن و به این فکر کنن که دختر کوچولوشون بالاخره روزی بزرگ میشه و اونروزه که دیگه نمیتونن یکسره مراقبش باشن و این ترسها و تردیدها هم کوچکترین کمکی بهش نمیکنه تا بتونه روی پای خودش بایسته و از حق خودش دفاع کنه.
به امید روزی که همه زنهای خوب و صبور هموطنم به زن بودن خودشون افتخار کنن و با شناسایی قابلیتها و تواناییهای بیشمارشون از اونها برای رشد و تعالی خودشون و جامعه شون استفاده کنن.
***
پ.ن: چند ماه پيش هم يوزی جان يه بازی وبلاگی راه انداخته بود تا بيايم و قشنگترين خاطرات ملی و شخصی بعد از انقلاب خودمون رو تعريف کنيم. باید بگم با اینکه من نسل بعد از انقلابم اما این واژه "بعد از انقلاب" درست مثل بختکی افتاده بود روی ذهن من و وجود من رو از هر گونه خاطره قشنگ و حس خوبی نسبت به گذشته ها تهی میکرد و به این ترتیب هرچه کردم بلکه بتونم فقط یک خاطره خوب فسقلی به یاد بیارم تا در موردش بنویسم فایده ای نداشت که نداشت. اینبار اما تا اسم از خاطرات کودکی بدون پسوند و پیشوند اومد بی اختیار ذهنم پر کشید به گذشته ها و پُر شد از انواع و اقسام تصاویر رنگی و غیر رنگی، طوریکه نمیتونستم تصمیم بگیرم کدوم یکیش رو تعریف کنم.
به هر حال از یوزی عزیز متشکرم که من رو به این بازی دعوت کرد و باعث شد تا خاطرات اون دوران برام دوباره زنده بشن. شاید بعدتر ها دوباره از خاطرات دوران کودکیم نوشتم :)
پ.ن۲: اولش میخواستم خاطره ای رو تعریف کنم که در این ایام نوروز لبخند به لب دوستان بیاره اما در نهایت تصمیم گرفتم این خاطره رو بنویسم. این خاطره خاطره ای بود که تا حالا برای هیچ کس تعریفش نکرده بودم و برام خیلی خاص بود. به هر حال امیدوارم در نوع خودش جالب بوده باشه.
پ.ن۳: کودکی ما دوران مهمیه که امروز ما رو ساخته. خیلی خوشحال میشم مابقی دوستان هم به این بازی بپیوندن و بقیه رو در خاطرات تلخ و شیرین کودکیشون سهیم کنن.

۱۹ نظر:

یوزی گفت...

سپاس نیلوفر عزیز

Ardavan گفت...

خیلی از نوشته ات خوشم اومد. آفرین

سیروس گفت...

وای انگار منم نباید لپ هیچ دختر بچه رو رو بکشم چون احتمالا مامانش مثل مامان شما ناراحت میشه دختر منم یکبار نذاشتم دوست دخترم با دوچرخه بره تو خیابون عجب اشتباهی کردم ولی بعدش اجازه دادم راحت بره اخه پسرا اذیت می کردن منم دختر دوست دارم حتی اسمش م انتخاب کردم بهار
احتمالا پست شاتوت رو نخوندی بعضی دخترام از عضو شریف زنونشون راحت حرف میزنن یه وبلاگی دیدم اومده بود لباس زیرشه خیلی کشیده بود بالا جوری که اونجاش زیاد مشخص بشه بعد با خودکار اسمشو رو لباس زیرش نوشته بود شاید براشما و من عادی نباشه ولی برا بعضی نه

خرچنگ زاده گفت...

لذت بردم. قلم خوبی دارید

ناشناس گفت...

salam,
man ham ye khatere begam: yebar maman babam mikhastan beran birun man ham 13-14 salam bud o dust nadashtam ba una birun beram, nemidunam chera. harchi goftan bia naraftam. bad raftam ba 2ta dokhataraye digeye kuchamun ba pesara vasati bazi kardim. chon man kheili rize mize budamo tond midavidam toop behem nemikhord hame dokhatara khorde budan man faghat munde budam kheili ham keif mikardam o be khodam eftekhar mikardam ke yeho cheshmetun ruze bad nabine didam hanuz nim saat nashode bud ke babab ina rafte budan birun ke yeho bargashtan. babam ham ta cheshmesh beman oftad yek cheshmghoreii raft ke man goftam eydad karam ba keramolkatebine davidam umadam tu khune va unshab ta a hafte enghad az babam mitarsidam ke jorat nadashtam tu cheshmash negah konam va fekr mikardam kheili kare badi kardam ke raftam ba pesara bazi. ta 2-3 sali hamin ehsaso dashtam vali alan harchi fekr mikonam nemifahmam babam bara chi inghadr mano dava kard ke chera ba pesara bazi mikonam. inam az khatereye man.

نیلوفـــــــــر گفت...

خواهش ميکنم يوزی جان! البته بايد ببخشيد که کمی طول کشيد، خيلی گرفتار بودم :)

ـــــــــــــــــــــــــــــ

لطف داری اردوان جان! خوشحالم با اينکه مطلب خنده داری نبود مورد قبول افتاد ;)

ـــــــــــــــــــــــــــــ

ای سيروس، ای سيروس!
خيلی دوست دختر خوب و سربه زيری داشتی که به حرفت گوش کرده! اگه من بودم که جلو چشمات ميرفتم با دوچرخه ويراژ ميدادم تا ديگه برام تعيين تکليف نکنی ;)
بهار هم اسم قشنگيه! به حسن سليقه ات تبريک ميگم. راستش من هنوز اسم انتخاب نکردم، چون دوست دارم در آینده با کسی که قراره پدرش باشه مشترکا تصمیم بگیرم، اما خب گاهی که یه اسباب بازی قشنگ یا گل سری چیزی میبینم میخرم و براش قایم میکنم =)
پست شاتوت رو هم نخوندم، ولی باید بگم کلا از این طرز صحبت کردن خوشم نمیاد، حالا خانم باشه یا آقا فرقی نمیکنه. البته به هر حال آقایون معمولا راحتتر اینطوری صحبت میکنن و برای جامعه هم قابل پذیرش تره.

نیلوفـــــــــر گفت...

خواهش ميکنم هاتف جان، نظر لطفتونه :)

ـــــــــــــــــــــــــــــ


ناشناس عزيز!
ممنون از خاطره قشنگت! والدین ما قصد بدی نداشتن و به خیال خودشون کار درستی میکردن، اما متاسفانه فراموش کرده بودن که با این کارها ممکنه اعتماد به نفس رو از ما بگیرن و ما رو از جنسیت خودمون دلسرد کنن.
جالبه که من هم از همبازی شدن با پسرها خيلی خوشم ميومد و اتفاقا تو همون دوران ۶-۵ سالگی بود که یکبار که با مادرم رفته بوديم مسجد، وسطای کار از دستش در رفتم و رفتم تو حياط تا با يه پسره از پسرای همسايه هامون که فکر کنم اسمش میثم بود و مابقی دوستاش گرگم به هوا بازی کنيم. تازه گرم بازی شده بوديم که ديدم يکی از پشت گوشم گرفته و داره میپیچونه و خب طبق معمول مادر گلم بود! باور کن گوشم تا چند روز درد میکرد اما درد کنف شدن جلوی میثمه و دوستاش از اونم بدتر بود :)
خلاصه که بنده خدا مادرم زبونش مو دراوورد از بس بهم گفت با پسرا همبازی نشو و توی گوش من نرفت :))

سرزمین جاودان گفت...

نیلوفر خانوم درود
وبلاگ نازی داری
با اجازه به لیست پیوندام پیوستی

پاینده باشی

کاوه گفت...

باحال بود! ولی به نظرم این مورد خاص خیلی هم دخلی به جنسیت نداشته باشه چون مثلا من هم که پسر بودم وقتی آقای رفتگر محله مون بهم تخمه ژاپنی داد(!) مادرم دقیقا همونطوری که تعریف کردی توی ذوقم زد، ولی خوب این دلیل نمیشه که با نتیجه گیری آخر مطلبت موافق نباشم...

کاوه گفت...

راستی به نظر من این تبعیض جنسیتی که بر علیه شما دخترها بوده و هست، اول از همه دودش به چشم ما پسرها رفته. چه حیف که می تونستیم کلی دوست های دختر خوب داشته باشیم به جای اینکه بیشتر اوقات فقط "دوست دختر" و "دوست های دوست دختر(!)" داشته باشیم. جالبه که من الان هم که تو ایران نیستم هنوز تو برخورد با دخترها گاهی خودم رو بیش از حد سانسور می کنم یا زیادی احتیاط می کنم تا این فکر ایجاد نشه که توی نخ طرف هستم یا منظوری دارم یا هزار بار معناهای ناخواسته ای که ممکنه جمله هام ایجاد کرده باشه،رو توی ذهنم مرور می کنم که البته بیشتر این توهم ها نتیجه فضای پر از توهم ایرانه. خلاصه اینکه در اثر همون تبعیضی که بر علیه شما دخترها وجود داره، ما پسرهای ایرانی هم به "دوست دختر" داشتن خیلی بیشتر عادت کردیم تا داشتن دوست هایی که دختر هستن...

ab گفت...

اينجا را هم ببينيد : خيلي جالبه
پيشنهاد بي شرمانه به كارخانه دار مُرده !
http://ab_o_atash.persianblog.ir/post/163

آ*ن*ت*ی*گ*و*ن*ه گفت...

نیلوفر عزیزم سلام
من عاشق بازی های وبلاگیم ... یعنی یه جور هایی میمیرم واسه این جور پست ها ... حتما توی بازی که دعوتم کردی شرکت میکنم فقط قبل از تو خانم زیگزاگ به یه بازی دعوتم کرده !!! اول توی اون شرکت میکنم چون زودتر بهش قول دادم و بعدتوی بازی که تو دعوتم کردی ... نوبتی ه دیگه ... D :D:
ممنون بابت تبریکت عزیزم ...
در ضمن امیدوارم همیشه شاد باشی دوست مهربونم ...

نیلوفـــــــــر گفت...

خواهش ميکنم سرزمين جاويدان عزيز!
فقط من دسترسی به وبلاگت ندارم! خوشحال ميشم برام آدرس وبلاگت رو بذاری تا بتونم سری بهت بزنم :)

-----------------------

سلام کاوه جان!
به نکته خيلی خوبی اشاره کردی. اين نگاه جنسيتی باعث شده تا روابط بين زن و مرد توی کشور ما صرفا بر اساس جنسيت باشه و به این ترتیب یک مرد قبل از اینکه همسایه یا همکار یا عابر یا ... رو ببینه اول زن بودن طرف رو میبینه. اتفاقا من هم اوايلی که اومده بودم اينجا همينطوری بودم. فکر ميکردم هر پسری که بهم سلام ميکنه حتما يه نيتی داره، چه برسه به اينکه طرف مثلا ميخواست با من توی يک گروه کار کنه يا درس بخونه!
هنوز هم به قول تو خودسوسانسوری ميکنم، البته الان ديگه ياد گرفتم که همکلاسی و همکار و ... پسر و دختر نداره و اگه با يه پسری تمام روز رو هم برای انجام کاری گذروندی و کلی هم گفتید و خندید اما دليل نميشه که طرف به تو نگاه جنسی داشته و يا از تو خوشش ميومده و خبريه.
به هر حال بازم میگم، باید توی ایران دختر و زن بوده باشی تا بتونی معنا و مفهوم تبعیض جنسیتی رو درک کنی.
سرت رو درد نمیارم، همین الان هم نگاه کن ببین فرضا اگه یه خانمی طلاق بگیره و یا بخواد مستقل زندگی کنه جامعه چه بلایی سرش میاره، در حالی که مرد مرده و اگه هر شب هم یه جا بخوابه اتفاقی براش نمیفته!(اینو من نمیگم، اینو جامعه ایران میگه!!!)

نیلوفـــــــــر گفت...

ab عزيز، سلام!
خاطره تون رو خوندم و بايد بگم خاطره خيلی جالبی بود. دنيای بچه ها با دنيای بزرگترها خيلی فرق ميکنه، چون بزرگترها دنیا رو از زاویه ديگه ای میبینن.
البته با يک بخشی از نوشته تون موافق نبودم و اون هم اينکه فرموده بوديد با انتشار برخی از اين خاطرات موافق نيستيد. عرضم به حضور شما که اتفاقا همه لطف ماجرا به همينه که افراد مختلف خيلی صريح و راحت اظهار نظر و عقیده نظر کنن.
جامعه تک صدایی مثل سربازخونه میمونه و اگر روزی آدمها همه یک مدل حرف زدن بايد شک کرد که دارن تظاهر ميکنن.
به هر حال فکر ميکنم آفريدگار اگر اراده ميفرمودند براشون هیچ زحمتی نداشت که همه رو يک رنگ و يک صدا و يک عقيده بيافرينند.
وقتی که آفريگار هستی به همه حق حيات و تنفس اعطا فرمودند بهتره که ما هم مطيع امر باشيم!

--------------------------

سلام آنی جون!
ميبينم که سرت حسابی شلوغه خانمی ;)
شما که هرچی بنويسی، من از خوندنش لذت ميبرم :)

گره چهار گوش (سمانه) گفت...

سلام بر نیلوفر بسیار بسیار عزیزم در فرنگستون
بسیار ممنون از تبریک عید .... باور کن بین این همه تبریکات عیدی که مستقیم و اس ام اسی دریافت کردم این نوع تبریک گویی واقعا بهم چسبید
عید شما هم بسیار بسیار مبارک ...

گره چهار گوش (سمانه) گفت...

راستی ممنون از خاطرت ...
منو بردی به اون سالها به وقتی که از مامانم یه پنجاه تومنی میخواستم تا برم باهاش آلوچه بخرم ... به چه آلوچه ای آب از لب و لوچم راه افتاد (اسمایلی شرمندگی )
اگر چیز خوبی یادم اومد سعی میکنم بنویسم حتما

مسعود گفت...

این درسته که حریم ها بین دختر و پسر رعایت بشه. این رو نباید منکر شد. و وجودش کاملا ضروری است.
ولی مادر شما کمی بیشتر سخت گیری کردند و به طور کلی بین جنس زن و مرد حریم قائل شدند.
گفتید میخوام شخصیتم رو دوست داشته باشم. مادرتون هم دقیقا همین کار رو کردند، منتها با کمی زیاده روی.
یعنی شما دوست داری جای اون آقا پسری باشی که از عضو شریفشون به راحتی سخن گفتن؟ شما تربیت اون پسر رو به تربیت خودتون ارجح میدونید؟

نیلوفـــــــــر گفت...

به به سمانه خانم گل!
خانمی کم کم داشتم آگهی چاپ میکردم که دنبالت بگردم! گفته بودی که نیستی، اما دیگه نه اینقدر...
بگذریم، خیلی لطف داری عزیزم. خوشحالم که ازت باخبر شدم و امیدوارم که همیشه و هر کجا که هستی شاد و تندرست باشی.
میگم پس زودتر خاطره ات رو بنویس ببینم تو بچه بودی چه دسته گلهایی به آب دادی!
:)

--------------------------------

سلام آقا مسعود عزیز!
عرضم به حضور شما که من تربیت کسی رو به خودم ترجیح نمیدم، اما با این نوع تربیت هم مخالفم. باید بگم این تنها مادر من نبود و من نمونه های خیلی زیادی رو میشناسم که از این قبیل سخت گیریها میکنن. این برخورد و بقیه برخوردهای مادرم باعث شد تا همونطور که گفتم کم کم آرزو کنم ای کاش پسر بودم و از جنسیت محدود کننده خودم بدم بیاد، علاوه بر اینکه یاد گرفتم دیگه با مادرم روراست نباشم.
دوست گرامی، همونطور که در کامنتها هم اشاره شده این نوع تربیت در ایران -چه در مورد پسرها و چه در مورد دخترها- فقط باعث میشه که پسرها و دخترها نتونن فارغ از دید جنسی در کنار هم قرار بگیرن که این خیلی مایه تاسفه.
این تفکر که دختر و پسر مثل پنبه و آتیش میمونن و باید از هم دور نگهداشته بشن دیگه خیلی نخ نما شده و به درد جامعه امروز ما نمیخوره.
شما حداکثر بتونی تا قبل از مدرسه و دانشگاه این حریم رو حفظ کنی، اما بالاخره روزی میرسه که این دو با هم روبرو میشن و اونروزه که یاد نگرفتن چطور میشه بدون آتیش گرفتن در کنار هم بود و از همنشینی با همدیگه به عنوان یک انسان لذت برد.
همیشه پایدار باشید. با احترام، نیلوفر

بارباپاپا گفت...

ْسلام دوستم خیلی جالب بود
البته من فکر میکنم اون بقاله هیچ قصدی نداشته :(
و حس میکنم مادرا کلا نسبت به خیلی چیزا خیلی بد بین میشن!
مثلا من حدود 13 سالم بود و داشتم توی اتاقم به دختر داییم نانچیکو یاد میدادم در رو هم بسته بودم بعد که صدای باز شدن در و اومدن کسی توی اتاق رو شنیدم نانچیکو رو گذاشتم توی شلوارم که معلوم نشه چیکار میکردم!زن داییم بود و فکر کرده بود من در حالت بدی قرار دارم و قسمتی از نانچیکو هم که در شلوار من برجسته بود باعث خیالاتی در ایشون شده بود
من دیدم داره فکرای بد میکنه و نانچیکو رو از توی شلوارم درآوردم اما تا بیاد بفهمه اوضاع چی به چیه داشت سکته میکرد و اونقدر با نفرت بهم نگاه میکرد که هنوزم بعد از اینهمه سال یادم نرفته.
به امید روزهای بهتر برای بچه های ایران