۲۶ بهمن ۱۳۸۹

دم خروس دولت کودتا: از دسترس خارج کردن تلوزیون بی بی سی و وبسایت بالاترین

دم خروس دولت کودتا در ادعای گسترده نبودن تجمعات اعتراضی روز 25 بهمن از اونجایی میزنه بیرون که این دولت با در اختیار داشتن اینهمه امکانات خبر رسانی و رسانه های صوتی و تصویری و نوشتاری داخلی و خارجی، نظیر ایستگاه های متعدد رادیویی و تلوزیونی، خبر گزاریهایی نظیر کیهان، فارس نیوز، رجا نیوز، ایرنا، ایسنا، رسا، الف و ... که همه شون هم به حمدالله در داخل ایران بدون پارازیت و فیلترینگ و بدون مواجهه با کوچکترین مانعی قابل دسترسی هستن، بازم عصر روز 25 بهمن که میشه، در اوج ذلت و زبونی میزنه بی بی سی و بالاترین رو میاره پایین!
غافل از اینکه مردم توی کوچه و خیابون از کسی خط نمیگیرن که با قطع شدن کانال ارتباطیشون، اعتراضاتشون هم متوقف بشه و غافل از اینکه همین حرکتش به طور غیر مستقیم مهر تاییدیه بر اینکه حنای رسانه های دولت کودتا دیگه هیچ رنگی نداره و مقبولیت رسانه هایی نظیر بی بی سی و بالاترین در نزد اذهان عمومی مردم ایران خیلی بیشتر از فرمایشات مقام عظمی هستش!
آخه یکی بیاد بگه حقارت و بدبختی تا کجا؟!

۲۲ بهمن ۱۳۸۹

آخرین اخبرا در راستای انفجار امروز و درگیریها در شهر قم

طبق آخرین گزارشات واصله به فالس نیوز، صبح امروز فردی به نام حجت بن الحسن ملقب به مهدی موعود به همراه 313 تن از همراهانش، به هنگام تلاش برای خروج از مخفیگاه خود واقع در چاه جمکران در حوالی شهر قم، با هوشیاری و درایت سربازان گمنام امام زمان(عج) دستگیر و به بازداشتگاه اوین منتقل شدند.
گزارشها حاکی از آن است که نامبرده به سرکردگی 313 تن از نیروهای آموزش دیده و زبده، قصد براندازی نظام مقدس جمهوری اسلامی و جانشینی ولی امر مسلمین جهان حضرت آیت الله امام خامنه ای(ره) را داشته است.
از مخفیگاه نامبرده تاکنون هزاران قبضه اسلحه و مهمات سرد نظیر خنجر، شمشیر و سپر و همچنین هزارن قطعه کاغذ کد گذاری شده کشف و ضبط گردیده است، که بنا به پیش بینی کارشناسان و طبق اسناد و قراین موجود، کاغذهای مزبور محتوی کدهای جنگی بوده و توسط عوامل خبره سیا و موساد رمز گذاری شده اند.
مشروح محتویات کاغذهای مزبور پس از رمزگشایی
توسط برادران شریف وزارت اطلاعات، به همراه فیلم اعترافات نامبرده و 313 نفر دیگر در حضور قاضی صلواتی، بزودی از شبکه سراسری صدا و سیما و پس از اخبار ساعت 20:30 به سمع و نظر هم میهنان گرامی خواهد رسید.



۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

فاتحه برای حکومت مقتدری که حتی توان مهار مراسم تشییع پیکر یک بانوی هنرمند را هم ندارد!


خبر فوت نادره(حمیده) خیر آبادی همونقدر اندوهگینم کرد که حیرت زده.
گزارش این خبر در خبرگزاریهای رسمی جمهوری اسلامی ایران تازه زمانی منتشر شد که مراسم خاکسپاری غریبانه و محقر ایشون کاملا پایان پذیرفته بود.
در توجیه این تاخیر، اگر فرض رو بر این بگذاریم که خبرگزاریهای رسمی تا پیش از به پایان رسیدن مراسم خاکسپاری از این موضوع بی اطلاع بودند، پس حضور عکاسان و گزارشگران اونها در طی مراسم خاکسپاری ایشون چطور میتونسته امکانپذیر بوده باشه؟! اگر هم بگیم این سکوت خبری به خواست خوانواده مرحوم نادره بوده، که مطلب از این هم خنده داره تر خواهد شد، چرا که چون خبرگزاریهای رسمی ایران بارها و بارها نشون دادن که احترام به خواست و حفظ حریم شخصی افراد یکی از اون چیزهاییه که حتی به اندازه پشیزی هم براشون ارزش و اهمیت نداره که حالا خواسته باشن خودشون رو مقید به اجرای اون بدونن، اونهم درست در حالی که خانم نادره نه یک شخص معمولی، بلکه یک چهره معروف و شناخته شده جامعه ایران بودن و همین مساله هم انتشار خبر مربوط به درگذشت ایشون رو از این قاعده مستثنی میکرده.
به هرحال از قرار معلوم سانسور و سهل انگاری در اعلام دیرهنگام این خبر از روی عمد و به نیت خاصی صورت گرفته و اتفاقا همین مساله عمق ضعف و هراس حکومت از تبدیل ناگهانی هر گونه حرکت مردمی به یک تجمع خودجوش و ناتوانی اون از رویایی و کنترل و مهار تجمعات غیرمنتظره و برنامه ریزی نشده، حتی در حد مراسم تشییع پیکر یک بانوی سالخورده هنرمند، رو به خوبی نشون میده و با این حساب مشخص نیست که در این روزها میبایستی فاتحه هنرمندان جاودانی چون بانو نادره را خواند و یا فاتحه حکومت پوشالی به اصطلاح مقتدر و مستحکم ایران رو.
.
.
.
به امید رهایی.
یاد و خاطره بانو نادره در کنار سایر هنرمندان عزیز کشورمون گرامی و خاک ایشون بقای عمر بازماندگانشون.

۳۰ بهمن ۱۳۸۸

یاد آر زشمع مرده، یاد آر...

نمیدونم هنوز کسی خاطرش هست یا نه... یکسال پیش همین موقع ها بود، دو نفر جانباز زمان جنگ در اعتراضی خاموش به فاصله کمتر از یک هفته اقدام به خودسوزی کردن و تموم شدن... یکیشون روز 26 بهمن جلوی مجلس و دیگری 1 اسفند روبروی ساختمان بنیاد شهید... درست انگار که از اول برای سوختن زاده شده بودن، برای تموم شدن...
من نمیدونم بعد از مرگ اون دو نفر چی به سر خوانواده هاشون اومده و امروز مادر و پدر و زن و بچه شون در چه وضع و حالی روزگار میگذرونن، اما از یک چیز اطمینان خاطر دارم و اونهم اینکه اگر این دو جانباز هنوز زنده بودن، امکان نداشت برای خاطر حفظ تاج و تخت حیوانی به پستی و رذالت خامنه ای، روی هموطنهای خودشون باتوم بکشن و دست به خون ندا ها و سهراب ها آلوده کنن...
ای کاش یه جوغیرت و شرف بچه های سوخته و تمام شده جنگ توی وجود اون مزدورهای خودفروخته بی شرفی بود که این روزها نونشون رو میزنن توی خون هموطنان بی گناهشون و میخورن، خیلی زیاد نه، فقط یه جو...
یادشون گرامی و روانشون شاد.



گوگل و 22 بهمن 1388


تصویر ماهواره ای گوگل از میدان آزادی در تاریخ 22 بهمن 1388 ساعت 11:47 صبح به وقت محلی، خیلی گویاتر از اونیه که نیاز به حاشیه و توضیحات داشته باشه، فقط اینکه گوگل متشکریم و خامنه ای حیا کن.

۱۴ بهمن ۱۳۸۸

جاهای خالی را با کلمات دلخواه پر کنید!(در راستای خوشه بندی کاربران بالاترین)

...: ... از ناحيه و اختيار و راي ... نيست بلكه ... اين منصب را قرار داده و ... نيز چون بنده ... هستند بايد دستورهای ... را اطاعت كنند و ... نيز به ... مربوط نمي‌شود.
عضو مجلس خبرگان رهبري: ولايت پيامبر از ناحيه و اختيار و راي مردم نيست بلكه خدا اين منصب را قرار داده و مردم نيز چون بنده خدا هستند بايد دستورهاي خدا را اطاعت كنند و ولايت ولايت فقيه نيز به مردم مربوط نمي‌شود.
بالاترین: اعطای عناوین خاص از ناحيه و اختيار و راي کاربران نامعتبر نيست بلكه بالاترین اين منصب را قرار داده و کاربران نامعتبر نيز چون عضو بالاترین هستند بايد دستورهاي بالاترین را اطاعت كنند ... و اعطای عنوان کاربر معتبر به خواص نيز به کابران نامعتبر مربوط نمي‌شود.
.
پ.ن: مسلما این خوبه که در پروفایل کاربری افراد حقیقی، ذکر بشه که آیا اونها احراز هویت شدن یا نه(یاد نیروی انتظامی افتادم!)، اما دیگه اینکه بیایم بعد از احراز هویت ملقبشون کنیم به "فلان الدوله" یا "بهمان الممالک" و یه چراغ گردون هم بذاریم بالای سرشون که از شصتاد کیلومتری معلوم باشه این جناب " فلان الدوله" یا "بهمان الممالک" دارن مشرف میفرمایند و میبایستی راه رو براشون باز کرد، دیگه به نوعی تبعیض آمیزه و دست آخر به جاهای قشنگی ختم نمیشه.
از ما گفتن بود.

۶ بهمن ۱۳۸۸

جدیدترین مصاحبه پسرِ گُه خور: یک پیراهن سبز هم داشتم که چون ساندیسش مشتی نبود، دیگه از پاره کردنش منصرف شدم!


در ستاد نیاوران همه چیز(؟!) روبراه بود، روابط دختر و پسر که خیلی آزاد بود. در
ستاد همه به اسم کوچک(!) خطاب می شدند...در آن محیط اعتقاد به دین یک حرف بی معنی و
چرت بود؛ در جمع 40 نفری که در ستاد بودند فقط 3 نفر نماز می خواندند
(خدا خودش شخصا اینو
به دوستمون گفته!)
...در ذهن همه ما (!) بود که احمدی نژاد از موسوی بهتر است(!). از
مناظره(!)، از عملکردش(!)، حتی آمارهایی که در مورد تورم و مسائل اقتصادی بود(!)،
حتی از نظر آزادی های اجتماعی(!!!)، حتی از نظر موسیقی(!) و فیلم(!). اما اگر بحثی
می شد به بعضی بچه ها که متمایل به احمدی نژاد بودند، می گفتند: "شما مگه دیوانه
اید، ستاد احمدی نژاد چه خبره، چند تا آدم ریشو با خانم هایی که فقط دماقشون
(یا
شایدم دماغشون!)
پیداست، می خوای اونجا چی ببینی؟! چهارتا دختری که نقاب گذاشتند؟!
بیا اینجا همه چی مهیاست! عشق و حال اینجا هست،...(؟!)اینجا هست،...(؟!)اینجا
هست، اونجا می خوای بری چی کار؟"...ما حتی از موفقیت های برنامه هسته ای یا سفرهای
استانی هم مطلع بودیم(!)... موسوی نشان داد که برای قدرت حاضر است هر کاری
بکند(؟!)...کروبی که با اقداماتش تابوت خود را می ساخت(!)...بعد از نماز جمعه رهبری
باید همه چیز تمام می شد. واقعا امکان تقلب 11 میلیونی وجود نداشت(!!!)
.
.
.
به جون خودم طنز نیست! به غیر از بخشهایی که توپره، مابقیش قسمتهایی از گُه های اضافه ایه که پسرِ گُه خور در آخرین مصاحبه اش با پایگاه خبری جوان تناول فرموده.
البته لازم به ذکره که گذشته از از عکسهای مَکُش مرگِ مایِ درج شده در این مصاحبه، که در اونها پسرِ گُه خور داره به طرز رقت باری همه زورش رو میزنه تا به بلکه به کمک کتابهای پشت سرش و گیسوان کمندش و یک حلقه انگشریِ خرکیش و یک نخ سیگار لای انگشتانش و ایضا مارکِ سرآستین کتش، خودشو خیلی خیلی خیلی روشنفکر و امروزی نشون بده، این سئوال در سرتاسر مصاحبه مربوطه برای مخاطبین در هاله ای از ابهام باقی میمونه، که خبرنگار پایگاه خبری مربوطه چطور موفق شده توی تهرانی که سگ صاحابش رو نمیشناسه، این پسره گُه خور رو از لابلای میلیونها نفر ساکنین تهران پیدا کرده و باهاش مصاحبه مزبور رو انجام بده!!!
پ.ن: لطفا اگر کسی با این پسره گُه خور آشنایی ای داره، قبل از اینکه محتویات وجودی طرف به خاطر گُه خوری های متناوب، بزنه بالا و همه جا رو به گند بکشه، یه تماسی با تخلیه چاه بگیره. ممنون :)
سلام دنیا! خوبی؟!
امروز صبح که بیدار شدم دوباره سفید پوش شده بودی و راستش این مسئله حالمو به طور اساسی ای گرفت.
آخه میدونی دنیا! کفشای من هنوز پائیزیه و واسه همینم هروقت باهاشون روی برف و یخ و شُلآب راه میرم باید مثل یه بندباز شیش دنگ حواسمو جمع کنم که مبادا یه وقت سربخورم بیفتم زمین دست و پام بشکنه، اونهم درست در حالی که رطوبت برف جورابامو کاملا خیس کرده و پاهام از شدت سرما کرخت شده، تازه بعدشم آخرِ شب که خسته و کوفته میرسم خونه و کفشها و جورابهای خیسمو در میارم، ذُق ذُق استخونای پام به خاطر تماس طولانی مدت با رطوبت و سرما، خواب راحتو از چشمام میگیره.
امیدوارم دفعه بعدی که به سرت زد سفید پوش بشی قبل از هر چیز یاد من بیفتی و یه لطفی کنی یه جفت کفش زمسونی گرم و نرم و راحت -ترجیحا بنفش رنگ- بذاری پشت در خونه ام که منم بتونم از یک روز برفی لذت ببرم.
پیشاپیش ممنونم ازت.
پ.ن: دنیا یه وقتی فکر نکنی شوخی کردم باهات، میدونی که همه اینها رو کاملا جدی گفتم.

۲۰ دی ۱۳۸۸

من بسیار شادم، من بسیار شادم، من بسیار شادم!

هموطنان عزیز! در این شرایط سخت و دشوار بیایید شادیهایمان را با یکدیگر قسمت کنیم! من از خودم شروع میکنم:
من بسیار شادم از اینکه رهبری خیلی فرزانه و مهربان و میانه رو دارم که بالاخره بعد از گذشت بیش از ده روز از وقایع روز عاشورا فرمایش میفرمایند که «افرادي که مسئوليت و وظيفه قانوني ندارند نبايد دخالت کنند»، حال هر چند که این رهبر خیلی فرزانه و مهربان و میانه رو قبل از این جمله بیان کرده باشد که «الان باید خیلی با احتیاط و تدبیر و البته در وقت خود با قاطعیت عمل کرد» و بعد آن هم تذکر داده باشد «مسئولان قوای سه گانه دیدند که ملت چه می‌خواهد، بنابراین باید وظایف خود را در مقابل مفسدان و اغتشاشگران به خوبی انجام دهند»!
من بسیار شادم از اینکه از قاضی مرتضوی در حوادث کهریزک به عنوان متهم یاد کرده میشود، حال هر چند که ایشان در حال حاضر در پست بالاتری منصوب شده و با حضور وزیر دادگستری و برخی از مقامات قوه قضاییه، رسما رئیس ستاد مبارزه با قاچاق ارز و کالا گردیده اند!
من بسیار شادم که کمیته تحقیق و تحفص مجلس بالاخره گزارشی درباره وقایع کهریزک مبنی بر اینکه گروهی از بازداشت‌شدگان با آزار‌هایی همچون «زندانی شدن ۱۴۷ نفر در یک مساحت کم، عدم وجود تهویه، فقدان آب و غذای مناسب، شنیدن فحش‌های رکیک، کلاغ‌پر رفتن همراه با ضرب و شتم، ‌همجواری با اراذل و اوباش و تحقیر شدن» روبرو شده‌اند، را منتشر کرد و در این گزارش از مرتضوی هم نام برده، حال هر چند که این کمیته به کل منکر مسئله آزار جنسی در زندان شده و در پایان گزارش بی شرمانه ادعا میکند که «اگر دو کاندیدای ریاست جمهوری، به قانون‌شکنی، تحریک احساسات و عواطف مردم نمی‌پرداختند، امروز شاهد این گونه حوادث تلخ نبودیم» و این افراد «سبب هتک حرمت نظام مقدس جمهوری اسلامی و تضییع فرصت گران‌سنگ حضور ۴۰ میلیونی مردم در پای صندوق‌های رای» شده است و دستگاه قضایی در خصوص این گونه رفتارهای «مجرمانه، نباید بی‌اعتنا» باشد!
من بسیار شادم از اینکه آدم ماهی مثل مطهری می آید و در تلوزیون رسمی ایران حرفهای گنده گنده میزند و میگوید مخالف ولایت فقیه مخالف نظام نیست و دستگیریهای گسترده کار اشتباهی بود و...، حال هر چند که ایشان کلا مسئله تقلب در انتخابات را از بیخ و بن قبول نداشته و از حوادث بعد از انتخابات نیز صرفا به عنوان لج بازی هایی بین دو جناح در درون نظام یاد کند و نمایندگان مجلس نیز بی اعتنا به حرفهای ایشان در تلوزیون همچنان در پی تصویب طرح اعدام محاربین باشند!
من بسیار شادم از اینکه موسوی و کروبی هنوز زنده اند، حال هر چند که خواهرزاده موسوی در روز روشن ترور شده و کروبی نیز در قزوین کتک خورده و ماشینش هدف گلوله قرار گرفته.
من بسیار شادم از اینکه هنوز خبری از تجاوز به زندانیهای پادگان عشرت در دست نیست و پیکر نیمه سوخته هیچ کدوم از بازداشتیهای روز عاشورا هم در اطراف کرج پیدا نشده، حال هر چند که هیچ خبری از بازداشتیهای روزهای اخیر در دست نیست، زهرا جعفری ۲۱ ساله و متهم سیاسی، پس از پنج ماه به طرز مشکوکی در زندان ارومیه فوت کرده، فسیح یاسمنی زندانی سیاسی کرد اعدام شده و در طی حمله ای به پارک لاله، بیش از سی نفر از مادران عزادار و حامیان اونها دستگیر و ضرب و شتم شده اند.
من بسیار شادم، من بسیار شادم، من بسیار شادم! دکتر بهم گفته میتونم این جمله رو روزی صد هزار بار بنویسم تا بلکه باور کنم و میتونم روزی صدهزار بار هم بلند بلند برای دوستانم از رو بخونم تا بلکه اونها هم باور کنند، باشد که از این طریق مشکلاتمان همینطوری کشکی فراموشمان بشود و همه با هم احساس شادی و خوشبختی کنیم!
پ.ن: خودفریبی هم عالمی داره، شایدم به قولی ما همون چیزی رو میشنویم که دوست داریم باور کنیم.

۱۷ دی ۱۳۸۸

تاریخ با خون ما نوشته میشود، پس مرگ آغازیست بر ما و پایانیست بر شما

هوا ۶ درجه زیر صفره و داره برف میاد، انگشتام یخ زده، قلبمم همینطور، و من از همون نصفه های شب که از خواب پریدم و دیدم آسمون قرمزه میدونستم که بازم میباره... با چشمای نیمه باز خودمو از رختخواب میکشم بیرون، هوا هنوز کامل روشن نشده، آبی به دست و صورتم میزنم، کافه ای درست میکنم، چند تا دونه بیسکویت برمیدارم، پتو رو محکم میپیچم دور خودم و میرم دم پنجره. پنجره رو که باز میکنم سوز و سرما میکوبه توی صورتم، یکمرتبه خواب از سرم میپره و هشیار میشم، شهر یکدست سپید پوش شده، خیابون خلوته، دوتا پرنده دارن توی برفا دنبال غذا میگردن، یادم میفته که آخر هفته از اینم سردتر میشه و دلم واسه همه پرنده هایی که قراره توی سرما و برف بی غذا بمونن میلرزه...
همینطور که دارم کافه بیسکویتم رو مزه مزه میکنم و دلم واسه گرسنگی پرنده ها میلرزه یه دفعه یاد ایران میفتم، یاد بچه هاییه که همین ده روز پیش -روز عاشورا- توی خیابونهای شهرم به جرم آزادی خواهی توی خون خودشون پرپر زدن... تصور میکنم که الان پیکر پاک تک تکشون مثل صد دانه یاقوت قرمز زینت بخش دامن سپید این شهر بود و از این تصور دامن سپید شهر در نظرم پر میشه از لکه های سرخ، یه چیزی توی دلم به هم میتابه و به چشمام راه باز میکنه، بیسکویت توی گلوم میشه یه تیکه سنگ، از خودم بدم میاد، از خودم که اینجا وایسادم دارم در امنیتِ کامل کافه ام رو میخورم... میدوم سمت ظرفشویی، هر چی توی گلوم گیر کرده رو بیرون میریزم و همزمان بغضمم میترکه... پاهام سست میشه، یه دستمو میگیرم لبه کابینت که نیفتم و با اون یکی لیوان کافه رو پرتاب میکنم توی سینک... پتو از دورم میفته، تا میشم، مچاله میشم، اما نمیشینم، نمیخوام بشینم، خودمو بالا میکشم و سنگینیم رو میندازم روی کابینت که بتونم با دستهام صورتمو بپوشونم... هق هق کنان یاد تو میفتم، یاد پیکر پاکت که پتو پیچ برامون اوورده بودن، یاد چهره ات که خاکی بود و یاد لبخندی که روی لبت ماسیده بود... یاد وقتی که مردهای غریبه تو رو همونطور پتو پیچ شده توی گور میذاشتن و کسی حواسش به من نبود و من داشتم زیر دست و پا له میشدم و مردهای غریبه تازه وقتی متوجه حضورم بالای سرت شدن که شروع کرده بودم به شیون و زاری، چون داشتن صورت ماهت رو با خاک میپوشوندن... راستی اون روزها خیلی بچه بودم من، اونقدر که بعد از این داستان شب ادراری گرفتم، اونقدر که حتی سواد خوندن و نوشتنم نداشتم و اونقدر که نمیتونستم بفهمم منظور خمینی از اینکه هی میگه "این جنگ یك نعمت بزرگی است" یعنی چی، با اینهمه میدونستم دلم نمیخواد تو پیش خدا باشی، میدونستم دلم میخواد تو پیش خودم باشی، پیش خودِ خودم...
لرز میکنم، همونطور افتان و خیزان خودمو میکشونم کنار پنجره و میبندمش، بعدشم میشینم پای کامپیوتر و برای اولین بار در طول این سالها دنبال یک آهنگ از آهنگران میگردم که به این حال و هوای کوفتی ای که دارم بخوره و توی یوتیوب به این آهنگ میرسم: شب استُ سكوت استُ ماه استُ من، فغانُ غمُ اشكُ آه است و من ::: شبُ خلوتُ بغض نشكفته‌ام ، شبُ مثنوی ‌های ناگفته‌ام ::: بگو بشكفد بغض پنهان من ، كه گل سرزند از گريبان من ::: مرا كشت خاموشی ناله‌ها ، دريغ از فراموشی نامها ::: كجا رفت تأثير سوز دعا؟ ، كجايند مردان بی ادّعا؟ ::: همانان كه از وادی ديگرند ، همانان كه گمنام و نام‌آورند ::: هلا، دين‌فروشان دنيا‌پرست! ، سكوت شما پشت ما را شكست ::: چرا ره نبستيد بر دشنه‌ها؟ ، نداديد آبی به لب تشنه‌ها ::: نرفتيد گامی به فرمان عشق ، نبرديد راهی به ميدان عشق ::: اگر داغ دين بر جبين میزنيد ، چرا دشنه بر پشت دين ميیزنيد؟ ::: خموشيد و آتش به جان ميزنيد ، زبونيد و زخم زبان ميزنيد ::: كنون صبر بايد بر اين داغ‌ها ، كه پر گل شود كوچه‌ها، باغ ‌ها... و من با همه اکراهم از آهنگران هی این آهنگ رو از اول گوش میکنم و باهاش گُله گُله اشک میریزم... تو این برف و سرما دلم داره توی سینه ذوب میشه، آتیش گرفتم، آخه دست خودم که نیست که، دلم برای تو تنگ شده، یه ذره شده، دلم برای همه عزیزانی که دیگه کنارم نیستن یه ذره شده...

***

شروع میکنم باهات حرف زدن، با آخرین تصویری که ازت توی ذهن دارم، با همون صورت خاکیِ لبخند به لب:
میدونم عزیز! میدونم اونروزا شماها رفتید جلوی گلوله دشمن سینه سپر کردید که اینروزا ماها در امنیت زندگی کنیم، اما باور کن بعد از شماها ماها حتی یک روزم که شده در امنیت زندگی نکردیم. اصلا از تو چه پنهون، درست همون روزهایی که شماها توی خون خودتون پرپر میشدید، این کثافتهای نمک به حروم توی خرتوخریِ جنگ توی لونه های تاریکشون نقشه های پلید میکشیدن واسه محکم کردن پایه های حکومتشون و بلافاصله بعد از پایان جنگ و در حالی که هنوز خون شماها روی دستاشون خشک نشده بود، بی سر و صدا جونهای مردوم رو صدتا صدتا گذاشتن سینه دیوار کشتن و مخفیانه توی گورهای دسته جمعی بی نام و نشون دفن کردن تا آخرین کامها رو هم از جنگی که اگر برای ما مصیبت بود ولی برای اونها نعمت بود، گرفته باشن.
میدونم عزیز! میدونم که تو که نمیدونی ، که خبر نداری از حال ما و اونها، که خبر نداری قراره همین روزها دوباره برای حفظ تاج و تخت سلطنتشون چوبه دار به پا کنن و از نو حمام خون به راه بندازن، که به زعم خودشون تا حالا اینهمه خون ناحقی که ریختن کم بوده، که میخوان ماها رو از مرگ بترسونن، که به خیال خامشون این مملکت ارث پدریشونه و ماهام برده های دست به سینه شون... اما میدونی عزیز، اونها یه چیزی رو نمیدونن و اونم اینکه ماها مثل خودشون نیستیم که از مرگ بترسیم، که از محاکمه بترسیم، آخه این اونان که چارچنگولی افتادن روی ثروت ممکلت و دارن شیره جون مردم رو میمکن، ماها که پاکباخته ایم و از دار دنیا چیز آنچنانی ای نداریم که از ترس از دست دادنش بخوایم خون ناحق بریزیم و یا از ریخته شدن خونمون بهراسیم، اصلا هر چی نباشه ماها با جنگ و مرگ بزرگ شدیم، صدای آژیر قرمز برامون لالایی شبانه بوده و شیون و عزاداری واسه گلهای پرپرمون مشغولیت روزانه... خلاصه اینکه عزیز، اینها بد زده به سرشون، فراموش کردن که ماها تو دل ترس به دنیا اومدیم و بزرگ شدیم، فراموش کردن که ماها توی این مملکت با این حکومت کوفتی هیچوقت حتی فرصتشم پیدا نکردیم که بتونیم بفهمیم اصلا امنیت چی چی هست، فراموش کردن که ماها سوسولی بار نیومدیم، تو ناز و نعمت زندگی نکردیم، فراموش کردن که ماها هیچوقت نتونستیم در امنیت حرف بزنیم، در امنیت نفس بکشیدیم و یا حتی در امنیت فکر کنیم و واسه همینم هست که توهم برشون داشته که میشه نسل ما رو ترسوند، اونهم از ناامنی، از مرگ، از اعدام، از خون، از خشونت...

***

حالم خوب نیست و قلبم داره تیر میکشه، دلم میخواد فریاد بزنم، از همینجا و با همین حال خرابم و با همین بغضی که سالهاست توی گلوم گیر کرده، دلم میخواد فریاد بزنم، فریاد بزنم و بگم آهای خامنه ای، آهای مصباح، آهای همه حرومی های نامردی که اون بالا نشستید و از بس خون خوردید هار شدید، آهای مزدورهای بی شرافتی که وبلاگهای ما رو رصد میکنین و فیلتر میکنین، حواستون باشه، اگه قصد اعدام دارید خون من و امثال من از خون پدر و برادرهایی که سینه هاشون پذیرای گلوله های دشمن شد، رنگین تر نیست. اگر سر جنگ دارید من هم یکی از فرزندان جنگم! بکشید و اعدام کنید تا باز هم در تاریخ ثبت بشه که حکومت دینی فقط یعنی آفت، فقط یعنی مصیبت، تا دوباره در تاریخ ثبت بشه که دیکتاتوری دینی بدترین نوع دیکتاتوریه و هر گاه قدرت دست دین فروشان دنیا پرست افتاده، نتیجه اش جز فساد و تباهی، جز خون، جز جنگ، جز مرگ، جز چوبه دار و جز ناله مادران عزادار و ناامنی چیز دیگه ای نتونسته باشه... بکشید و اعدام کنید که زهی خیال باطل که این مرگ نقطه پایانی برحضور ما باشه، که تاریخ رو با خون ما مینویسن و این مرگ تولد ماست و نابودی شما و بدانید و اطمینان داشته باشید که این روزگار تلخ تر از زهر و بالانشینی خاران سر دیوار و عوعوی سگان نیز بگذرد...

.

۸ دی ۱۳۸۸

نماینگان مجلس کفن پوش شدند


نماینگان مجلس کفن پوش شدند، اما نه در اعتراض به کشتار انسانهای بی دفاع در ماه محرم الحرام و روز عاشورا، بلکه برای درخواست اعدام کلیه مخالفین اعم از روزنامه نگاران و فعالان سیاسی و تظاهرکنندگان دستگیر شده در روزهای اخیر.

این روزهای ننگین بدون شک در کارنامه سیاه مجلس ثبت خواهد شد. روزهایی که نماینگان خائن و بی غیرت طبق سناریوی تازه دولت کودتا و سپاه، در خانه ملت بر علیه ملت شوریدند و در کمال وقاحت خواستار اشد مجازات برای فرزندان دلیر و بی باک ایران زمین آن هم به جرم حق طلبی و آزادی خواهی شدند.

ای حرامیان، شرم بر شما باد و بر آن لقمه های کثیفی که به خون ملت آغشته اید و در دهان زن و فرزندانتان میگذارید، شرم بر شما...


۱ دی ۱۳۸۸

جناب آیت الله العظمی سیستانی، پیامتون به نیت قربة الى الله بود یا قربة الی بنده الله؟!

امروز وقتي لابلای اخبار پيام تسليت آيت الله سيستانی رو به مناسبت درگذشت آقای منتظری خوندم خیلی متعجب شدم.
تاريخ پيام تسليت ۳ محرم رو نشون میده، در حالی که تا همين امروز -يعنی ۵ محرم- از اين پيام تسليت و یا هرگونه پیام تسلیت و ابراز تاسف و تاثر دیگه ای از جانب ایشون در هیچ کدوم از خبر گذاریها و حتی در سايت رسمی خودشون هیچ گونه خبری نبود، گذشته از اینکه بین این پیام تسلیت با سایر پیامهای تسلیتی که ایشون تابحال در رابطه با وفات مراجع صادر کردن، تفاوتهای اساسی به چشم میخوره (+).
شاید بشه گفت اولین تفاوتی که این پیام تسلیت رو از سایر پیامهای تسلیت متمایز میکنه اینه که ایشون در سایتشون از سایر مراجع با لفظ "آیت الله العظمی" نام بردن در حالی که در مورد آقای منتظری به لفظ "آیت الله" بسنده کردن.
تفاوت های بعدی برمیگرده به لحن و نحوه نگارش: در حالی که این پیام خیلی مختصر و محقرانه و بیشتر خطاب به شخص احمد منتظری نگارش شده، شاهد هستیم که پیامهای تسلیت قبلی به شکل قابل ملاحظه ای مفصل تر بوده و در همه اونها -بدون استثنا- ایشون ابتدا از وفات مرجع فوق ابراز تالم و تاثر نموده، سپس وفات مرجع مربوطه رو ضایعه ای برای اسلام برشمرده و نهایتا اون رو به "آستان مقدس ولی عصر"، طلاب و خوانواده و در آخر هم به "جمیع مومنان" تسلیت گفتن.
اینها رو که به همراه انتشار دیر هنگام این پیام تسلیت کنار هم قرار میدی، اینطور به نظر میاد که هدف آیت الله سیستانی از انتشار این پیام مختصر و محقرانه اونهم بعد از انجام مراسم خاکسپاری، بیشتر از اینکه به منظور تسلیت درگذشت آیت الله منتظری بوده باشه، نوعی واکنش عوام فریبانه بوده در راستای جلب نظر افکار عمومی.
با توجه به موقعیتی که ایشون دارن نمیدونم چی میشه گفت اما سکوت هم نمیتونم بکنم... جناب سيستانی، آیت الله العظمی سیستانی، مرجع عالیقدر تشیع، شما با این پیام محقرانه و دیرهنگام آقای منتظری رو تحقیر نکردید، بلکه حقارت نفس خودتون رو نشون دادید. جناب آیت الله، جناب مرجع، من به عنوان یک انسان آزاده به شما به عنوان یک مقام مذهبی فقط یک توصیه دوستانه دارم و اونهم اینکه درسته اینطور که پیداست در باطن باور ندارید که یک انسان مومن و معتقد باید همه کارهاش صرفا در راه رضای خدا و به نیت قربة الی الله باشه، اما حداقل در ظاهر یا از آخور (رژيم جمهوری اسلامی) بخورید و يا از توبره (توده مردم و افکار عمومی) و فراموش هم نکنید که همه اینها در تاریخ ثبت خواهد شد و روزی آیندگان اونها رو مورد قضاوت و داوری قرار خواهند داد.

۳۰ آذر ۱۳۸۸

حاکمان کاخ نشین، حکیم خانه نشین و مردم



خبر فوت آيت الله منتظری رو که شنيدم، شخصا متاثر شدم ولی تصورشم نميکردم اين احساس تاثر بين من و خيلی از دوستان همفکر و هم بینش ديگه ام مشترک باشه و باید بگم وقتی که ديدم توی شبکه های اجتماعی، به جرات، همه دوستان خداناباور و غیر مذهبی هم -با توجه به جایگاه مذهبی ای که ایشون داشتن- نسبت به وفاتشون واکنش نشون دادن واقعا شگفت زده شدم.



مقبولیت آقای منتظری -در جایگاه یک آیت الله- بین افراد دگر اندیش، به خوبی نشون ميده که انسانيت و اخلاق فرای مذهبه و انسانها فارغ از نژاد و رنگ و مذهب ميتونن به هم نزديک باشن.



وفات اين انسان آزاده رو به دوستداران ايشون تسليت ميگم و آرزو ميکنم روزی برسه که همه ما بتونيم با عقاید مختلف در کنار هم و در ايرانی آزاد زندگی کنيم.



۲۲ آذر ۱۳۸۸

عذاب ابدی



بیست ساله که مُردی، ولی هنوزم که هنوزه فقط مایه عذاب و دردسری... خودت بگو چی هدیه کنم به اون روحت آخه؟!


پیوست: نماينده ولي فقيه در استان فارس و امام جمعه شيراز اهانت به ساحت مقدس امام راحل(ره) را حرکتي تقريبا شبيه ارتداد خواند

۲۵ آبان ۱۳۸۸

هیچ کاری لازم نیست بکنی! توی این فرهنگ تو یک زنی و این خودش بزرگترین گناهه...

تو یک زنی و برای همین هم باید تحریف بشی... تو فقط میتونی نردبونی باشی برای بالا رفتن ولی حق نداری نردبون بودنت رو بلند فریاد کنی... تو باید همه سنگینی وزنشون رو تاب بیاری بدون اینکه صدات دربیاد... و این سرنوشت توئه که هرازگاهی با یه سطل رنگ بیان سراغت و به شکل دلخواه رنگت کنن تا طوری به نظر بیای که دوست دارن دیده بشی... و تو در برابر همه اینها اجازه داری فقط یک عکس العمل از خودت نشون بدی: تشکر آمیخته به قدر شناسی... این جبر تاریخی سرزمین توئه -حتی امروز- و تو هیچ کاری لازم نیست بکنی! توی این فرهنگ تو یک زنی و این خودش بزرگترین گناهه...

پ.ن: گاهی نوشتن تنها کاریه که میتونی بکنی تا آرامش بگیری... این متن رو تقدیم میکنم به همه همجنسانم که در راه حفظ غرور و اخلاقیات جامعه باید مورد تحریف قرار بگیرن...

فقط یه مدت دیگه سمبل مظلومیت زن ایرانی باقی بمون، خواهش میکنم...

سلام ندا جان، خوبی عزیز؟! راستی میگم خبر داری نامزدت کاسپین از ایران خارج شده؟! چی؟! اون نامزدت نبوده؟! پس کی بوده؟! دوست پسرت بوده؟! نه عزیزم، تو داری اشتباه میکنی!
اصلا بذار یک کمی بیشتر برات توضیح بدم: ببین گلم، تو که یک آدم معمولی که نیستی که، تو سمبل مظلومیت زن ایرانی هستی، تو سمبل مبارزه ای، تو شهید راه سبزی که همه دنیا میشناستش و دوستش داره، نارحت نشو از دستم، فکر نکن برای ما مرده تو عزیـزتر از زنده اته، نــه، اما مسئله اینه با توجه به جایگاهی که تو داری نمیتونی خودت باشی، نمیتونی دوست پسر داشته باشی، نمیتونی یه دختر معمولی بوده باشی... ببین عزیزم اصلا سنتها به کنار، غیرت ماها به عنوان یک ایرانی قبول نمیکنه این پسره صرفا با تو دوست بوده باشه...
عزیزم، ندا جان! خواهش میکنم گوشهات رو نگیر، روتو از من برنگردون، متاثر نشو... باور کن کسی قصد سانسور کردن تو رو نداره، باور کن ما تو رو همونطوری که بودی دوستت داریم، اما جلوی غریبه ها بده، زشته، اونوقت مردم درباره تو چه فکری میکنن؟! ندا جان خواهش میکنم قهر نکن، فقط یک کمی تحمل داشته باش، جنبش که به ثمر برسه همه چی درست میشه، اونوقت اونقدر درک پیدا میکنیم که تو رو سانسورت نکنیم... بهم پوزخند نزن، باور کن اگر این دیکتاتورها برن همه چی درست میشه، گریه نکن، اشک نریز، فقط خواهش میکنم یه کم دیگه صبوری کن، فقط یه مدت دیگه سمبل مظلومیت زن ایرانی باقی بمون، آخه ما به مظلومیت تو نیاز داریم، "همه"* ما به مظلومیت تو نیاز داریم...

پ.ن: این حکومت نیست که باید عوض بشه، این من و تو هستیم که باید عوض بشیم... هر وقت من و تو عوض شدیم اونوقت حکومت هم به خودی خودش عوض میشه، پس بیا اصلاحات و تغییرات رو از خودمون شروع کنیم و افراد رو همونطوری که هستن بپذیریم و به واقعیت وجودیشون احترام بذاریم، حتی اگر واقعیت وجودیشون با باورهای ما در تضاده...

*این "همه" شامل پسری هم میشه که با نام ندا از ایران خارج شده و این روزها سعی داره ما رو بیشتر با "ندا" آشنا کنه... ندایی که من میشناسم دختریه که با چشمان باز از دنیا رفت... شخصا اگر روزی بخوام پای صحبت یک نفر بشینم، اون یک نفر فقط زنی میتونه باشه که مثل میلیونها مادر دیگه بی هیچ چشم داشتی این دختر رو به دنیا اوورد، با عشق شیرش داد و صبورانه بزرگش کرد و مسلما تا آخرین لحظه زندگیش بار فراغش رو به دوش خواهد کشید...

۲۴ آبان ۱۳۸۸

از اولشم دلم نمیخواست سیاسی بنویسم، نه اینکه سیاسی نبودم، نه اینکه نوشته هام اصلا رنگ و بویی از سیاست نداشتن، نه اینطور نبود، اما دلم نمیخواست اینجا رو کاملا درگیر مسائل سیاسی کنم ولی این چیزی بود که بعد از انتصابات و کودتای سیاسی در ایران اتفاق افتاد...

به پست های چند ماه گذشته که نگاه میکنم حتی یه پست شخصی هم نمیبینم، وبلاگم برام یه جورایی غریبه شده و حرفهام انبار شده گوشه دلم، همون حرفهایی که وقتی میخوام بنویسمشون نمیتونم... حتی چند بار هم تصمیم گرفتم تمام پست های غیر سیاسی و غیر اجتماعی رو پاک کنم تا شاید فضای اینجا کمی یکدست تر بشه و دیگه اینقدر برام بیگانه نباشه، اما نتونستم، آخه توی هر کدوم اون پست ها یه عالمه خاطره و حرف پنهان شده که نمیتونم به راحتی با یه دکمه پاکشون کنم... با این حساب حرفهای دلم رو جای دیگه میزنم، هر چند اینکارم باعث کم کاری و کم نویسی ام در بیخیالات خواهد شد، که خیلی دوستش دارم، اما این رو بهترین راه میدونم برای اینکه هم اینجا رو به همین شکلی که هست حفظ کنم و هم حرفهام روی دلم سنگینی نکنه...

۸ آبان ۱۳۸۸

محمود وحید نیا رهبر من نيست!

برای من محمود وحيد نيا انسان شريفیه که در یک زمان و مکان خاص، آگاه از هزینه ها، در راه اعتقاداتش قدم برداشته و در طی این مسیر تسلیم ترس یا مصلحت اندیشی نشده، اما باید اعتراف کنم این انسان شریف -با همه احترامی که براش قائلم و دقیقا هم به دلیل همه احترامی که براش قائلم- رهبر من نیست و این یعنی اینکه اگر زمانی ازش گفتار یا کرداری دیدم بر خلاف انتظار و عقایدم، به جای اینکه یکه بخورم و قیل و قال راه بندازم و با قمه بذارم دنبالش و شروع کنم به هتک حرمت و توهین و تخریب که ای فلان فلان شده پدر فلان، تو از اولش هم خائن بودی و نقش بازی میکردی و ...، سعی میکنم بدون انکار گذشته اش، محترمانه در همون زمینه خاص نقدش کنم و بپذیرم که الزاما من با این شخص در همه زمینه ها تفاهم فکری ندارم.
مطمئنم اینطوری محمود وحید نیا همیشه برای من محمود وحید نیا باقی میمونه، بدون اینکه روزی روزگاری خودم رو ناگزیر ببینم علاوه بر نادیده گرفتن کرده ها و گفته های سابق خودم، خدمات قبلی این فرد رو هم سانسور کرده و همه نشانهای افتخاری ای رو که زمانی خودم بهش داده بودم ازش باز پس بگيرم.
پ.ن: جای وحید محمود نیا در این متن، هر کس دیگه ای رو هم میشه گذاشت ولی اینکه از ایشون اسم اووردم برای اینه که ایشون در حال حاضر به روز ترین ترین سوژه برای این مورد هستش.
ضمنا دلم نمیخواد کسی با خوندن این متن رنجیده خاطر بشه، منظور من از بیان این مطلب فقط و فقط تکیه روی این مطلبه که از افراد به جای خودش قدردانی کنیم ولی برای اونها تقدسی قائل نشیم که بعدتر دیگه به صورت معمولی قابل انتقاد نباشن و برای نقد اونها مجبور بشیم اول هاله تقدسشون رو بشکنیم.
با آرزوی موفقيت و بهروزی برای همه دوستان

۶ آبان ۱۳۸۸

هموطن، اتحاد!


هموطـن هموطـن، یادت نره، اتحـاد اتحـاد، تا چشم خ.ر در بیاد، دیکتاتوریش سر بیاد

۲۹ مهر ۱۳۸۸

ما، اوباما و هاله نور!


یعنی داستان اوباما و هاله نور از چه قرار میتونه باشه؟!
الف-اوباما هاله نور احمدی نژاد رو کش رفته
ب-اوباما داده از روی هاله نور احمدی نژاد یکی براش بسازن
ج-احمدی نژاد هاله نورش رو به اوباما قرض داده، به شرطی که بودجه حمایت از دموکراسی در ایران قطع بشه
د-توهم هم اصولا چیز قشنگیه واسه خودش، بی خیال این حرفها بذار حالشو ببریم!
.
.
.
.
.
پ.ن: بعد از مدتها وقتی شروع میکنی به نوشتن، احساس میکنی انگشتهات اینقدر سنگین شده که به سختی میتونی تکونشون بدی...